یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸

اول:

یکی از بدترین عبارات دو حرفی دنیا اینه: هنوز نه!

ظاهرا معنیش اینه که تو آینده نزدیک آره...اما در حقیقت یعنی زمانی می‌رم سراغش که تمامی شرایط اونجور که من می‌خوام مهیا باشه...به همین خاطر بیشتر معناش این می شه: هرگز!

دوم:

تو اون لحظات غیر قابل تعریف قبل از افطار، که ملغمه‌ای از ربنا و این دهان بستی و سبحانک یا من هو الله الذی... است و دلتون یواشکی یه چشمک خودمونی می‌زنه به خدا و ذوق می‌کنه که یه روز دیگه رو تونستین روزه بگیرین، منو هم دعا کنین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

یادمه اوایل جوونی یه‌روز پای منبر همین حاج آقای طباطبایی دوست داشتنی که لهجه مشهدی دارن و تو تلویزیون زیاد نشونشون می‌دن یه حرفی رو از ایشون شنیدم که خیلی برام جالب بود. این‌که ایرانی‌های باستان آدمهایی که تو چندتا کار وارد بودند و به تعبیر ایشون ذوالفنون بودن رو نفرین شده می‌دونستن و بزرگی و بلندمرتبگی رو از آنِ آدمایی می‌دونستن که یه حرفه داشتن. بحث آقای طباطبایی در مورد این بود که آدم بایست سعی کنه حرفه‌ای رو یاد بگیره و توی اون قوی بشه تا بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه.

سالها گذشت و این برای من یه معما بود که آیا واقعا ایرانی‌های باستان اینو گفته‌اند؟ چند وقت پیش داشتم یکی از کتابهای دوران لیسانس رو تورق می‌کردم تا یادآوری بشه، دیدم:

در اندیشه ایرانی، ذی‌فنون بودن به معنای کار را دست‌کم گرفتن و نوعی ناشکری است. در اوستا کتاب مقدس زرتشتیان، یسنای یازدهم، پاره ششم تعبیری آمده که شکل نفرین دارد:

اندر خانه‌اش دین‌یار، رزم‌یار و برزیگر زائیده نشوند، بلکه در آن ویرانگران، نادانان و همه‌کارگان زائیده شوند. 

ظاهرا از زمان جمشید در ایران باستان نوعی تقسیم کار اجتماعی ایجاد شده و آریایی‌ها معنقد بوده‌اند که هرکس برای مقام خاصی ساخته شده و اگر در همون مقام قرار بگیره در آن کار رشد کامل خواهد کرد.

همه اینا رو نوشتم برا اینکه یه جمله برانگیزاننده رو که چند وقته کپی کرده‌ام و گذاشته‌ام زیر میز کارم، اینجا بنویسم. جمله‌ای که برا من یادآور این تفکره که هرچند تو دوره و زمونه الان باید خیلی کارا بلد باشی اما حرفه‌ای بودن تو حداقل یکی از اونا هم لازمه و هم واجب. تازه باعث می‌شه نفرین ایرانیان باستان هم نگیرتمون!

!Be Good at something, It Makes You Valuable

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

گاهی وامی‌مانی از اینکه بالاخره با آن فکری که اذیتت می‌کند باید چکار کنی؟

رهایش کنی و دیگر بهش فکر نکنی و منتظر باشی ببینی سرنوشت چه می‌خواهد برایت؟ (اینجوری خیلی‌ها همیشه توی دودلی ناشی از اینکه نکنه بایست فلان موقع  فلان‌کار رو می‌کردم و چرا نکردم و ... می‌مونن)

بهش فکر کنی و سعی کنی تا زمانی که خیالت راحت نشده دست از سر اون فکر برنداری و هر اقدامی لازم می‌دونی برا این روشن شدن تکلیف بکنی؟ (اونوقت خیلی‌ها با خودشون می‌گن اگه موضوع رو هم نزده بودم و یا بهش زمان داده بودم تا شرایط بهتر بشه, کار به اینجاها نمی‌کشید)

اینکه کاری نکنی و دعا کنی و همه چیزو بسپاری دست خدا؛ اینکه از همون اول با دیگرون که قابل اعتمادن مشورت کنی؛ اینکه تو رو دیوار اتاقت بزنی این نیز می‌گذرد و اینجوری بی‌خیال همه غم و غصه‌های عالم بشی؛ اینکه یه‌کم چاشنی بی‌رگی و بی‌خیالی رو تو زندگیت بیشتر کنی و آنقدر ادای آدمای راحت رو در بیاری که بعد از مدتی برسی به قالب کاراکتر اونا و ده‌ها راه دیگه هم هست که آدم می‌تونه بره.

اما نکته مهم اینه که بتونی بفهمی کدوم‌یک از راه‌های بالا تو کدوم موقعیت از همه بهتر برای تو جواب می‌ده. و این خیلی سخته.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

نوشتن ساده چیزایی که دوست داریم، برخلاف پیش پا افتاده نشون دادن، کلی انرژی می‌ده به آدم. این یه نمونه جالبه از یه وبلاگ خارجی:

I love God, starbux, chocolates, jellybeans, donuts, icecream, sushi, cakes, muffins, cookies, bread, children, old people, letters, seeing a message on my phone, surprises, presents, smiles, coloured buttons, balloons, dim lights, weddings, stargazing, rain, evenings, watching a sunrise/sunset on a beach, sitting in a park, taking a slow walk, street lights, knowing that I have a lot of time on my hands and happy people.

Most importantly, I love being Me because I am Me

ما می‌دونیم دلخوشی‌های کوچیکمون چیا هستن. اما اینطور توجه کردن و مشخص کردنشون خیلی موثرتر از اینه که در مجموع بدونیم چه چیزایی رو از زندگی دوست داریم. خصوصا بیرون کشیدن اونا از روزمرگی‌های زندگی.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

یکی از چیزایی که با گذر زمان آرام آرام برای آدم می‌شه یه مشغله ذهنی، فکر کردن به کارهایی است که زمانی خیلی راحت و آسون و با شوق انجامش می‌دادی اما الان به هر دلیل موجه یا ناموجهی گذاشتیش کنار. این امر خصوصا اگه زمانی تو اون کارا خبره بوده باشی و مورد تحسین و تایید دیگرون، بیشتر اذیت می‌کنه.

مثلا زمانی بوده که خوره کتاب بودی و کلی کتاب می‌خوندی و حسابی تو فرضا موضوع ادبیات داستانی، فلسفه، علم یا هر چیز دیگه اطلاعات به‌روز داشتی اما الان با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی از آخرین باری که جدی کتابی رو خونده‌ای خیلی گذشته. یا فرضا تو یه رشته ورزشی قوی بودی و برا خودت مدعی بودی اما حالا می‌بینی که راحت از یه تازه‌نفس تو اون رشته عقب می‌مونی و ناخودآگاه به خودت قوت قلب می‌دی که به هرحال اون جوونه و من ...اما ته دلت می‌دونی که اینا بهونه‌ است!

چند روز پیش مطلبی می‌خوندم از یه قهرمان یه رشته ورزشی که بعد از سالها دوباره کلی تلاش کرده بود و دوباره قهرمان شده بود. بعد که  انگیزه این کار رو ازش پرسیده بودن گفته بود اون وقتا بچه من کوچیک بود. الان اگه بخوام باور کنه که باباش زمانی قهرمان دنیا بوده باید ملموس بهش نشون می‌دادم.

...

این آقای لانس آرمسترانگ که بعد از پیروزی بر سرطان پنج شیش بار قهرمان مسابقات جهانی دوچرخه‌سواری توردوفرانس شد، برای من یه الگوئه. تو همین چند روزه هم اگه تو خبرا دقیق بشین می‌بینین بعد اینهمه سال هنوز تو دو سه نفر اول داره رکاب می‌زنه. خوشم می‌اد از آدمایی که دست بر نمی‌دارن تا چیزی رو به خودشون ثابت کنن.

دیروز و پریروز دوتا کار گنده انجام دادم که حس آرمسترانگی بهم دست داد. اولش 10-12 ساعت وقت گذاشتم و یه گزارش ملی که برام شده بود یه غول بزرگ نوشتم و تایپ کردم و کیف کردم. دومیش هم کل جمعه رو وقت گذاشتم و به یاد اون وقتها یه کتاب دلچسب رو از اول تا آخرش خوندم و لذت بردم... سالها بود که این حس درونم رشد کرده بود که دیگه حوصله آروم نشستن و خوندن و مسحور کتاب شدن رو ندارم و سیستمم شده همین روش جویده جویده خوندن اینترنتی. اما این جمعه بر این خیال باطل یه خط گنده کشید و باعث شد دل گرم بشم به خودم.

بد نیست گاهی همت کنیم و یه چیزایی رو دوباره به خودمون ثابت کنیم. خصوصا اون چیزایی که یادشون ناخودآگاه حسرت می‌آره تو دلمون.

 

پیوست: آهنگ عجیب و غریب وبلاگ:  Dinata از Eleftheria Arvanitaki خواننده یونانی

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC