یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

یه مطلبی رو می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که نویسنده‌اش یه خانمی بود حدودا بیست و چند ساله که ظاهرا غلبه ناامیدی و یاس و شکست تو زندگیش بر امید و آرامش خیلی بیشتر بوده. یه روز این خانم تصمیم می‌گیره حالا که این اندازه از عمرش گذشته، ضرر نمی‌کنه تصمیم بگیره یه سال از عمرش رو با اختیار خودش به مثبت‌اندیشی و امیدبگذرونه. از همون روز شروع می‌کنه برا  این هدف تلاش کردن و محصولش هم می‌شه اون وبلاگ که پر از درس‌های زیبا و مطالب انرژی‌دهنده بود.

...

با خودم فکر می‌کردم اگه بیاییم و یه زمان معین فرضا یک ماه رو اختصاص بدیم که توش تلاش کنیم تموم فکر و ذکرمون یه هدف خاص بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ می‌دونم که خیلی از ماها با این روش ناخودآگاه آشناییم. مثلا رژیم می‌گیریم، تصمیم می‌گیریم برا کنکور یا قبولی تو یه آزمون درسی یا استخدامی حسابی بخونیم، ورزش می‌کنیم و ... اما به نظرم این‌کار رو می‌شه درخصوص مسائل دیگه‌ هم بکار برد و فقط منحصرش نکرد به وقایع خیلی خاص زندگی. 

مثلا دو سه ماه شب و روز و فکر و ذکرمون بشه زبان انگلیسی که سالهاست حسرتشو می‌کشیم که راحت انگلیسی حرف بزنیم و بفهمیم. یا یه مدت زمان خاص تموم هم و غممون رو بذاریم رو اینکه یه لیست گنده از کارهایی که نصفه کاره ولشون کرده‌ایم رو تموم کنیم. یا فرضا یه ماه وقت بذاریم و بدون حواس‌پرتی و کارای متفرقه بشینیم راجع به فلان موضوع که خیلی وقته دلمون می‌خواد اطلاعات درباره‌اش داشته باشیم و توش یه متخصص حداقل اولیه بشیم مطلب بخونیم و فکر کنیم و جستجو کنیم و مشورت کنیم.

عمر ما داره می‌گذره. خواه ناخواه. اغلب هم با روزمرگی. بیایید یه ماه این تمرین رو بکنیم. اگه خوب نبود عمرمون که زودتر نگذشته. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

اتاق من تو اداره یه ایوون کوچیک داره که گاهی توش برا پرنده‌ها ارزن و گندم می‌ریزم. تو تموم این کبوترها و گنجیشکهایی که می‌آن و دونه می‌خورن یه یاکریم هست که 85 درصد زمانش صرف این می‌شه که نذاره هیچ یاکریم دیگه‌ای دونه بخوره. همه‌اش در حال دنبال کردن و پروندن اونای دیگه‌است. تو این فرصت گنجیشک‌ها که کسی کاری بهشون نداره و معمولا هم دسته‌ای می‌آن ترتیب بیشتر دونه‌ها رو می‌دن و هروقت یاکریم قلدره از پروندن سایر یاکریم‌ها فارغ می‌شه تقریبا چیز دیگه‌ای نمونده که بخوره. و این داستان تقریبا هر روز تکرار می‌شه!

...

یکی از فکرهایی که هر از گاهی دوست دارم باهاش ور برم اینه که تو اون داستان قدیمی گنجیشک و مورچه که تو دبستان می‌خوندیم و اون ضرب‌المثل جیک جیک مستونت بود...یاد زمستونت بود، بالاخره راه درست زندگی کردن کدومه؟ تموم سال رو کار کردن تا زمستونت خیالت راحت باشه یا اینکه روزانه زندگی کنی و به فکر زمستونا نباشی؟...یادمه تو دوران بچگی یکی از فکرهای مهمی که با خوندن این داستان به سرم می‌زد این بود که: درست، اما چرا من تاحالا یه گنجیشک مرده تو زمستونا ندیده‌ام؟

...

خنکای اول صبح این روزای پاییزی جون می‌ده برا پیاده‌روی و قدم‌زدن. حتی شده 100 متر. می‌چسبه. خصوصا با فیگور دو تا دست تو جیب!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸

تو ایمیله نوشته بود...

نامه‌ای از خدا به بنده‌اش:

بنده خوبم امروز من تموم نگرانی‌هات رو به دوش می‌گیرم. تو خیالت راحت باشه و کاری بهشون نداشته باش. بسپرشون به من. برو زندگیت رو بکن.

...

از این ایمیل‌ها اونقدر زیاد شده و زیاد می‌آد برامون که گاهی تندی می‌خونیمشون و برا یکی دو نفر فوروارد می‌کنیم و بعد می‌ریم سراغ ایمیل بعدی. اما تو یه زمانی تو یه موقعیتی این ایمیل برا من خوب بود و یادم موند. دیشب تا یه نگرانی می‌اومد تو ذهنم یادش می‌افتادم و خودم رو آروم میکردم. و چقدر دیشب شب خوبی بود و همه چیز بدون نگرانی‌های من حل شد. بعضی‌هاش اصلا بوجود نیومدن. بعضی‌هاشون هم حل شدن. به بهترین وجه.

اون وقتها بهش می‌گفتن توکل. الان به زبون نامه‌ خدا به بنده و یا آرامش بچه‌ها و بی‌خیالیشون و تو زمان حال زندگی کردنشون یادمون می‌آرن. شده تاحالا که چند لحظه سعی کنی همه چیز رو بسپاری به خدا؟ نه اینکه از شدت استیصال بزنی به رگ بی‌خیالی‌ها، نه! اینکه تمرین کنی و حداقل با یه موضوع شروع کنی و واقعا بسپاریش بدست خدا. اینکه اون مساله رو با تمام متعلقات و اسباب و اثاثیه جانبیش بدی دست خدا و دستاتو به هم بزنی و خاکشو تکون بدی و بگی خب، اینم همه فکرا و اسباب و نگرانی‌ها و دلهره‌ها خدمت شما. هیچی پیش من نمونده. دیگه خودتون می‌دونین و خودتون. بعد راهتو بکشی بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی.

توکل خیلی سخته. اما ارزش امتحان حداقل برا یه موضوع اذیت کننده تو زندگیمون رو داره. تمام و کمال، بدون نگرانی و از سر صداقت و بندگی و تواضع.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC