اینکه فقط بعضی از ماها میدونیم تا ۵ سال دیگه کجاییم و بیشترمون از این کار طفره میریم یا حتی از فکر کردن بهش هم سرگیجه میگیریم, دوتا چیز رو به نظر من آشکار میکنه:
١. اعتقاد آگاهانه یا ناآگاهانه به این تفکر که جبر همواره بیش از اختیار تو زندگی ماها تاثیرگذاره.
٢. اعتراف به اینکه اعتقادی به برنامهریزی نداریم و اصولا مزیتهای زیادی تو بابرنامه بودن و طبق برنامه و هدفِ از پیش تعیین شده حرکت کردن در مقایسه با بیبرنامه بودن نمیبینیم. لذا فکر میکنیم همینکه هستیم و داره پیش میآد خوبه و نیازی نیست نظم کنونی رو به هم بزنیمش.
اما دو تا هم جواب از نگاه من:
1. اگه حضرت علی میفرمایند که جوری برای زندگیت برنامهریزی کن و امیدوار باش که انگار تا ابد زندهای و به شیوهای زندگی کن و رفتار کن انگار لحظهای دیگر میمیری، نشون میده اون چیزی که ما از توکل و آرامش و سپردن چیزا به خدا و ترس از دخالت در تقدیر و همه اینجور فکرا فهمیدهایم، یهکم نیاز به فکر بیشتر و احتمالا اصلاح اساسی داره.
2. برنامهریزی برای آینده بهمون نشون میده که هدفمون واقعا چیه، چقدر مایه لازم داره، چقدر تمرکز میخواد، چقدر زمان و اراده نیاز داره، از چه چیزهامون باید بزنیم و کجاها باید به خودمون سخت بگیریم، وقت استراحتمون کجاهاست، برا اوقات خستگیدرکردنمون چیکار کنیم بهتره، چی بخونیم، چی بخریم، چی ذخیره کنیم، کجاها برونگرا باشیم، کجاها بیشتر بپذیریم و سرمون رو بندازیم پایین و هزارتا چیز دیگه.
شاید گفتن اینکه تا چند سال بعد کجاییم سخت و ناممکن باشه، اما تعیین هدف برا زندگیمون و کشیدن یه نقشه کوچیک و نوشتن چندتا هدف کوچکتر و ابزار برا رسیدن به هدفمون اصلا سخت و ناممکن نیست.
فقط همت میخواد و اینکه بفهمیم:
خدا هم آدمای با اراده و قوی رو بیشتر دوست داره.