یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥

یه زمانی موقعی که بچه بودیم یه داستانهایی رو تو کتابای دینی و فارسی و کتابای داستان و ... می‌خوندیم که شاید اون موقع‌ها خیلی چیزی ازشون نمی‌فهمیدیم. از پطرس فداکار و پرویز (که با تقلید دست‌خط باباش پشت نامه‌ها رو می‌نوشت و تموم شب اینکارو می‌کرد تا به بابابش کمک کنه و باباهه نمی‌دونست) گرفته تا داستانهای زیبای دینی که اون موقع‌ها تو کتابایی که مخصوص کودکان و نوجوانان بود و دفتر نشر فرهنگ اسلامی چاپشون می‌کرد و عکس‌هاشون رو استاد صادق صندوقی می‌کشید و و چقدر هم قشنگ می‌کشید...

چند روز پیش ناخودآگاه یاد داستان ابرهه افتادم. همونی که می‌خواست خونه خدا رو ویرون کنه و عبدالمطلب به عنوان بزرگ شهر آمد پیشش و ابرهه فکر می‌کرد برای تقاضا و التماس آمده ولی حضرت عبدالمطلب گفت به سربازانت بگو شتران مرا پس دهند و وقتی تعجب ابرهه را دید گفت: من مالک این شتران هستم و این خانه (کعبه) هم خدا و مالک خودش را دارد، خود او می‌داند چگونه از آن محافظت کند...

بعد هم داستان ابرهه و سوره ابابیل و آن پرندگان و سنگها و ...

 پیش خودم فکر می‌کردم چقدر یقین چیز خوبیه...چقدر آرامش می‌ده...چقدر مهمه که بدونی تو قرار نیست بیای کارهای خدا رو راستو ریست کنی...اون قراره هوای تو رو داشته باشه.

دیشب تو تلویزیون تو یه برنامه یه شعری رو شنیدم که مضمونش این بود که خدا به بنده‌اش می‌گفت: به تو پا دادم که به طواف من بیایی...تو هم دلت را به من بده تا من به طواف تو بیایم...

ای وای...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC