یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

FAN2048302 - Woman potting plant

بعضی کارا تو زندگی ما هستن که وقتی انجامشون می‌دیم نه گذر زمان رو حس می‌کنیم، نه خستگی روحی رو. حتی خستگی جسمیمون هم تو زمان انجام این کارا لذتبخشه.

این موقع‌ها جوون می‌شیم، چشمامون برق می‌زنه، نسبت به اطرافمون خوشبین‌تر می‌شیم و حتی خوش‌ اخلاق‌تر. گذشتمون هم بیشتر می‌شه چون خیلی از مسائلی که تو اوقات عادی برامون حساسیت‌زا هستند تو این موقعیت در مقایسه با اون کاری که از دل و جون داریم انجامش می‌دیم بی‌اهمیتند یا از درجه اهمیت کمتری برخوردارند.

شاید بشه به این حالت گفت ذوق، شور ، شوق. یا بقول یه نویسنده خارجی FLOW

...

پیوست: اگه خواستین لطف کنین و فکر کنین و اینجا بنویسین که چه کار یا کارهایی تو دنیا هست که وقتی انجامش می‌دین این حس و حالات بالا براتون پیش می آد؟ برا کشف این کارا می‌شه از خودمون بپرسیم که چه کاریه که من می‌تونم بدون اینکه خسته بشم ساعتها انجامش بدم؟ چه کاریه که من می‌تونم ساعتها درباره‌اش حرف بزنم؟ یا اینکه چه کاریه که من حاضرم اونو مجانی برا دیگرون انجام بدم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸

یه افطار معمولی رو می شه با یه تخم مرغ عسلی، یا یه لیوان شیرکاکائو، یا یه نون داغ، یا یه بسته پنیر مثلثی از این رو به اون روش کرد (بنده با کمال تواضع تمام آن چیزهایی که خودم عاشقشان هستم را اینجا نوشتم!)

یه روز معمولی و کسل‌کننده رو هم می‌شه با یه لیست کارهای مهم که دارن دائم خط می‌خورن، یه صحبت مهربانانه با همسر یا یه دوست، یه لیوان آب پرتقال پالپ دار که دو دقیقه همت کرده‌ای و بلند شدی واسه خودت از بقالی سر کوچه خریدی، یه تیکه کاکائوی خوشمزه با چایی داغ، یه کار خیر برا آدمای دیگه و یا حتی انجام یکی از کارهایی که دائم پشت گوش می‌انداختی از این رو به اون روش کرد.

...

به قول مادربزرگ خدابیامرز، روزهای ماه رمضون به هُم هُم افتاده‌اند (اون موقع‌ها برا اینکه تو روزه گرفتن به ماها سخت نگذره از وسطای ماه رمضون می‌گفتن دیگه سرازیری شده و با کنایه از هُم های آخر پانزدهم، شانزدهم، هفدهم ... ماه رمضون حواس مارو پرت می‌کردن. بگذریم از اینکه بزرگتر که شدیم دیدیم از نهم ماه رمضون می‌شه گفت هُم هُم شروع شده! ولی این کلک اون بزرگترای باصفا عجیب اون زمانا کارکرد داشت). به نظرم افطارهایی که خودم رو تحویل گرفته‌ام بیشتر چسبیده و بیشتر هم یادم مونده. فکر کنم روزهای زندگی هم همینطوره.

مزه‌دادن به زندگی اونقدرها هم سخت نیست...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

OJP0015214

این روزا دم دمای افطار گاهی ناخودآگاه یه حس خوب می‌آد سراغم. یه‌جورایی یه سکوت ناب و یه حس رضایت نمکین. غیر از لذت وصف ناشدنیه اون لحظه‌ها، یه چیزیش توجه منو به خودش جلب می‌کنه و اون ذهن آروممه. خیلی طول نمی‌کشه اما همون چند دقیقه آرامش ذهنی اونقدر بهم انرژی می‌ده که نمی‌شه به زبون آورد. تمام جنسش از خوبی و سبکی و آرامشه...بعد که ازش می‌آم بیرون چقدر دلم براش تنگ می‌شه...

...

یه مطلبی می‌خوندم چند روز قبل در مورد 4 اصل که به توسط اونا می‌شه ذهن رو ساکت کرد. البته بیشتر منظورش گفتگوی درونی ما با ذهنمون بود. اینجا می‌نویسمشون چون فکر می‌کنم بعضیاش حرفهای عمیقی بودن:

اول: چیزی که روش مصممی رو به زبون بیار و بدون دور زدن و حاشیه رفتن همونی رو بگو که میخوای بگی (مثلا اگه نمی‌خوای به فلان مهمونی که دعوت شدی بری، کلی آسمون و ریسمون نباف، آرام و مدلل و با احترام بگو نمی‌تونی بیایی)

دوم:‌ تا زمانی که چیزی رو نتونی به همه بگی، اونو به کسی نگو. (کنایه از لزوم پرهیز از غیبیت و گفتن چیزایی که اگه دیگرون یا خود اون آدم اونارو بشنفن، کار ما خراب می‌شه)

سوم: حرفهای ناامیدکننده و منتقدانه و بی‌رحمانه‌ای را که نمی‌تونی به دیگرون بگی، در مورد خودت هم بکار نگیر. همه ما گفتگوهای درونی داریم و اغلب تو این گفتگوها خودمون و تواناییهامون و روشمون و اعتقاداتمون رو محکوم می کنیم...خب سخته خلاصی از این گفتگو اما مهم اینه که اونا رو باور نکنیم.

و نهایات اینکه چیزی رو نگو مگر اینکه راست باشه، مفید باشه و مهربانانه باشه (یادمه یه پستی داشتم راجع به اینکه بعضی از عرفای قدیم تو دهنشون یه سنگ کوچیک نگه می‌داشتن تا مجبورشون کنه هر وقت می‌خوان حرف بزنن اونو در بیارن. همین باعث می‌شد تا قبل از حرف زدن مجبور شن فکر کنن ببینن اون حرف ارزش زدن رو داره یا نه).

خوبیه این چهار اصل فقط یه چیزه: اینکه باعث می‌شه بعد از زدن یه حرف دائم نشینیم و بهش فکر نکنیم و تحلیلش نکنیم. چرا؟ چون با ایمان حرف زده‌ایم نه با شک.

 

ذهن آروم نعمت بزرگیه. خیلی بزرگ. به نظر من باید به هر روشی که می‌دونیم مناسب خودمونه بریم دنبالش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

یه مدتیه دارم راجع به روش مینی‌مالیست‌ها (کسانی که معتقدند هرچه کمتر بهتر) می‌خونم و فکر می‌کنم. هرچند قبلا بدون اینکه بدونم این یه مکتبه که تو ادبیات، روش زندگی، دکوراسیون و خیلی جاهای دیگه نقش تاثیرگذاری داشته، باهاش احساس خوبی داشتم. اینکه ریخت و پاچیدگی‌های اطرافت رو مرتب کنی، اینکه زیاد نری تو بند تجملات، اینکه هرچی حرف کمتر بزنی آسیب‌پذیری خودت و امکان سوء ‌تفاهم رو کمتر کرده‌ای، این‌که آدمای آروم اغلب چیزای کمی دور و برشون دارن و خیلی موارد دیگه.

با این‌حال می‌بینم اگه بخواهیم مطابق این نگاه زندگی‌هامون رو تماشا کنیم چقدر جا داره که خودمون رو و دور و برمون رو بتکونیم و از شر خیلی چیزا خلاص بشیم. از لوازم اضافه روی میز تحریرمون گرفته، تا اضافات روی دسکتاپ کامپیوتر، تا لباسهای اضافی توی خونه، تا چیزای کنار گذاشته برای روز مباداهای هرگز نیومده...تا حتی چیزای بدرد نخور و انرژی خوری که گوشه قلب و ذهنمون تلنبار کردیمشون و هیچ‌وقت بدرد زندگی واقعی و در جریان ما نخورده‌اند.

یه‌جا می‌خوندم Simple is Beautiful

حالا فکر می‌کنم می شه اینجوری هم نوشتش Less is Beautiful

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC