یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

برای ترک عادتهای بد یا کسب عادتهای خوب، تعهد دادن به خودمون خیلی موثره. هرچند خیلی خیلی سخته وفادار موندن به قول و قرارهای بین خودمون. چون تبعات شکستن آن صرفا برعهده خودمان است. برای همین برخی‌ها به دیگران تعهد خودشون رو ابراز می‌دارن. اونم با این هدف که رودربایستی با اون افراد مجبورشون کنه روی قولشون به خودشون بمونن. هرچند این خوبه و قوی‌تر از تعهد به خوده، اما حاشیه خطرش هم زیادتره. چون بعد یکی دوبار شکستن تعهد، فکر می‌کنیم دیگه تبدیل شده‌ایم به آدمی بی‌اراده و ضعیف جلوی چشم دیگرون.

به هرحال، گاهی هرچه تلاش می‌کنی و زحمت می‌کشی، نمی‌شود.

به تجربه دریافته‌ام که معجونی از تعهد به خود، دعا کردن و از خدا کمک خواستن، آغاز کردن از کم و بی‌رحم نبودن با خود نسخه کارآمدیه. هرچند...

گاهی انگار هنوز زمانش نرسیده...باید زمانش برسه، تحولی که رخ نداده رخ بده و اون‌وقت... خیلی راحت‌تر و آرام‌تر می‌تونی به خواسته‌ات برسی... این‌هم از عجایب روزگاره شاید...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

چند روز پیش فرصتی پیش اومده بود و رفته بودم بازدید یکی از سازمان‌های غیردولتی بزرگ کشور که یکی از کارهاش خدمات‌دهی به کودکان کار و خیابونه. یه بازدید بود مملو از رنج و زیبایی. رنج از دیدن بچه‌هایی که توی سنین مختلف مشغول کارهای خیابونی بودن (گل‌فروشی، فال فروشی، شیشه پاک‌کنی و ...) و عشقشون اون چند ساعتی بود که مرخصی می‌گرفتن و می‌اومدن اونجا درس می‌خوندن. زیبایی از کار عمیق و خالصانه و قشنگ یه‌عالمه داوطلب دانشجو و فارغ‌التحصیل که متعهد شده بودن یه زمان‌های مشخصی وقت بذارن و بیان به این بچه‌ها درس بدن، باهاشون زبان کار کنن، نقاشی یادشون بدن و صد تا کار خوب دیگه.

یه نکته مهم این بود که یکی از اهداف مخفی و ناگفته اون سازمان غیردولتی، کشوندن بچه‌ها به اون خانه‌هایی که بهش می‌گفتن خونه علم بود، بیشتر به این دلیل که بشه به این بچه‌ها یه وعده غذای گرم داد. چون بخش عمده‌ای از این بچه‌ها سوء تغذیه داشتن و روز تا شبشون با بیسکویت و پفک و برخی خوراکی‌هایی که رهگذرا بهشون می‌دادن می‌گذشت و شب هم اونقدر خسته برمی‌گشتن که اگه چیز دندون‌گیری هم توی خونه نبود، براشون مهم نبود چون از خستگی بیهوش می‌شدن.

یه نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که مسئول اونجا می‌گفت خودشون هم فکر می‌کرده‌اند این بچه‌ها اغلب یه گروه و دسته و زیر نظر تیم‌های خلافکار و منسجم هستن. اما حالا که نزدیک یه سال بود شبانه روز با این بچه‌های معصوم سر و کله می‌زدن می‌گفت شاید پنج درصد اینجوری باشه. بیشتر این بچه‌ها رو خانواده‌هاشون می‌فرستن برای کار. و متاسفانه بخش عمده‌ای‌اش هم بخاطر اعتیاد پدره.

یه خانم دکتر مهربون و جوونی اومده بود و داشت بعضی از بچه‌ها رو معاینه می‌کرد. مجانی. هنوز چشمام پر اشک می‌شه وقتی یادم می‌افته یه پسر حدودا هشت ساله اومد بغل دست من ، زانوش رو نشون داد. معلوم شد وقتی فال می‌فروخته، و لابلای ماشینا حرکت می‌کرده، یه ماشینه زده بهش و رفته. پاش کبود شده بود. هیچی نمی‌گفت. اونقدر مظلوم بود که آدم هیچ کاری غیر گریه از دستش بر نمی‌اومد.

اینا رو نوشتم، هم برا اینکه یادم بمونه، هم برا اینکه درست‌تر به این بچه‌ها نگاه کنم، هم برا اینکه اگه شماها هم خواستین این موضوع رو از جنبه‌های دیگه‌هم ببینین، هم برا اینکه قدر داشته‌هامون رو بدونیم، هم برا اینکه شکر نعمتهامون رو با کمک به دیگرون نشون بدیم و هم هزارتا فکر خوب دیگه که می‌دونم به ذهن خودتون می‌آد.

پیوست یک) چقدر خوبه آدم اینقدر خواننده ساکت وبلاگ داشته باشه. چسبید بهم. ممنونم

پیوست دو) چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که من نمی‌فهمم با شکم گشنه خوابیدن یعنی چه. از بچگی تا حالا شاید یه غذایی که مثلا مادرم درست کرده بوده رو دوست نداشته‌ام، یا مثلا خیلی چیزها نداشته‌ام یا می‌خواستم ولی دیر بهشون رسیده‌ام، اما یه چیز محرزه:‌هیچوقت گشنه نخوابیده‌ام. اگر هم بوده، مثلا مال گشنگی روزه بوده. چیزی که مطمئن بودی چند ساعت دیگه افطار می‌کنی. اما گشنگی از نداشتن...خدایا کمکمون کن درک و حسمون بالاتر بره. آدم بشیم و درست‌تر نگاه کنیم. خدایا تورو خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

داشتم به وبلاگم فکر می‌کردم. اینکه زمانی اولین صفحه‌ای که بعد روشن کردن رایانه سراغش می‌رفتم وبلاگم بود، این‌که چندتا کامنت با چه موضوعاتی اضافه شده‌اند،‌اینکه دیگران چه نوشته‌اند،‌این‌که چه تصویر یا مطلبی برای دفعه بعد بذارم... و چند ماه است دیگر این حس نیست. می‌دانم که برای بی‌حوصلگی نیست. از ترس خوانده شدن توسط نزدیکان نامحرم هم نیست. مطالب اینجا محرم و نامحرم ندارد. از کمبود وقت هم نیست. حداقل می‌دانم هفته‌ای یه ربع وقت دارم برای این صفحه بگذارم. 

فکر می‌کنم... و باز فکر می‌کنم..

شاید بخشی‌اش بخاطر از اولویت اول افتادن این کار است. رسیدن به وظایف محل کار و بعد هم خانه و زندگی، اولویت‌های خیلی بیشتری یافته‌اند. از طرفی تعداد خواننده‌ها و کامنت گذاران هم خیلی کم شده. برایم طبیعی است. فکر می‌کنم غالب وبلاگهای پربیننده یا مال افراد معروف هستند، یا افرادی که خیلی پرمغز می‌نویسن یا افرادی که از زندگی روزمره‌اشان می‌نویسند. خصوصا دسته سوم سبب می‌شوند خواننده‌ها بتوانند وضعیت، مشکلات و شادی‌های خودشان را با نویسنده وبلاگ مقایسه کنند و در کنار رفع کنجکاوی ناشی از چگونگی گذران روزهای زندگی یه نفر، دعواهای خانوادگی یه نفر دیگه، عشق شکست خورده اون یکی، روزمره‌های یک همسر دوم و خیلی مسائل دیگه، با نگاهی دیگر به زندگی خودشان بنگرند و کسب تجربه کنن.

به هرحال وبلاگ من هیچکدام از این سه نوع نیست و به همین دلیل هم این موضوع طبیعی است. ضمن آنکه خیلی از خوانندهای این وبلاگ الان یا دیگر وبلاگهایشان را بسته‌اند یا بیش از قبلترها، گرفتار زندگی خود شده‌آند و فرصت سر زدن به اینترنت را هم ندارند. گو اینکه فیسبوک و سایتهای خبری هم غالب وقت گردشهای اینترنتی را می‌گیرند.

با این‌حال از اونجا که من همیشه به این وبلاگ به عنوان محلی برای جمع‌کردن نوشته‌هایم و شاید روزی نشر آنها نگاه کرده‌ام، لذا هم کم سر زدن خودم و هم کم خوانده شدنش برایم حساسیت برانگیز نیست. به نوعی بی‌رگ شده‌ام و این حس نه خوبی است و نه بد. به نظرم مثل خیلی دیگه از احساسات زندگی، به شیوه مواجهه ما با آن برمی‌گرده.

.....

گاهی بد نیست برای خودتان نسخه ‌ای بپیچید. یعنی یه تکه کاغذ بردارید و مثل یه دکتر چندتا کار انجام دادنی، خوردنی، نوشیدنی یا بیرون رفتنی برای خودتان بنویسین و تا یه زمان خاص، مثلا 24 ساعت هم بیشتر به خودتان فرصت ندین. می‌دانیم که هیچکس ما را مثل خودمان نمی‌شناسد و هیچ پزشکی نمیتواند بهتر از خودمان برایمان نسخه بنویسد.

مثلا نسخه امروز:

انجام یه کار که تموم کردنش حس خوبی بهت بده

خوردن یه چیز که می‌دونی بعدش حالت بهتر می‌شه

گفتن یه حرف محبت آمیز به یه نفری که می‌دونیم شنیدنش خیلی خوشحالش می‌کنه

سه بار کمک به یه نفر، چه غریبه چه دوست و همکار و عضو خانواده

یه بار مهربون ماندن در زمانی که دلمون می‌خواد سر به تن طرف نباشه

انجام یه کار که همیشه از انجام دادنش (بخاطر بی‌حوصلگی، کم‌رویی، تنبلی) طفره می‌ریم.

 

همین برا 24 ساعت کلی قدمه رو به جلو. فکر می‌کنم حضرت علی (ع) که می‌فرمود روزتون مثل دیروز نباشه تا ضرر نکنین، ناخودآگاه هر روش مدون برای بهبود حس‌های خوب زندگی در وجودمون رو تایید می‌کردن.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC