یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸

بپر...بپر...تو کاریت نباشه، من می‌گیرمت، بپر...

بچه که بودیم وقتی بابامون، داییمون، یا هرکسی دیگه این حرفا رو به ما که رو یه بلندی بودیم می‌گفت، با ترس و لرز پایین رو نیگا می‌کردیم، امتناع می‌کردیم، می‌شستیم تا فاصله رو کم کنیم و بعد دل رو می‌زدیم به دریا و می‌پریدیم...هیچ‌وقت هم چیزیمون نمی‌شد. جون اونی که اون پایین وایساده بود مطمئن بود می‌تونه ما رو بگیره.

...

توکل به همون اندازه که آرامش می ده کار خیلی سختیه  و من این روزا دارم تمرین می‌کنمش. اینکه مطمئن باشی می‌گیرتت. این‌که مطمئن باشی اگه دلتو بهش بدی همیشه هواتو داره (دلتو ندی هم هواتو داره اما تو حالت اول بیشتر حالیت می‌شه و می‌بینی زمانهایی که مراقبته).

خدایا کمکمون کن به اون دست دست کردنهامون غلبه کنیم و بپریم تو بغلت. تو همه زمانها. تو گرفتاریهامون، تو دوست‌ داشتنامون، تو دل‌دل‌کردنهامون، تو عصبانیتامون، تو گریه‌هامون، تو شکهامون، تو خردشدنهامون، تو لذت بردنهامون، تو کیف کردنهامون، تو احساس اقتدار کردن‌هامون، خصوصا تو زمانهایی که توکل می‌کنیم و آرامشش رو حس می‌کنیم و بعد دو سه روز دیگه باز یادمون می‌ره و اضطراب می‌گیرتمون.

خدایا بذار ببینیم الطافتو، اون دست نامرئی‌ای که همه چیز رو به بهترین حالت شکل می‌ده. کمکمون کن بفهمیمت. بذار به جایی برسیم که چشم بسته و بی‌هوا هرجا دلمون خواست بپریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

یه بخش مهم از انرژی زندگی ماها می‌دونی چجوری هدر می‌ره؟ فکر کردن به کارهایی که یه جوری انجامشون دادیم اما بعدا کلی به خودمون ایراد گرفته‌ایم که کاشکی اینجوری انجامش می‌دادم، نه اونجوری!

با یه نفر یه‌جور حرف می‌زنیم بعد بارها و بارها با خودمون فکر می‌کنیم کاش یه جور دیگه باهاش حرف زده بودم. یه چیزی رو می‌خریم بعد با خودمون کلنجار می‌ریم که کاش مدل دیگرش رو خریده بودم. جلوی یکی حرف نمی‌زنیم بعد کلی از خودمون انتقاد می‌کنیم که کاش بهش فلان چیز رو گفته بودم و لالمونی نمی‌گرفتم! فلان رفتار رو از خودمون نشون می‌دیم اما بعد که فکر می‌کنیم طرف مقابل پاشو از گلیم خودش بیرون گذاشته، با خودمون دعوا می‌کنیم که ابله خان اگه محکم وامیستادی جلوش اونجوری هوا برش نمی‌داشت. و ...

من معتقدم یه بخشی از این فرایند بازبینی دوباره افکار و کردار خیلی خوب و لازمه. باعث می‌شه پخته بشیم، عمیق بشم، قوی‌تر بشیم و فهمیده‌تر.

اما اون بخشی که خوب نیست دائما حسرت خوردن و فکر کردن به کارهاییه که فکر می‌کنیم بهتر بود جور دیگه انجامشون می‌دادیم.  اینکه دائم خودمون رو محکوم کنیم و به خودمون برچسب بزنیم که همه دارن از خوبی و مهربونی من سوء استفاده می‌کنن و منو ابله گیر آوردن اصلا چیز خوبی نیست. اولا که درجه اعتماد به نفسمون رو حسابی می‌آره پایین، دوما هم بهمون می‌قبولونه که آروم آروم با نقش قربانی بودن کنار بیاییم. ولی در حقیقت این یه‌جور تنبلی و بی‌ارادگیه. اگه واقعا به این نتیجه رسیده‌ایم که بهتره تو یه موقعیت‌هایی یه جور دیگه رفتار کنیم، باید شروع کنیم یاد گرفتن طبیعی انجام اون رفتار رو. بدون هیجان زدگی و واکنش‌های احساسی، بدون اینکه مجبور بشیم خود خودمون رو کنار بذاریم و بریم تو جلد یه نقش دیگه. بدون اینکه اون اخلاق‌های خوبمون رو که فکر می‌کنیم ازشون دارن سوءاستفاده می شه کنار بذاریم و فکر کنیم تو این جامعه هرچی زرنگ‌تر و سیاس‌تر و مغرورتر و بی‌خیال‌تر و بی‌توجه‌تر و پرروتر باشی کارت جلوتر می افته. تو قراره با رفتارت به یه نفر بفهمونی که کارش درست نیست. دیگه چرا به همه خوبیهات شک می‌کنی؟ دیگه چرا دائم خودت رو محکوم می‌کنی؟

اگه لازمه تغییری بدی دست به کار شو، اگه هم می‌بینی لازم نیست و بهتره صبر کنی تا اون طرف بفهمه کارش اشتباه بوده، خب صبر کن و با آرامش منتظر باش... این وسط دائما غر زدن به جون خودت تنها تاثیری که نداره، بهتر شدن اوضاعه.

یا دست به کار شو، یا رفتار طبیعی خودت در مواجهه با مسائل و مشکلات رو قبول داشته باش و اینقدر خودت رو اذیت نکن.

همین!

AYP0613465 - A girl looking in the mirror

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

اگه از خواستن چیزی بدست می‌آید و هیچ‌چیز از دست نمی‌رود، پس حتما بخواهید...

کلمنت استون، صفحه اول کتاب عامل علاء‌الدین

کوچیک که بودم داستان علا‌الدین و چراغ جادو رو که می‌خوندم دوست داشتم اون غول انگشتر رو داشتم. برام جالبه که چرا غول چراغ رو نمی‌خواستم (حالا انگار قرار بود اونا رو به بنده بدن و من داشتم ناز میکردمنیشخند) شاید یه جورایی از اون قدرت مطلق غول چراغ واهمه داشتم، شاید چون تو داستان غول انگشتر مهربونتر و متواضع‌تر بود اونو دوست داشتم، شاید چون غول چراغ نامطمئن‌تر بود و دست اون جادوگر بدجنس می‌افتاد...به هرحال الان که فکر می‌کنم اون تفکیکی که برا خودم گذاشته بودم برام جالبه.

گاهی تو زندگیمون با خودمون حس می‌کنیم اون انگشتره رو داریم. می‌بینیم چیزایی که می‌خواهیم درست می‌شن و اونایی که نمی‌خواهیم اتفاق نمی‌افتن. بعد که خوب فکر می‌کنیم می‌بینیم خیلی هم اتفاقی نیستن. زمان هایی که تلاش می‌کنیم صبورتر باشیم انگار چیزها و حس‌هایی رو درک میکنیم که قبلا نمی‌دیدیمشون. از وقتی با برنامه حرکت می‌کنیم نابسامانی‌ها کمتر می‌شه و خود به خود استرس و به‌هم ریختگی کمتری بوجود می‌آد. زمان‌هایی که سعی می‌کنیم کمتر قضاوت کنیم، آدما و اخلاق‌هاشون برامون قابل درک‌تر می‌شن و خودشون هم دوست‌داشتنی‌تر. زمان‌هایی که از خدا می‌خواهیم باهامون باشه و هوامونو داشته باشه و تلاش می‌کنیم تو رابطه‌مون با اون خرابکاری نکنیم، انگار حس‌هامون قوی‌تر می‌شن و حضورش رو بیشتر حس می‌کنیم.

غول انگشتر افسانه بود اما ماها همه تو دلامون غول انگشتری داریم که فقط منتظره صداش بزنیم. اما نکته‌ای که این غول رو واقعی می‌کنه اینه که باید برا بهتر شدن زحمت کشید. آرامش، موفقیت، حس خوب باخدا بودن، امیدوار بودن و پیشرفت واقعی کردن تو کار و زندگی و آخر شب هم با آرامش و لذت و وجدان آروم سر رو بالش گذاشتن نیاز به زحمت داره. این حس راحت به همه چیز رسیدنی که خصوصا تو دوران اخیر برا ماها آرزو شده رو باید ریخت دور . موفقیت زحمت می‌خواد و نکته قشنگش اینه که اون زحمته هم لذتبخشه. خصوصا وقتی به هدف تعیین‌کرده‌ات می‌رسی و به پشت سرت و سختیهات نگاه می‌کنی...چه کیفی داره به خدا.

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC