
این روزا دم دمای افطار گاهی ناخودآگاه یه حس خوب میآد سراغم. یهجورایی یه سکوت ناب و یه حس رضایت نمکین. غیر از لذت وصف ناشدنیه اون لحظهها، یه چیزیش توجه منو به خودش جلب میکنه و اون ذهن آروممه. خیلی طول نمیکشه اما همون چند دقیقه آرامش ذهنی اونقدر بهم انرژی میده که نمیشه به زبون آورد. تمام جنسش از خوبی و سبکی و آرامشه...بعد که ازش میآم بیرون چقدر دلم براش تنگ میشه...
...
یه مطلبی میخوندم چند روز قبل در مورد 4 اصل که به توسط اونا میشه ذهن رو ساکت کرد. البته بیشتر منظورش گفتگوی درونی ما با ذهنمون بود. اینجا مینویسمشون چون فکر میکنم بعضیاش حرفهای عمیقی بودن:
اول: چیزی که روش مصممی رو به زبون بیار و بدون دور زدن و حاشیه رفتن همونی رو بگو که میخوای بگی (مثلا اگه نمیخوای به فلان مهمونی که دعوت شدی بری، کلی آسمون و ریسمون نباف، آرام و مدلل و با احترام بگو نمیتونی بیایی)
دوم: تا زمانی که چیزی رو نتونی به همه بگی، اونو به کسی نگو. (کنایه از لزوم پرهیز از غیبیت و گفتن چیزایی که اگه دیگرون یا خود اون آدم اونارو بشنفن، کار ما خراب میشه)
سوم: حرفهای ناامیدکننده و منتقدانه و بیرحمانهای را که نمیتونی به دیگرون بگی، در مورد خودت هم بکار نگیر. همه ما گفتگوهای درونی داریم و اغلب تو این گفتگوها خودمون و تواناییهامون و روشمون و اعتقاداتمون رو محکوم می کنیم...خب سخته خلاصی از این گفتگو اما مهم اینه که اونا رو باور نکنیم.
و نهایات اینکه چیزی رو نگو مگر اینکه راست باشه، مفید باشه و مهربانانه باشه (یادمه یه پستی داشتم راجع به اینکه بعضی از عرفای قدیم تو دهنشون یه سنگ کوچیک نگه میداشتن تا مجبورشون کنه هر وقت میخوان حرف بزنن اونو در بیارن. همین باعث میشد تا قبل از حرف زدن مجبور شن فکر کنن ببینن اون حرف ارزش زدن رو داره یا نه).
خوبیه این چهار اصل فقط یه چیزه: اینکه باعث میشه بعد از زدن یه حرف دائم نشینیم و بهش فکر نکنیم و تحلیلش نکنیم. چرا؟ چون با ایمان حرف زدهایم نه با شک.
ذهن آروم نعمت بزرگیه. خیلی بزرگ. به نظر من باید به هر روشی که میدونیم مناسب خودمونه بریم دنبالش.