یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

فعل خدا را حمل بر صحت کن. بگو شاید خدا با من کاری دارد که اینگونه رفتار می‌کند. چطور مجنون کار لیلی را حمل بر صحت کرد؟

...

نوشته‌های مرحوم اسماعیل دولابی را دوست دارم. مانند چهره‌اش دلنشین است. آرامش ناشی از محبت و خوبی و خوش اخلاقی، با خیلی از آرامش‌های دیگر فرق می‌کند و ایشان آنرا در چهره‌اشان داشت. نمایشگاه کتاب امسال یک دوره شش جلدی از آثارشان را خریدم و چه معامله خوبی است. 

توی جلد دوم، جایی نقلی کرده‌اند از داستان لیلی و مجنون. حقیقتش من نمی‌دانستم قضیه چرا ظرف مرا بشکست لیلی چه بوده؟ هر زمان می‌شنیدمش یاد تیتراژ پایانی فیلم لیلی با من است می‌افتادم. نمی‌دونم این داستان حقیقت داشته یا آقای دولابی مطابق با موضوع جلسه عرفانی‌اشان آنرا تغییر داده‌آند اما به هرحال زیباست. اینکه مجنون خیلی بی‌تابی و سر و  صدا می‌کرده و شلوغ می‌کرده. لیلی برایش آش نذر می‌کند. برای سلامتی‌اش. اما مجنون نباید اینرا بداند. مجنون که میشوند لیلی آش نذری می‌دهد با خوشحال می‌آید در صف. لیلی ناراحت می‌شود. چون ظاهرا اعتقاد این بوده که کسی که برایش نذری می‌شود نباید خودش از آن نذری بخورد. لیلی نمی‌توانسته چیزی بگوید، آش را هم نمی‌توانسته بدهد و به همین خاطر با ناراحتی کاسه مجنون را می‌شکند.

...

مجنون را که اطرافیان مسخره می‌کنند، چون به لیلی حسن ظن داشته، می‌گوید:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

...

همه‌اش همین حسن ظن است. اینکه عاشق که باشی باید به معشوقت حسن ظن داشته باشی. نباید برای هرکارش ایراد بگیری یا بگردی دنبال هزارتا دلیل. بعدش اینجا آقای دولابی یه حدیث از پیامبر نقل می‌کنن که خیلی زیباست:

حَسِّنوا ظُنونکم بالله...یعنی گمانتان را به خدا شیرین کنید، قشنگ کنید. نگویید خدا به من هیچ اعتنایی ندارد. مراقب باش دلت هیچوقت پکر نشود. دل که مشتاق خدا باشد و به او حسن ظن داشته باشد و موذی نباشد، سرحال می‌شود و آنگاه آماده حس کردن نورهای خدایی. و نمی‌دانی چه زیبا می‌شوی وقتی این نورها به دلت می‌تابد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

کی می‌شود بفهمیم زندگی یعنی همین روزها که دارند می‌گذرند...

کی می‌شود حواسمان باشد این جمله: انگار دیروز بود...چه زود بیست سال گذشت... رو شاید و احتمالا حتما بیست سال دیگر هم تکرار می‌کنیم (اگر انشاالله با تن سالم زنده باشیم)

دیشب رفته بودم مهمانی‌ای از دوستان دوران لیسانس که حدودا هفده هجده سال بود همدیگر را ندیده بودیم...باورمان نمی‌شد اینقدر زمان زود گذشته. موهای جوگندمی، برخی کچل!، شکم‌های برآمده، ریش‌های سفید و سیاه.

زندگی میگذرد... و جالب است که همه می‌دانند چقدر زود می‌گذرد، نه لزوما اگر خوش بگذرد زود می‌گذرد، بد هم باشد باز آدم باورش نمی‌شود اینقدر زود گذشته.

کاش و انشاالله از فرصتهایمان استفاده کنیم و کمی بهتر خودمان را بشناسیم و کمی آرام‌تر شویم و دنبال چیزهای حقیقی‌تری در زندگی برویم. حداقل حتی شده روزی چند دقیقه به این فکر کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

گرانی‌های پی در پی این ماه‌ها غیر از این‌که آدم را کلافه می‌کند و بعضی‌ها را هم عصبی و بعضی‌ها را هم درمانده (که هر گروه هم حق دارند) اما  یکی از تاثیراتش در زندگی من این بوده که سبب شده نگاهی جدید به لوازم زندگیم داشته باشم.

الان دارم می‌بینم که چقدر چیزها را نصفه و نیمه رها کرده‌ام چون دلم جدیدتره رو خواسته و چون دلم نمی‌اومده قدیمیه رو هم بندازم دور، نگهش داشته‌ام و فقط خاک می‌خوره و شاید هم خراب و فاسد می‌شه. می‌بینم در خیلی چیزها قدیمیه کار می‌کرده اما بخاطر مد یا همراه بودن با تکنولوژی یا چیزایی مثل شان اجتماعی (که البته باید هم در حد معقول بهش توجه  بشه) اونا رو کنار گذاشته‌ام. دارم می‌بینم می‌شه یه عالمه از لوازم رو مجددا مصرف کرد یا بخشید و جسم و روح رو از این حالت انباری زدگی به در آورد.

دارم می‌بینم که خیلی از چیزها رو می‌شه بهتر استفاده کرد اما چون ارزون بوده‌اند بی‌خیال ازشون استفاده می‌کرده‌ام. یاد وضو گرفتن‌های از آب حوض می‌افتم که قطره‌ای آب هدر نمی‌رفت و الان می‌بینم چقدر آب از شیر هدر می‌رود، یا حمام‌کردن‌های دهه شصت که بچه بودیم و نفت کم بود و تمام حمام را با یک لگن بزرگ آب انجام می‌دادند و آخرش یه دوش سریع، اما الان از اول تا آخر زیر دوشیم!

این گرانی‌ها هرچند تلخه و برای خیلی‌ها کمرشکن اما اگه بتونه تکونی به شیوه مصرف زندگی‌های ما بده، می‌شه جنبه‌های خیر هم توش دید. دارم می‌بینم ما چقدر برای آدم موندن و زنده بودن و رفع نیازهای اصلیمون نیازهامون محدود و دم دستی‌اند.

یه بخشی از یه شعر زیبا که امروز خیلی بهم چسبید:

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
...
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روش «از کم شروع کن» توی خیلی وضعیت‌ها کاربرد داره. باید امتحانش کرد. به‌ویژه توی کارهایی که دائم می‌خواهیم انجامشون بدیم و بیش از چند روز نمی‌تونیم به قول خودمون به خودمون وفادار بمونیم. مثل یادگیری زبان، سالم‌تر خوردن، آب خوردن، رژیم گرفتن و خیلی چیزای دیگه.

گاهی حواسمون نیست اما به شدت نیازمند این هستیم که از قدرت و اراده خودمون حظ کنیم. خیلی خوبه برامون.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC