یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

بار خدایا! از تو درخواست آمرزش دارم؛

از هر گناهی که به واسطه عافیت بخشی تو، بدنم  برآن توانا شد؛

یا به‌واسطه نعمت فراوان تو به آن قدرت پیدا کردم؛

یا به واسطه رزق واسع تو به آن دست یافتم ؛

و یا با پرده پوشی تو در آن گناه از مردم پنهان ماندم ؛

یا هنگام هراسم از گناه، در آن معصیت بر صبر و درنگ تو تکیه کردم

و در آن گناه، از خشمِ بر من ،به حلمت اعتماد کردم  و آن را بر عفو کریمانه‌ات واگذار نمودم؛

 پس بر محمد و آلش درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان.

فرازی از مناجات مولا علی (ع)

گاهی چند جمله چقدر حرف داره برا آدم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

ژاپنی‌ها یه کلمه‌ای دارن به نام Ikigai . معناش خیلی قشنگه. یه چیزیه تو مایه‌های «فلسفه وجودی» خودمون. اما تعریفی که ازش می‌کنن این روها کلی منو برده توی فکر:

ایکی‌گای یعنی چه چیزی در زندگی تو رو به وجد می‌آره و پـُرت می‌کنه از شور و شعف و شوق؟

بررسی کرده‌اند دیده‌اند همه اونایی که عمر طولانی می‌کنن و سالم می‌مونن یه ایکی‌گایی تو زندگیشون دارن. باغبونی، ماهیگیری، خونه‌داری با عشق، حرف زدن با هم‌سن و سالها و از این جور موارد از جمله ایکی‌گای‌هایی بود که توی یه آمارسنجی از سالمندای ژاپنی بهش رسیده بودن.

یادمه سال‌هایه عادت خوبی داشتم و اون این بود که وقتی از خواب بلند می‌شدم اولین کاری که می‌کردم این بود که از خودم می‌پرسیدم امروز برای چی ذوق دارم؟ اونوقت رفتن خونه یه فامیلی که دوست داشتم، یه بازی خاص، یه غذای خوب که قرار بود مادر برای ناهار یا شام تهیه کنن، اومدن یه مهمونی که می‌دونستم باهاش کلی می‌تونم بازی کنم یا دوسش داشتم، برنامه خاصی که شب قبلش ریخته بودم و حالا می‌تونستم اجراش کنم، زنگ ورزش، لباس خوشگله، موتور سواری، ور رفتن به ماشینم و یا صدها چیز دیگه، ایکی‌گای‌هایی بود که مثل فنر منو از توی رختخواب بیرون می‌آورد و خوش خلقم می‌کرد اول صبح.

فکر می‌کنم اون ایکی‌گای‌ها که من داشتم، هیچکدوم چیز خاصی نبودند. من خودم ناخودآگاه خاصشون کرده بودم. آیا الان هم می‌شه این کار رو کرد؟ نمی‌دونم اما دارم با خودم کلی فکر می‌کنم و کلنجار می‌رم.

خوبه با خودمون فکر کنیم چی توی زندگی ماها می‌تونه ایکی‌گای به حساب بیاد؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

هر رابطه‌ای گاه به نیروی صلابت نیاز دارد...البته نشان دادن شمشیر مفهومش آزار رساندن نیست. این عمل می‌تواند نوعی مکر خوش خویانه یا رندانه باشد.

...

در سال‌های دهه 1970 متوجه پدیده‌ای در سراسر کشور (آمریکا) شدم که به آن می‌توان عنوان «مردان نرم» داد. حتی امروز هم وقتی به جمعیت درون کلاس‌هایم نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که شاید بتوان نیمی از مردان حاضر در جلسه را با عنوان مردان نرم توصیف کرد. آن‌ها مردانی دوست‌داشتنی و با ارزش هستند - من دوستشان دارم - و هیچ‌کدام از آن‌ها علاقه‌ای به جنگ یا آسیب‌رساندن به محیط زیست ندارند. در همه آنها ظرافت خاصی نسبت به زندگی و نوع زندگی‌کردنشان وجود دارد، اما بسیاری از این مردان «خوشحال» نیستند. می‌توان نبود انرژی را در آن‌ها به سرعت دریافت. آنها «جان پناه» هستند نه «جان پرور» و البته این طنز تلخ زندگی است که این نوع مردان را همیشه در کنار زنانی می‌گذارد که کاملا از خود انرژی ساطع می‌کنند...

مردِ مرد، رابرت بلای، ترجمه فریدون معتمدی، انتشارات مروارید

 

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC