یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC