یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

يه زماني، نه خيلی دور، از خواب که پا می‌شدم اولين کاری که می‌کردم فکر به اين موضوع بود که امروز چه چيزی قراره رخ بده که بخاطرش شاد و خوشحال باشم؟ بعد زود يه چيزی به ذهنم می‌رسيد و همين باعث می‌شد ناخودآگاه با خنده از رختخوابم بلند بشم. يادمه مادرم هميشه اين اخلاق منو خيلی دوست داشت و هنوز هم گاهی اونو بهم يادآوری می‌کنه.

من اين حس رو از جايی ياد نگرفته بودم. حقيقتش اون موقع بيش از الان حسی بودم و اين روش رو هم برا خودم اختراع کرده بودم. نکته مهم اين بود که دلايل خوشی من آنقدر می‌تونست متنوع باشه که امکان تمومی نداشت. از اين‌که امروز قراره برم مدرسه و مثلا برگشتنی با بچه‌ها قرار گذاشته بوديم آب ميوه بخوريم! تا اين‌که فرضا بعد از مدرسه می‌تونستم برم موتورسواری يا يه چيزای بزرگتر مثل اين‌که اونروز آخرين روز امتحانا بود و بعد هم صفا!

ديروز سر يه نوشته‌ای برای يه دوست، ناخودآگاه اين عادت قديمی يادم اومد و مجبور شدم يه‌کم جدی تر به اين موضوع فکر کنم. دلم برا خودم تنگ شد. اون خود طبيعی و ساده و بی غل و غش که الکی خوش بود به خوشی‌های دنيا. شايد بهتره بگم شادی‌ساز بود خودش. دلم خيلی براش تنگ شد. اين بند و بست‌های رسمی بودن بخاطر موقعيت اجتماعی و بزرگتر شدن و ... خيلی جلوی باصفائيه اون حسه، مسخره‌اند! می‌خوام يه کم ياد خوشی‌های زندگيم بيفتم.  می‌خوام بازم شروع کنم. اونم از خوشی‌های خيلی خيلی کوچيک و به ظاهر بی‌اهميت.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC