یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

توی فیلم شکست ناپذیر ساخته کلینت ایستوود، ماندلا یه جمله‌ای می‌گه به رئیس محافظانش که سیاه پوسته و ناراحته از اینکه چندتا سفیدپوست از تیم قبلی مونده‌اند تو تیم جدید و معتقده چون اونا می‌خواستن تا دیروز ماهارو بکشن، حالا همشون رو باید اخراج کرد.

ماندلا می‌گه: می‌دانم. «بخشش» از همینجا آغاز می‌شود. بخشیدن روح را آزاد و رها و ترس را پاک می‌کند. برای همین بخشش سلاح قوی‌ای است.

بعدها تیم محافظای ماندلا نماد عملی و عینی اعتقاد او به لزوم زیستن مسالمت‌آمیز آدمها از در کنار هم بحساب می‌آد.

...

بخشش واقعا و واقعا کار سختیه. یه کتابی می‌خوندم به نام ماندم تا روایت کنم از اماکولی ایلی‌باگیزا یه بازمانده از نسل‌کشی‌های رواندا که مجبور شده بود از ترس جونش سه ماه تموم تو یه حموم دو متری با هفت نفر دیگه وایسه و تکون نخوره تا کسی نتونه پیداشون کنه. تو این سه ماه مادر و پدر و برادراش رو کشته بود. بعد که جنگ و درگیری تموم شده بود آمده بود و  قاتل خانواده‌اش رو بخشیده بود و می‌گفت: دیگه خونریزی بیشتر بسه.

بعضی کارا به حرف ساده است اما وقتی نمی‌تونی حتی از یه سبقت بی‌جا که ازت گرفته‌اند بگذری و پاتو می‌ذاری رو گاز که بهش برسی و با یه حرکت فرمون حال طرف رو بگیری و بعد خیالت راحت بشه...وقتی سالها تو دلت می‌مونه که دوستت یا همکارت اون روز چه حرفی زد و  یا چیکار کرد...وقتی قباله کهنه‌‌های زندگی رو با یه دعوای ساده سریع می‌ریزی بیرون و مثلا خودتو خالی می‌کنی...اونوقت می‌فهمی بخشش واقعی مرد می‌خواد.

حتما به همین خاطره که اثرش تو رسوندن آدما به سطح بالایی از معنویت، معجزه آساست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

من خودم یکی از طرفداران و تبلیغ‌کنندگان پر و پا قرص تهیه فهرست فعالیت روزانه هستم و بارها هم تو همینجا نوشته‌هایی رو از من دیدین که توشون کلی از لذت تیک زدن کنار یه کاری که تو لیست کارای امروزمون بوده و تمومش کردیم، صحبت کرده‌ام.

دو سه روز قبل یه مطلبی می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که تبلیغ دیدگاه‌های ذن رو می‌کنه و نگاهی می‌نیمالیستی (هرچه کمتر بهتر) داره به زندگی. جالب بود برام که نوشته بود هرچه سریع‌تر این لیست‌ها رو بندازین دور. استدلالش این بود که این روش انسان رو دائم در یک حالت اضطراب و آماده‌باش قرار می‌ده. دائم سبب می‌شه ما فکر کنیم زندگی یعنی کار. دائم به ما یادآوری می‌کنه که یه خروار کار هست که باید انجام بدیم. نوشته بود اگه همه رو تیک بزنیم هم باز فردا کلی کار تیک نخورده منتظرمونه و اگه فرضا تا پایان یه‌رو چندتا تیک‌نخورده باقی بمونه، شب با احساس نارضایتی بر می‌گردیم خونه.

راه حل نویسنده این بود که صبح از خواب که پامیشیم یه کار رو انتخاب کنیم و تموم تمرکزمون رو بذاریم رو اتمام همون کار. بعد اگه نیاز بود که کار دیگه‌ای انجام بشه، می‌تونیم رو کار دوم تمرکز کنیم، اگر هم که نه، می‌تونیم بقیه زمانمون رو به کاری اختصاص بدیم که لذت‌آورتره برامون.

من خودم با این استدلال از لیست کارهای روزانه‌ام دور نمی‌شم. برا خود من نوشتن فعالیت‌ها خیلی کارساز بوده و تو خیلی از موقعیت‌ها که حجم و خصوصا پراکندگی کاری زیاد بوده، تونسته به خوبی مدیریت منو بر زندگیم اعمال بکنه. اما به هرحال فلسفه و پیام اون نویسنده هم خالی از لطف نیست. خیلی اوقات یادمون می‌ره که زندگی لازمه که از چهارچوب منظم برنامه‌ریزی شده‌اش بیاد بیرون.

یه‌چیزی دیروز دیدم باحال. می‌نویسمش اینجا:

Live a balanced life

– learn some and think some and draw and paint and sing and dance and play and work every day some

 

Robert Fulghum

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

اگه یه هفته بهمون وقت بدن و بگن تو این یه هفته بدون نگرانی در مورد هزینه‌ها و درآمد و هرگونه تعهد دیگر، کاری رو که دوست داری انجام بده (فقط یه کار) چیکار می‌کردیم؟

نتایج یه تحقیق رو می‌خوندم در مورد مردم آمریکا درخصوص پاسخ به این سوال. بگیم ماها چیکار می‌کردیم تا بعد با توجه به نظر آمریکائی‌ها و سایر کشورها، نتیجه‌گیری بکنیم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC