| ماجراهای شش و نیم صبح! |
| ساعت ٧:٤٠ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیادهروی توی پارک بکنم. یهعالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیادهروی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا میتونه همون فایدهای رو داشته باشه که زمان جوونی میشد با مراقبت بیشتر و ورزشی بهمراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت میکنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر میکردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میونسالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بیخود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغها، گنجشکها و طوطیهای جیغجیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یهعالمه کلاغ جمع شدهاند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه میکردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا میده و همه این کلاغها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرامکننده بود که بیاختیار یهمقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه میشه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا دادهام و الان هم بهشون گفتم تموم شد، برین، باور میکنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار. ... دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یهدفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا میتونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حسهای خیلی بهظاهر بیاهمیت، حسهایی که در واقع نمک زندگیاند و ما حواسمون بهشون نیست. حسهایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو میشد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خستهمون میکنه، میریزتمون به هم و غصهدارمون میکنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون میکنه، شارژمون میکنه، دلمون رو گرم و قرص میکنه. یادمون باشه به این دلخوش کنکهای زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربهها غذا میده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما میتونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط اینهمه نابسامانی و غم و بههمریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامشدهنده است. و مهمتر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم. |
|
| یک الگو در همین نزدیکی |
| ساعت ٢:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسکهای روزنامهفروشی هست، پروندهای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یهعالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلیهای دیگه اومدهاند و از ته دل راجع به این آدم نوشتهاند. وقتی میخونی، احساس میکنی خیلی دلشون شیکسته از اینکه یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته. آقای افشار یهجورایی بزرگترین ایرانشناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزهها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکههای آدمهای ایراندوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بودهاند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرةالمعارف اسلامی کرده. تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یهچیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو میشه اونجاها دید) ساده و بیتکلف زندگی میکرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه میافتادهاند میرفتن ایرانگردی و از جادههای فرعی و نه اتوبان میرفتهاند و در هر روستایی میایستادهاند و با مردم گپ میزدهاند و خیلی هم کم در هتل میخوابیدهاند و بیشتر میرفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو میموندهاند. تمام راه رو یا عکاسی میکردهاند یا یادداشت مینوشتهاند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف میزدهاند و بحث و تبادل نظر داشتهاند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره میگذره). یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشستهاند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه میخورن و معلومه دارن با لذت هم میخورن و فکر میکنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال! ... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان میآوردهاند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر میکنم بهتر از این هم میتوان شاکر بود؟) ... آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش میگیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا میفرماید که برخی از بندهها هستند که فقط دنیا را طلب میکنند. بعد در آیه 201 یهجورایی به آدم یاد میدهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر میکنم چقدر خوشبختند آدمهایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کردهاند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان میسازد. ... و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کردهاند، برا همه ماها لازمه. چقدر توجیه تنبلی و بیحسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.
|
|
| چهار دست و پا چسبیدن به امید! |
| ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
میدونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبهایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمیکنه. نمیگم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن. با اینحال من گاهی با خودم فکر میکنم انگار یهجورایی مد شده که همهاش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهمآییهای کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بیراه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانیها و روی اصول بودن همه دنیا و بههمریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحتترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه. کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که... اما دارم فکر میکنم که ما این وسط چیکار میتونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یهسری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبتها ناخودآگاه مریض و بیحوصله و داغونشون کرده. یه چیزی میخوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچهاش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی میچسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟ اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشتههام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشتههای دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همینها مقایسهاشون میکنم) و دوم، اینقدر راحت آدمها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم. فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو میآره پایین. |
|
| هدف من |
| ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنتهای پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا! حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیتهای گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیمگیریها آدم رو چندوجهی و قوی میکنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها میکنی و به نوع خاصی از آرامش میرسی. اما الان دارم به این نتیجه میرسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل میتونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یهسری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله. مثال میزنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کردهام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتیاند و بخاطر ما آدمها تغییر نمیکنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بندههاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم میشه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحتتر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام میدهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس میده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمیریزم و میدونم این اتفاق میافته. میدونم اینا ایدهآل گرایانه به نظر میرسن اما ناخودآگاه تبدیل شدهاند به مهمترین هدف زندگیه من. اینکه چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم. انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
|
|
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
|
|
| نویسندگان همکار |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|

