یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

اتفاقی که انسان را زنده نگه می‌دارد عادی نشدن زندگی است. باید تلاش کنیم از کنار عادی‌شدن عبور کنیم؛ همان چیزی که می‌تواند به قصه‌هایمان جان بدهد.... نسخه پیشنهادی من حداقل در این چند فیلمی که ساخته‌ام، پیداکردن دنیای جدید در همان محیط کاملا روزمره‌مان است. البته این نگاه مال من نیست. من هم از روی دست بزرگان یاد گرفته‌ام. اینکه یاد بگیریم همان اشیا و حوادث و موقعیت‌هایی که به‌نظر تکراری و بی‌معناست می‌توانند به زندگی‌‌مان معنا ببخشند. به شرطی که هر روز آنها را به شکل پیام‌های جدید دریافت کنیم.

...

امروز در جامعه‌ای هستیم که افسردگی به میزان زیادی در آن موج می‌زند و به‌دلیل مشکلات چندین ساله، ادبیاتی از بالابه‌پایین رایج شده که هم حراف است، هم متظاهر و هم متوقع و در فرهنگ عامه می‌گوییم «ادبیات نق‌زدن». کسی که این ادبیات را دارد همه عالم را به جز خودش مقصر می‌داند. ‌از منظر بالا نگاه می‌کند و درعین حال پرمدعاست

...

اینکه من همرنگ جریان موجود می‌شدم و فیلمی «نق زن» می‌ساختم، چیزی را حل نمی‌کرد و به افسردگی موجود اضافه می‌‌کرد. می‌خواستم اعتراضم از جنس کنشگرانه و اصلاح‌گرایانه باشد نه منفعل و واپسگرا. الگویم هم افرادی بودند که به‌دلیل پرهیز از رفتار نمایشی ممکن است در جامعه کمتر دیده شوند. کسانی که درگیر دیالوگ نمی‌شوند و بابت کار خیری که می‌کنند چشمداشتی ندارند و اصولا زندگی‌شان بر اساس تجسس نکردن، گزیده پاسخ گفتن و قضاوت‌نکردن می‌چرخد تا جایی که توان دارند کار خودشان را درست انجام می‌دهند. به عبارتی می‌خواستم شخصیتی داشته باشم که حداقل درباره تکلیف خودش شک نداشته باشد و در رفتار و کارش احساس آرامش موج بزند.

...

متاسفانه بیش از اینکه از خدا بترسیم از یکدیگر و بعضی وقت‌ها از حکومت می‌ترسیم. دکتر شریعتی در کتاب«کویر»ش جمله خوبی دارد که نقل به مضمون می‌کنم؛ «از دو کار نفرت دارم؛ یکی درددل‌کردن که کار شبه‌مردهاست و یکی هم برای تبرئه خود جوش‌زدن که کار ضعفاست. زندگی از انسان شجاع دفاع می‌کند و زمان تبرئه‌اش می‌کند.» بدنیست مقداری به ادبیات رایج جامعه امروزمان نگاه کنیم. از مسوولان تا مردم جامعه، همه این دو خصلت را داریم. همه می‌خواهند بگویند من اتفاقا خیلی خوب هستم و این دیگرانند که رعایت نمی‌کنند. هیچ‌کس سهم خودش را در نابودی یا بهبودی اوضاع به رسمیت نمی‌شناسد و فکر نمی‌کند خودش هم می‌تواند نقشی داشته باشد. چون جا افتاده که اوضاع آنقدر بد است که یک‌نفر نمی‌تواند کاری کند. مثالی در فیلم هم وجود دارد. اینکه گنجشکی که به اندازه منقارش آب می‌برد، نمی‌تواند آتش جنگل را خاموش کند. اما به‌نظرم اگر همه این کار را کنند، می‌شود.

 

چند برداشت از مصاحبه زیبای رضا میرکریمی با شرق/ بیستم مرداد 93

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

کوچیک که بودم بهم می‌گفتن شیطونک‌ها می‌آن صبحها روی چشمای بچه‌ها جی... می‌کنن تا اونا نتونن چشماشون رو باز کنن و بلند شن وضو بگیرن و نماز بخونن! یادمه چقدر حس خوبی بهم دست می‌داد وقتی چشمامو باز می‌کردم و با تلاشی وافر اونا رو می‌شستم تا جی... شیطونکا رو پاک کنم و نمازم رو بخونم.

...

این روزا اونقدر زندگی معقول و مدلل شده که دیگه این چیزا خنده داره. اصلا دیگه برای اینکه محکوم به امل بودن نشی نباید این حرفها رو بزنی. می‌دونم که به هرحال هر زمانه‌ای زبان خودش را می‌خواهد و قبول هم دارم. اما آن زمان‌ها با همین حرفهای ساده به یه بچه کوچیک این توان رو می‌دادن که احساس قهرمان بودن بکنه با شکست دادن شیطونکهای تنبلی. بزرگتر که شدیم و پولی از خودمون داشتیم می‌گفتن وقتی می‌خوای دستت رو بکنی توی جیبت و به یه مستحق پول بدی, یه خروار شیطون می‌آن می‌چسبن به دستت تا همونجا نگهش داری و از اون فقیر بگذری... و چه حس گالیور واری به ما دست می‌داد وقتی دستمون رو با وجود اونهمه شیطون می‌کشیدیم بیرون و پولمون رو می‌دادیم به یه سائل.

...

فارغ از این داستانها گاهی خوبه یه برنامه مرتب برا خودمون بذاریم و در روز مثلا سه بار اراده داشتن در برابر گناه و سه بار هم مهربون بودن در برابر مخلوقات خدا رو تمرین کنیم. بعضی چیزا در هزارتوی این زندگی پر تلاطم و سرگیجه‌آور یادمون داره می‌ره. نباید بذاریم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC