گاهی زندگی تيره میشه. برا هممون همينطوره. اما اگه اوت تيرگی رو ازش بدت نياد اونوقت يواش يواش ميآد و همه جای زندگيتو میپوشونه. بعد یه حس غریب و لذتبخش به آدم دست میده . چون از اون به بعد دیگه آدم فکر میکنه به عمق وجود همه چیز پی برده و فهميده که همه جا پر از ريا و کثافت و سياهی و ... است. بعد لبخندی از يه پيروزی تلخ رو لباش میشينه و قل میخوره میره پايين تو قهقرا. میدونی اميدوار بودن کار هر کسی نيست. چون اغلب آدمهای اطرافش فکر میکنن بنده خدا فلانی زيادی سادهست و... ولی اونا نمیفهمن همون آدم مثبت انديش و به ظاهر ساده تا چه اندازه هر روز تلاش میکنه تا نور اميدشو روشن نگه داره . نه تها برای خودش بلکه برا آدمهای دور و برش. شايد اونا هم بهش احتياج داشته باشن. و این کار هر کسی نیست. اميدوارم بميرد. اما نه تو. بلکه اون حس خاصی که تو وجودت سبب شده اينقدر بیانگيزه باشی. بعد اميدوارم دوباره متولد بشی. شادابتر از قبل. کاری از دست من بر میآمد بهم بگو...
اينا رو تو قسمت نظرات يه وبلاگ نوشتم به اسم کمکم کن بميرم. اميدوارم يه کم رنگ سفيد بتونه اين سياهی مطلقو حداقل خاکستری بکنه تا بعد...