تو ایمیله نوشته بود...
نامهای از خدا به بندهاش:
بنده خوبم امروز من تموم نگرانیهات رو به دوش میگیرم. تو خیالت راحت باشه و کاری بهشون نداشته باش. بسپرشون به من. برو زندگیت رو بکن.
...
از این ایمیلها اونقدر زیاد شده و زیاد میآد برامون که گاهی تندی میخونیمشون و برا یکی دو نفر فوروارد میکنیم و بعد میریم سراغ ایمیل بعدی. اما تو یه زمانی تو یه موقعیتی این ایمیل برا من خوب بود و یادم موند. دیشب تا یه نگرانی میاومد تو ذهنم یادش میافتادم و خودم رو آروم میکردم. و چقدر دیشب شب خوبی بود و همه چیز بدون نگرانیهای من حل شد. بعضیهاش اصلا بوجود نیومدن. بعضیهاشون هم حل شدن. به بهترین وجه.
اون وقتها بهش میگفتن توکل. الان به زبون نامه خدا به بنده و یا آرامش بچهها و بیخیالیشون و تو زمان حال زندگی کردنشون یادمون میآرن. شده تاحالا که چند لحظه سعی کنی همه چیز رو بسپاری به خدا؟ نه اینکه از شدت استیصال بزنی به رگ بیخیالیها، نه! اینکه تمرین کنی و حداقل با یه موضوع شروع کنی و واقعا بسپاریش بدست خدا. اینکه اون مساله رو با تمام متعلقات و اسباب و اثاثیه جانبیش بدی دست خدا و دستاتو به هم بزنی و خاکشو تکون بدی و بگی خب، اینم همه فکرا و اسباب و نگرانیها و دلهرهها خدمت شما. هیچی پیش من نمونده. دیگه خودتون میدونین و خودتون. بعد راهتو بکشی بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی.
توکل خیلی سخته. اما ارزش امتحان حداقل برا یه موضوع اذیت کننده تو زندگیمون رو داره. تمام و کمال، بدون نگرانی و از سر صداقت و بندگی و تواضع.