یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

سر کوچه دو تا تراکت رنگارنگ چسبانده‌اند در مورد دکترهایی که تخصصشان رژیم است. یکیشون تاکید کرده که رژیم گیاهی می‌ده. با خودم فکر میکنم این کلمه گیاهی چقدر در ذهن ما اعتبار دارد. هرچه تهش گیاهی می‌آید برایمان انگار معنای سلامتی می‌دهد. شامپوی گیاهی، کِرِم گیاهی، رژیم گیاهی، درمان گیاهی و ... خوش بحال گیاهی.

با خودم فکر می‌کنم چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که امروز که پیاده میآم خونه از سر کار، وسط راه یه شیر موز بخورم. بعد دیدم سریع منصرف شدم. ترسیدم کالریش زیاد باشه و پیاده‌رویم رو جایگزین کنه! (بوی دکتر کرمانی می‌آد!) چند وقت پیش تو یه ایمیل می‌خوندم 20 دقیقه پیاده‌روی مناسب رو با یه شیرقهوه معمولی می‌شه دود کرد برد هوا! (دیگه از اون به بعد از قهوه هم لذت نمی‌برم)

...

یاد دوران نوجوونی می‌افتم. اون زمانا که مادرم منو می‌برد کلی دکتر تا یه چیزی بخورم چاق‌تر بشم. فکر می‌کنم اون زمانا چه فرقی با الان می‌کرد؟ 1. تحرکم بیشتر بود درست اما شاید مهم‌تر از اون، 2. به غذا تنها به چشم چیزی که رفع گرسنگی کنه نگاه می‌کردم. یعنی توی بند غذا و خوشمزگیش و کالری و حتی اهمیتش را بدن نبودم. مهم بود سیر بشم. فکر نمی‌کردم چرا دارم الان که گشنمه بیش از یه بشقاب می‌خورم. اون زمان که بالعکس گشنم نبود، اصلا غذا نمی‌خوردم. راحت می‌گفتم میل ندارم. نمی‌ترسیدم بعدا قند خونم بیاد پایین و سرم درد بگیره.اگه سر یخچال می‌رفتم گاز زدن یه میوه کار عادی‌ای بود، نه یک کار فوق‌العاده که روزی باید دوتا میوه بخوری تا ویتامین به بدنت برسونی. کنار چای بیسکویت نبود و کاکائو ترسناک نبود. بود، بود و می‌خوردیمش، نبود، نبود دیگه.

به هرحال فکر می‌کنم گاهی توجه خاص به یه‌سری چیزا سیستم معمولی زندگی رو به هم می‌ریزه. واقعا گاهی ندونستن چیز بدی نیست. من قبول دارم که اون زمانا خیلی از روغن‌های سنگین و حیوانی رو می‌خوردن و اگه چیزیشون نمی‌شد چون همه‌اش راه می‌رفتن و می‌سوزوندنش، یا اینکه علم اونقدر پیشرفتن نکرده بود که بفهمن فلانی که راست راست افتاد و مرد، دلیلش فرضا بالا بودن کلسترول خونش بوده و کسی هم نمی‌دونسته (هرچند هنوز هم درست نمی‌دونیم روغن کرمونشاهی و حیوونی بهتره یا روغن مایع) اما یه چیز رو هم نباید فراموش کرد: خیلی اوقات فکر یه مشکل از خود مشکل بیشتر به ماها صدمه می‌زنه. یه زندگی طبیعی یعنی گشنت شد، بری یه چیزی بخوری، سیر که شدی دیگه نخوری، به عنوان یه حیوان دوپا از پاهات بیشتر استفاده کنی و راه بری و اینکار رو خیلی طبیعی بدونی.

فکر کنم باید به همین سادگی باشه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩

هروقت دیدی کدر شده‌ای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفته‌ای، همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خسته‌ات کند؟ خدا دوست ندارد که نزدیکانش غمناک باشند، می‌خواهد مسرور باشند با بودن خودش.

سبحان الله...الحمد لله...استغفر الله

امیدوارم همینکه گردی پیدا می‌شود یک سبحان الله بگویید. صحبت کردن با او ذات غم را می‌برد.

...

خواستم برای روز پدر برا همکارانم حرفی بزنم، از لای نهج‌البلاغه برگه کوچکی افتاد. دیدم اینها را سالها قبل از صحبتهای حاج اسماعیل دولابی (ره) یادداشت برداشته‌ام. گفتم حتما نشانه‌ای بوده. اینجا نوشتمشون.

...

چرا لبت را روی هم می‌گذاری تا درونت دم کند؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC