یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

گاهی خوبست اندکی مکث کنیم و نگاه کنیم ببینیم اکنون دارد در زندگیمان چه می‌گذرد، داریم چه می‌کنیم؟ کجا داریم می‌رویم؟ حال و احوالمان چطور است؟ آیا این همان وضعیتی است که می‌خواستیمش؟ اگر بله، چه کنیم که تداوم رو به پیشرفت داشته باشد و اگر نه، چه کنیم که به ادامه دادنش عادت نکنیم؟

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

این فلسفه مینیمالیسم خیلی جذابه.

 اینکه تلاش کنی با مصرف کمتر زندگی کنی، تا حدی که می‌تونی از غیرضروری‌ها بپرهیزی و به کارکرد بیشتر از مد اهمیت بدی، اینکه دور و برت رو از شلوغی‌ها خالی کنی، اینکه کمتر و بهتر و آگاهانه‌تر بخوری، اینکه فضای اطرافت رو با یه‌عالمه خرت و پرت پر نکنی و بذاری چشمات استراحت کنن و در نهایت اینکه ذهنت رو هم خالی کنی و آروم بگیری.

هرچند اجرا و وفاداری به هرکدوم از اینها واقعا و واقعا سخته و خیلی اوقات در تقابل کامل با شیوه زندگی آدم قرار می‌گیره، اما خوبه کمال‌گرا نباشیم و هر زمان هر اندازه از این قانونها رو که تونستیم انجام بدیم.

برای شروع، بیرون ریختن یکی از اون کمدهای پر از چیزهایی که سالهاست استفاده نشده، اما فکر می‌کنیم یه روزی ازشون استفاده می‌کنیم، شروع خوبیه. یا نگاه دوباره به کشوهای میزتحریرمون، یا فایل‌های کامپیوترمون، کتابخونمون، یخچالمون، قوطی داروهای توی خونه، جزوه های دانشگاهی سالهای قبل، کفشهای توی جاکفشی، یا ...

بعدش برا از این به بعدمون شروع کنیم به فکر کردن به این امر که: آیا اینی که می‌خوام بخرم و داشته باشم، واقعا برام ضروریه؟ (گاهی چیزی رو می‌خریم صرفا برا اینکه حالمون رو توی اون لحظه بهتر می‌کنه. خود من با این موافقم چون گاهی واقعا موثره، خصوصا اگه خوردنی باشه! اما خیلی اوقات هم فقط یه هوس زودگذره و اون موقع اصلا خوب نیست) .

اگه حوصله داشتین مطالب این وبلاگ رو دنبال کنین. هم برا زبانمون خوبه هم برا زندگیمون.

http://mnmlist.com

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC