یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

توی داستان کیمیاگر پائولو کوئلیو، اون جایی که قهرمان داستان تلاش می‌کنه با روح جهان حرف بزنه، بخش مورد علاقه منه. تمثیلی از آرام‌کردن تمام سر و صداها و آشفتگی‌ها، این‌که اگه بخواهی درست بشنوی، باید آرام بگیری و این‌که یک ذهن آرام، روحت رو آرام می‌کنه و یک روح آرام، کل زندگیت را در دست می‌گیرد.

گاهی عصبانی نشدن و کنترل کردن خودمون در موقعیتی که همیشه اگه پیش می‌اومد به هم می‌ریختیم؛ صبر توی موقعیتی که صبر کردن خیلی سخته؛ زنده نگاه داشتن امید توی وضعیتی که تمام در و دیوار ازت می‌خوان که داد بزنی و گریه کنی و به بی‌عدالتی دنیا بد و بی‌راه بگی؛ قدم محکمیه برای آبدیده‌تر کردن خودمون و زندگی‌مون.

می‌شه حتی با کم کردن از غرهای روزانه و عادی شروع کرد. از همراهی‌های معمولی با یک غیبت یا بدگویی، از اجازه دادن به فکر که هرجای بد و نامناسب و غمگین و هراسناکی که خواست بره، بره؛ از تلاش برای بی‌تفاوت موندن وقتی می‌بینیم حالمون خوش نیست و خیلی کارهای کوچک اما موثر دیگه.

باید تکونی به خودمون بدیم. عمر داره مثل برق و باد می‌گذره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

گاهی... نه! خیلی وقت‌ها، اگه آدم خودشو رها کنه، می‌ره توی حس‌های بد، آزاردهنده، افسرده‌کننده و اعصاب‌خردکن.

یه‌دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی ظرف نیم ساعت، نه تنها دیگه حس خوبی نداری، بلکه از یه‌سری آدم بدت اومده، فقط کارهای بد اونا رو برای خودت ردیف کرده‌ای، تمام نداشته‌های زندگیت اومده جلوت نشسته و بعد، حتی بدت نمی آد بری از این دنیا و حسرت یه آدم خوب و مظلوم رو بذاری رو دل اونایی که بهت بد کرده‌اند و بی‌انصاف بوده‌اند!

ذهن رو نباید ولش کرد. افسار ذهن رو نباید رها کرد و اجازه داد هرجا دلش بخواد بره. توی فکرهای خوب و زمان آرزو کردن و رویا دیدن چرا، اما توی لحظات بد نه. باید با زور  هم که شده یه ربع ده دقیقه با ذهن کلنجار رفت، آرومش کرد، حواسش رو پرت کرد، تنفس مصنوعیش داد، تا برگرده به حالت معمولیش. 

چندبار که اینکار رو بکنی رام می‌شه. هیچ آدم عارف، بزرگی یا موفقی رو نمی‌تونیم پیدا کنیم که تسلطی بر ذهنشون نداشته‌اند. تمرین می‌خواد و سخته، اما می‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢

توی زندگی، برخی موضوعات هستن که خیلی عذابمون می‌ده و دائم بخاطرشون به خدا غر می‌زنیم...همیشه یه‌جای دلمون به این فکر می‌کنه که اگه اینجوری نبود چقدر زندگیم خوبتر می‌شد...

بعضی دردها و دلخوری‌ها مثل کاردک سفالگرند. وقتی روی چرخ سفال، اون تیکه گل داره می‌چرخه. آروم کاردکش رو می‌آره جلو و یه خراش شروع می‌شه...ادامه پیدا می‌کنه...ادامه پیدا می‌کنه...ما می‌چرخیم و اون درد همیشه باهامونه اما...

بعضی درسها توی زندگی با یه تحول و تغییر آنی برامون روشن می‌شه، بعضی چیزها رو هم باید تحمل کرد و تاب آورد و غر نزد. دائم نباید برای هرچیزی گلایه کرد. گاهی با این دردها و دلخوری‌های مدام، که می‌گن اگه خیلی خیلی اذیتت کنه هم فقط باید به خودش بگی، قراره شکل جدیدی پیدا کنیم، چیز بهتری بشیم، قوی‌تر، زیباتر، خدایی‌تر.

درست که نگاه کنیم گاهی یکی دوتا سه تا از این کاردک‌ها توی زندگی همراهمون شده. باید پذیرفتشون. خوب‌تر شدن زحمت می‌خواد و تحمل و صبر و از همه مهم‌تر خوشخویی و راضی به رضای او بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢

اینکه هرچیزی رو که می‌خوای، خوبه که از خود خدا بخواهی...ساده نیست.

گاهی با این توجیه که خب بنده‌ها وسیله‌اند، می‌بینی درحقیقت تمام امیدت به اینه که اون فلانی، هواتو داشته باشه و  تو رو یادش باشه. بعد آروم آروم دیگه یادت می‌ره از خود خود خودش بخواهی. یادت می‌ره اون وقایعی توی زندگیت که اصلا فکرش رو هم نمی‌کردی اما اسبابش از جاهایی که فکر نمی‌کردی درست و جور شده. می‌بینی دیگه یادت نمی‌آد چه اتفاقهای خوبی که بی‌مهابا توی لحظه‌هایی که همه چیز رو رها کرده بودی برات اتفاق افتاده

خدا کنه یادمون نره همه چیز رو خودش برامون جور می‌کنه، همیشه خیرمون رو می‌خواد و این‌که از هیچی بیشتر از شریک قائل شدن براش و ناامیدی از رحمتش بدش نمی آد.

این تاکید خدا روی « من حیث لایحتسب» حس خوبی به آدم می‌ده! 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC