یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن، به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

...

منسوب به سهراب سپهری

 

چقدر این بخش از این شعر بلند زیباست و چقدر انسان را به فکر فرو می‌برد...چقدر می‌تواند تکلیف ما را روشن کند...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

تعدد وظایف و کارها و پراکندگی حاصله در ذهن، یکی از محصولات دنیای مدرنه و ناخودآگاه همراه خودش شلوغی و به هم ریختگی هم می‌آره. اینجاست که اگه آدم نتونه دور و برش خودش رو مرتب کنه و تحت کنترل داشته باشه، این پراکندگی و شلوغی یواش یواش آدم رو می‌بره به سمت از هم گسیختگی. می‌بینی همه‌اش داری می‌دوی، نه از خوابت لذت می‌بری نه از کار کردنت و نه از غذا خوردنت، اصولا حواست به هیچ چیزی نیست. البته، گاهی هم بانمکه که این تبدیل می‌شه به یه حس خوب. یعنی از این همه دویدن و وقت نداشتن و دائما با موبایل صحبت کردن و دائما ایمیل زدن و گاز زدن نون پشت فرمون ماشین و فراموش کردن ناهار و یه‌دفعه متوجه ساعت شدن و ... آدم خوشش هم می‌آد. شاید برا اینکه احساس مهم بودن بکنه، شاید برا این‌که احساس کنه داره از زمانش حداکثر استفاده رو می‌کنه، شاید هم برا این‌که دیگرون بدونن و تصریح کنن که فلانی خیلی سرش شلوغه. شاید هم هیچکدوم و بنده خدا خودش هم نمی‌دونه دیگه باید با این حجم کار چیکار کنه.

...

قدیما داشتن نظم و انضباط یه فضیلت بود. رسیدن به آنچه می‌خواستی تقریبا همیشه با تلاش و کوشش و برنامه و نظم معنا می‌شد. افراد منضبط محترم شمرده می‌شدن و تقریبا همه مطمئن بودن این آدم موفق، اون دکتر حاذق، اون بازرگان پولدار، با تلاش و مدیریت سفت و سخت بر خودش و محیط اطرافش تونسته به موفقیت برسه. هیچ دوره و درس و آموزشی تنها در 5 دقیقه، یک ماه، سه روز و از اینجور زمانا تبلیغ نمی‌شد و قرار نبود صرفا با تعویض کفش، ده روزه پنج کیلو از وزن کم بشه و با گوش کردن زبان در هنگام خواب، تافل رو بگذرونیم!

اما الان منظم بودن اونقدر فضیلت نیست. راحت بودن و راحت زندگی کردن و فراغت از هرگونه بند و بست، نمی‌گم فضیلته، اما بد هم شمرده نمی‌شه. بیشتر خودمونی بودن و لذت بیشتر از این دو روزه دنبا معنا می‌شه. سفت و سخت گرفتن،مثلا به فرزندها، کمی عجیب و غریب شده و همین باعث می‌شه کوچیک و نوجوون و جوون خیلی با این حس منظم بودن احساس راحتی نکنن.

بعد می‌بینیم که تصمیم برای رژیم گرفتن سخت می‌شه، ده تا لغت زبان نمی‌تونیم حفظ کنیم، بچمون حرفمون رو نمی‌خونه، ذهن رو نمی‌تونیم آروم کنیم، تا می‌خواهیم مجبورش کنیم به تمرکز، آرامش، منظم چیدن وقایع کنار هم و تصمیم عاقلانه گرفتن، سختشه و پس می‌زنه و بعد ...

... این حس بد عقب ماندگی از کارها و نداشتن یه چهره آروم ناشی از کنترل داشتن بر زندگیمون (حداقل اونایی که می‌تونن تحت کنترلمون باشن) و روز به روز اضافه شدن بر این حس ناخوشایند...

نظم و انضباط، چه توی فعالیت‌های فیزیکی، اداری، خانه، و خصوصا توی ذهن و طبقه بندی کارها توی اون، خیلی معجزه کننده‌است. توجهی به فریبندگی «بی‌خیالی» و فلسفه‌هایی مثل «نظم در عین بی‌نظمی» نکنین. برا خودتون دیسیپلین بذارین و نتیجه‌اش رو ببینین. دیسیپلین لزوما به معنای رنج نیست، گاهی عین لذت و تفریحه. فقط باید خواست و دنبالش رفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱

و نیکی با بدی یکسان نیست. بدی را با آنچه نیکوتر است دفع کن که ناگاه خواهی دید همان کسی که میان تو و او دشمنی بوده، چون دوستی صمیمی گشته است

و این خصلت خوب جز به کسانی که شکیبایند عطا نشود و آنراجز کسی که دارای بهره‌ای بزرگ از ایمان و تقوا است بدست نیاورد

و اگر از جانب شیطان دستخوش وسوسه ای شدی، به خدا پناه ببر که او خود شنوای داناست

سوره مبارکه فصلت، آیات 34 تا 36

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

گاهی زندگی صرفا با یک دگرگونی کوچک، خوب‌تر می‌شود. خریدن یک چیز کوچک برای خودمان، پایان بردن یک کار نیمه‌تمام، تغییر در دکوراسیون یک اتاق، لذت بردن از یه چای معمولی، یک مسافرت کوچک و صدها و صدها از این کوچک‌های دوست‌داشتنی و کارآمد، همه از مثال‌های این تحولات لازم کوچک هستن.

اما گاهی زندگی نیاز به تحولی اساسی دارد. فهمیده‌ایم که صرفا یه‌کم بهتر کار کردن یا یه‌کم درآمد بهتر داشتن راضیمان نمی‌کند؛ احساس کرده‌ایم خلق و خویمان نیاز به یک تغییر اساسی دارد؛ فهمیده‌ایم که یک تغییر کلی در شیوه رفتارمان با محیط اطراف مورد نیاز است؛ درک کرده‌ایم که نیاز داریم در رشته و حوزه کاریمان یه آدم شاخص و برجسته تبدیل بشیم؛ حس می‌کنیم دیگه با این زندگی معمولی و آرام و ساکت و بی‌دردسر و با قناعت نمی‌تونیم کنار بیاییم و صدها طرح و تحول دیگه...

اینجور وقت‌ها، یه همت عالی لازمه. یه تعهد ویژه و یه قول درست و حسابی به خودمون. یه تکرار مداوم در جدید و متفاوت فکر کردن و یه‌شکل دیگه عمل‌کردن.

اما همه اینا زمانی خیلی خوبتر و روانتر درست می‌شه که از ته ته دل یه چیزی رو بخواهیم. نه با تلقین یا تشویق یا تکرار مدام یه‌سری عبارت تاکیدی. همونجور که دعا کردن و از خدا خواستن، زمین تا آسمون زمانی که کاملا درمونده‌ایم با زمانی که هینجوری از خدا درخواست می‌کنیم فرق می‌کنه؛ خواستن یه چیز از خدا و متعهد شدن به خواسته‌امان و پیگیری اون هم یه اراده و خواست و آرزوی عمیق می‌خواد.

همینه که شاعر می‌گه ...چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC