یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

اون وقتا که هنوز پسر بابا و مامانم بودم! مادرم يه عادتی داشت، اونم اين‌که اول هر ماه قمري، ازمون می‌خواست که صبح اول صبح قبل از اين که نون و چايی صبحونه رو بخوريم، يه قلپ کوچيک آب دعا بخوريم. حالا اين آب دعا از باقيمانده آب زمزمی بود که بابا سال قبلش از مکه آورده بود و مادر با ترفند، هميشه يه مقداری از آن را برای روز مبادا نگه می داشت، يا فرضا يه آب معمولی بود که مثلا وقتی تو مجلسی قرآن خونده بودن، بهش فوت کرده بودند و شده بود آب دعا. يادم نمی‌اد هيچ وقت اعتراضی کرده باشم. اصولا اين اعتقادات رو اگه هم چيزی ازشون نمی‌فهميدم، زير سوال نمی‌بردم، چون دلم نمی‌خواست مادرم رو اذيت کنم. الان هم بين خودمون باشه، به ايمان و اعتقاد خالص آنها حتی اگر از نگاه من عقل‌گرا و خير سرم تحصيلکرده! مدلل نباشه، حسرت می‌خورم. خيلی هم.

بگذريم. اين رو برای اون نوشتم که چند روز قبل يه خبر جالبی رو خوندم درباره احساس آب. قبلنا يه مطالی راجع به تاثيرپذيری گياه ها از ارتعاشات و فضای اطرافشون خونده بودم و می دونستم که فرضا گلدونايی که تو محيط پر از داد و بی داد يا تنش يا موسيقی بلند قرار بگيرند به مراتب زودتر خشک می شن و ... اما اين تحقيق دانشمند ژاپنی در مورد آب برام خيلی تازگی داشت. می دونين، از اون روز به بعد يه جور ديگه آب می خورم.

يه جور ديگه به آب نيگا می کنم.

حتی وقتی می‌خوام بريزمش تو ليوان يواش تر می ريزم.

از شما چه پنهون، اگه يادم باشه گاهی اوقات يه دعای کوچيک هم بهش می خونم و فوت می کنم و بعد می رم بالا!

اينم لينکش: http://www.baztab.com/news/20207.php

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC