یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩

شاید بتوان به جرات ادعا کرد نام امام حسین (بر او و خاندانش درود باد) و ایام محرم خاطراتی را برای هریک از ما ایرانی‌ها زنده می‌کند. از کودکی تا بزرگسالی، بخش‌هایی از زندگی ما با او و داستان مظلومیت و فداکاری همراهانش پیوند خورده است.

بچه که بودم، یعنی خیلی خیلی کوچک، احتمالا 4 ساله، (الان که اینو نوشتم حس بوعلی‌سینا بودن بهم دست داد که نوزادیش رو هم یادش بوده!) یادمه یک‌بار پدرم مرا برد یک هیاتی و من خیلی دلم می‌خواست مانند بچه‌های دیگر شمع داشته باشم و نبود...یادمه یه پسر بزرگتر - احتمالا آن موقع 10 ساله اومد و یه شمع به من داد. یه جورایی خیلی مهربونی کرد. (الان فکر می‌کنم گاهی کارهایی که آدما در حق هم می‌کنن چقدر می‌تونه توی ذهن ماها موندگار باشه. یادمه اولین روز کلاس اول دبستان هم بغل‌دستیم وقتی دید من اصلا نفهیدم خانم معلممون چی گفت، برام توضیح داد و من اولین علامت رو روی دفترم کشیدم. هنوز مدیونشم چون اگه با مهربونی اینکار رو نمی‌کرد، احتمالا من تا روزها و هفته‌ها از مدرسه و کلاس و همه چیز می‌ترسیدم و وبلاگستان هم یه‌مرد امیدواری نداشت!).

بعدها توی دوره کودکی تا نوجوونی، عشقمون این بود که بهمون سنج بدن یا بذارن طبل بزنیم. یا اون پرچم اصلیه اول هیات رو بهمون بدن. اغلب هم هیچ‌کدوم نصیبمون نمی‌شد چون بچه بزرگترها ماهرتر بودن و بزرگهای هیات اینا رو دست اونا می‌دادن. نهایت زوری که می‌زدیم این بود که یا زنجیر خوبارو برداریم یا اینکه بتونیم جای خوبتری توی صف وایسیم و اون ته ته صف بهمون نرسه که بچه کوچولوها با باباهاشون اونجا بودن و برای ما کسر شان بود!

از اون روزها بوی غریب و همیشه دوست‌داشتنی اسپند؛ بع‌بع‌گوسفندهایی که فهمیده‌ بودن قراره پای دسته پخ پخ بشن و بزرگتر که شده بودیم فیگورمون این بود که بریم و با انگشتمون بزنیم توی خونشون و مثل هندوها بزنیم به وسط پیشونیمون و احتمالا تا آخر عمر هم نفهمیم برای چی اینکار رو کردیم!؛ صدای دائم موتور برق دسته؛ عشق سه‌ضرب زدن زنجیر؛ صدای اغلب ناخوش خواننده دسته؛ بوی قیمه و گلاب و چای و خیلی چیزای دیگه تو خاطرم مونده.

یه کم بزرگتر، برامون مهم بود که حتما دخترهای محل مارو ببینن که با چه خلوص!! و جدیتی و بدون توجه به اونا (ارواح عمه‌هایمان) داریم برای امام حسین عزاداری می‌کنیم. دیگه علم هیات و تعداد تیغه‌ها و بزرگی اون برامون مهم بود و تو دلمون حسودی می‌کردیم به علم‌گردون هیاتمون چون فکر می‌کردیم الان همه دخترها با یاد اونا به خواب فرو میرن و هیچکس دیگه به ما فکر نمی‌کنه! اون روزها وقت روضه، اگه گریه‌ام نمی‌اومد، به مصیبت‌های خودم و یا مصیبت هایی که قرار بود سرم بیاد فکر می‌کردم و یه‌دفعه می‌دیدن صدای شیون و فریاد یه بچه از اون وسط به هوا بلند شد و همه فکر می‌کردن ببین عشق امام با این بچه چه کرده!! نمی‌دونستن که من زبونم لال کلی از نزدیکانم رو ردیف کرده‌ام و توی ذهنم کشتمشون و حالا دارم برا بدبختی خودم گریه می‌کنم که تنها شده‌ام و بی‌کس!!

بعدتر ها و بعدترها، حضور در دسته‌های عزاداری کمتر و کمتر شد. بخش مهمی‌اش بخاطر زندگی و درس و ازدواج بود و بخش مهم‌ترش برای این‌که بیشتر فکر می‌کردم. دیگه دلم می‌خواست یه چیزایی رو درست بفهمم. برام سخت شده بود درک بعضی حرفها و مرثیه‌ها. دلم نمی‌خواست امام حسین رو صرفا بخاطر لب تشنه‌اش به یاد بیاورم. حس می‌کردم یه‌جورایی خیلی رفتارمان با او و بزرگواری‌های او و منش او زننده و سخیف است و از خودم خجالت می‌کشیدم. زیارت عاشورا می‌خواندم اما دلم نمی‌خواست کسی را لعنت کنم چون مرز واقعیت و تحریف و اتفاقات تاریخی‌ای که با گذر زمان دگرگون می‌شدند برایم مبهم بود... از آنطرف هم نمی‌خواستم تبدیل بشم به آدمی که تا یه‌کم ذهنش می‌ریزه به هم، همه چیز رو منکر می‌شه و خیال خودش رو راحت می‌کنه و کلا مخالف و یا بی‌تفاوت می‌شه!

الان سعی می‌کنم بهتر اون روز رو بفهمم، خودم رو جای اصحاب امام بذارم، تا قبل از اینکه کاملا مطمئن نشده‌ام چیزی رو انکار نکنم و غر نزنم. الان تنها کاری که می‌کنم و امیدوارم سعادتش را خدا ازم نگیره، کمک به پخش شیرکاکائو برای مردمه. اینکار رو دوست دارم و از ته دل از امام حسین خواسته‌ام معرفت و نور درک نهضتش رو به من عطا کنه. آمین

التماس دعا برای این روزهای عزیز

ضمنا همشهری جوان توی این شماره‌اش که تصویر مختار روشه، چند تا مطلب زیبا و علمی و بی‌طرفانه در مورد واقعه کربلا داره که اگه تونستین حتما بخونین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

وقتی حواست رو می‌دی به کاری که داری انجامش می‌دی، نه تنها حس خوبی از انجام اون کار بهت دست می‌ده، بلکه نوع گذر زمان هم شیرین‌تر می‌شه.

 

وقتی تمرکز می‌کنی که توی یه کاری یا فعالیتی بهتر و بهتر بشی تا از بیرون تو رو متخصص اون موضوع بدونن و برا خودت صاحب‌نظر بشی توی اون کار، نه تنها لذت بیشتر و کیف بیشتری می‌کنی از پیشرفتت، بلکه خیلی جالبه که وقت بیشتری هم بدست می‌آری برا تمرکز بر روی فعالیت‌های دیگه. (دیدین خیلی از آدمهای معروف تو یه رشته، وقت دارن برا مسافرت، ورزش، فعالیت‌های هنری، کتاب‌خونی و خیلی چیزای دیگه؟ شاید یکی از رازهاش همین باشه)

یه فکری باید برای این حواس دائما پرت، وقتی داریم کاری رو انجام می‌دیم بکنیم. واقعا ارزش داره براش زحمت بکشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دیدین بعضی از روزهای زندگی، نه خوبن نه بد. نه پر از انرژی هستی نه بی‌حوصله. یه جورایی کاملا عادی عادی. فکر کنم تاحالا کمتر شده بود به اینگونه روزا توجه کنم. روزایی که هرچند معمولی‌اند اما پتانسیل اینو دارن که حسابی درگیرت کنن. مثلا با خودت فکر کنی، خب که چی؟ و بعد با همین سوال یه‌دفعه ببینی حسابی از زندگی و زنده بودن ناامید شده‌ای و رسیدی به پوچی. به این‌که چرا باید بمونیم تا یه‌عالمه زجر جدایی و فقدان رو تحمل کنیم!   یا گاهی جالب اونه که تو این روزا احساس گناه افزایش پیدا می‌کنه. اگه فلان بلا سرم بیاد چی؟ نکنه همین بی‌انگیزگی و آروم بودنم خدا رو به هوس بندازه یه حالی بهم بده! نکنه از پس این سکوت قراره یه طوفان بیاد (تجربه غالب هم بهمون نشون می‌ده که اغلب طوفانها بد هستن نه خوب!) و بعد می‌بینیم که روزمون از اون حالت عادی تبدیل شد به روزی پر از اضطراب و ترس. ترس از نادانسته‌ها و ناشناخته‌ها و نتیجه‌اش: احساس کوچکی و بی‌قدرتی درباره آدمها و رویدادهای دور و برمون و آخر سر هم، احساس یاس فلسفی ا زاینکه اصلا خدا بی‌کار بود ما رو آورد اینجا رو زمین؟!

فردای این گونه روزها، باید کلی انرژی خرج کنیم تا حس بد دیشب رو دفع کنیم و یه حس خوب جایگزینش کنیم. این موقع‌ها اگه کمک و محرک بیرونی سراغمون نیاد، کار سخت می‌شه برا خیلی‌ها، چون سیستم ترمیم درونی خیلی از آدما هنوز تو مرحله جنینیه و  مثل این می‌مونه که بخوای خودت خودتو تنفس مصنوعی بدی.

...

تاحالا شده تو همچین روزهایی گیر کرده باشین؟ روش شما برا غلبه بر روزهای معمولی چیه؟ می‌ذارین رد بشه و کاری به کارش ندارین؟ یا تلاش می‌کنین با یه شور و هیجان و یا تغییر مثبت، تکون بدین خودتونو و از این حالت بیایین بیرون؟ آیا اغلب اینگونه روزا بردتتون به سمت بی‌حوصلگی بیشتر و غر زدن و {ببخشید} پاچه گرفتن؟ یا نه، ساکت‌ترتون کرده و حتی شده یه تجربه خوب از سکوت درونی؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC