یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

   هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.

 

  

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 گزیده ای از داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

  

" و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)

هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.

 

یه دوست خوبی برای پست قبلی ازم پرسیده بود آیا هل من محیص مصطفی مستور رو خونده‌ام؟ نخونده بودم. طبق عادت یه جستجو کردم و یه تیکه‌اش رو تو اینجا پیدا کردم و با اجازه آوردم اینجا. ممنون از اون دوست خوب که معرفی کرده بود این کتاب رو. فکر کنم خوراک خوبیه برا اوقات فراغت عید. هرچند من دارم می‌رم ماموریت و بعد از هفته اول برمی‌گردم و همین رو بهانه کردم تا سال خوبی رو برا همه آرزو کنم...گاهی فکر می‌کنم اگه مثل این پرسش و پاسخ بالا ازمون بپرسن سال 89 رو چیکار کردی؟ چقدر براشون معتبره که بگیم بخاطر خیلی اعصاب‌خوردی‌ها و ناامیدی‌ها و این سیاست بی‌پدر و مادر و روزهای پر از سرگردانی‌ای که توی اون سال بود، هیچ کاری نکردم و اونوقت بهم بگن ببرینش!

واقعا و فارغ از کلیشه‌گویی چقدر مسئول روزهایی هستیم که داره می‌گذره و ما حواسمون به چیزهایی است که آخر سال اونقدر بی‌معنا و پوچن که تو سه تا جمله کوچیک می‌تونیم خلاصه‌اش کنیم؟

واقعا خودسازی‌ها و پیشرفت‌ها و بهتر شدن‌ها و یادگرفتن‌ها و ماهر  شدن‌ها و آدم‌ شدن‌هامون چقدر بود توی این سال؟

و...

دو تا هدف برا سال بعدمون کدومان؟ دقیق و جزئی بهشون فکر کرده‌ایم؟ حس و بوی وقتی بهشون می‌رسیم رو کرده‌ایم؟ تو ذهنمون درست و حسابی تصویرشون رو ساخته‌ایم؟  اگه نه، وقت داره می‌گذره...فقط 5 دقیقه وقت می‌بره.

برای هم دعا کنیم و آرزوی موفقیت و سلامت

تا سال بعد انشاالله...لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس می‌کنیم. این‌ها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظه‌های کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمی‌شوند، اما آن‌ها را قدر بدان، زیرا طعم روشن‌شدگی را به تو می‌چشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بی‌منتهای شب نگاه کرده‌ای؟ آیا با دیدن آن‌همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده‌ای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپرده‌ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کوله‌بار شخصی دغدغه‌ها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر این‌صورت نگاه می‌کنی اما نمی‌بینی، گوش می‌کنی اما نمی‌شنوی.

آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان می‌دهد که حاضر باشی.

 

یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در این‌خصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو می‌بردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم می‌آوردم. خوندنش آدم رو آروم می‌کنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت می‌ده وقتی شروع می‌کنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و این‌که وسطش می‌بینی صدای یه گنجیشک رو هم می‌شه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم می‌شه شنید و صدای برگ‌ها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و  پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمی‌تونه برگرده و بره پیش بچه‌هاش رو هم بشنفیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC