دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی
1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه میکنیم و دلمان همهاشان را میخواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمیتوان همه جاهای قشنگ را رفت، نمیتوان همه کتابهای خوب را خواند، نمیتوان همه فیلمهای زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که میخواهیم ارتباط داشته باشیم و ...
2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همینهایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست میدیم.
از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کردهایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم میخوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگیای که الان داریم روزهاش رو میگذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم میشه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر میکنیم اونا خیلی آرومتر میگذرن!
...
آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی میگه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسندهای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم! و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیقتر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی میپنداریمشون و بودنشون و ابدی بودنشون رو مسلم!