یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

آرزوهای خاک شده دل شما کدامند؟ هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

دو تا دوست داشتم (و دارم) قدیما که همخونه بودن. یه روز صبح که اومده بودن سر کار نزدیکای ظهر دیدم یکیشون حالش بد شد و بالا آورد سبزو خلاصه بنده خدا از شدت بی‌حالی و بدحالی مرخصی گرفت و رفت. دومی نشست و کارش رو تموم کرد و اداره که تموم شد رفت خونه.

...

چند روزه دارم به این موضوع غریب و کهنه فکر می‌کنم که واقعا ما چقدر باید دلواپس چیزهایی باشیم که هنوز رخ نداده؟ تا چه اندازه باید فکر اتفاق نیفتاده‌ها رو بکنیم تا بلکه جوری اتفاق بیفتن که ما دوست داریم یا حداقل به زعم خودمون ضرر کمتر برامون داشته باشه؟ تا چه اندازه اون فلسفه بی‌خیالی و هرچی پیش بیاد خوشه به آدم کمک می‌کنه؟ آیا از صمیم دل اعتقاد داریم که هرچی پیش می‌آد صلاحه و نباید دنبال اتفاق خاصی بود بلکه باید از خدا توانایی و درک و درایت خواست تا در هر مرحله و موقعیتی بدونیم باید چیکار کنیم؟

...

اون دوتا دوستام قبل از اومدن به اداره صبحونه شیر خورده بودن. اولیه قبل از اینکه پاکت شیر رو بندازه دور به تاریخش نگاه کرده بود و دیده بود چند روزه از تاریخش گذشته. به دومیه نگفته بود این موضوع رو و اومده بودن اداره. اون اولیه از همون سوار شدن به سرویس دل‌آشوبه گرفته بود و دائم به طعم شیر فکر می‌کرده و دائم منتظر مسمومیت بود و آخرش هم اونجوری شد. اون دومیه اصلا نمی‌دونست شیر بریده بوده. به همین خاطر ظاهرا حتی اگه دل‌آشوبه هم داشته گذاشته پای درست نخوابیدن دیشبش و اضطراب کارهای فردا!

...

یه جمله خوندم تو یکی از عکس‌های وبلاگ اولد فشن که نوشته بود:

I think...I think too much

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

کمتر پیش اومده که تو یه روز دو تا پست بنویسم اما به ذهنم رسید به مناسبت تولد مولا علی علیه‌السلام و این روز و روزگار یه چیز کوچولو بنویسم.

علی علیه‌السلام یه اسطوره است. یه مرد به تمام معنا. یه الگوی تمام نشدنی. یکی  از دلایلش می‌دونین چیه؟ به زندگیه او نگاه کنیم؛ علی 23 سال را در دوران پیامبر و در کنار پیامبر گذراند و در تمامی غم‌ها و شادی‌های پیامبر شریک بود. ایشان از آن دوران به عنوان دوران زیبای زندگیشان یاد می‌کنند. پیروزی‌ها در جنگ‌ها، دلاوری‌ها، مشاهده گسترش اسلام، ازدواج با حضرت زهرا و ... اما بعد از آن دوران سخت علی شروع شد. او در عوض آن 23 سال، 25 سال را در خانه ماند و رنج کشید. اما نکته مهم وبلاگی ما همینجاست: علی در این 25 سال سکوت کرد اما رها نکرد. قهر نکرد. کرخ نشد. آنجایی‌که خلفای اول و دوم و سوم از ایشان مشورت می‌خواستند، مشورت می‌داد؛ آنجا که نیاز به کمک بود کمک می‌کرد و آنجا که می‌توانست چاه می‌کند و آباد می‌کرد. زندگی مولا علی را ما هم می‌توانیم الگو قرار دهیم. در این روزگار که خیلی از ماها به هر دلیلی دلمان گرفته است، ناراحتیم، خسته‌ایم و بی‌امید...اگر می‌گوییم شیعه علی هستیم یاد بگیریم زندگی کردن را از او.

گاهی فکر می‌کنم مولا هر روز صبح که از خواب برمی‌خواستند شاید با خودشان زمزمه می‌کردند که امروز چکار می‌توانم بکنم که احساس کنم زنده‌ام، مفیدم و در آخر شب روسفید در مقابل پروردگارم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/science/2009/07/090704_rs_self_help.shtml

نتیجه تحقیقات بک گروه از محققان کانادایی نشان می دهد افرادی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، در صورت تکرار تلقین های مثبت درباره خودشان، احساس بدتری نسبت به خود پیدا می کنند.

به گفته این محققان، جملاتی از قبیل "من فردی دوست داشتنی هستم" تنها می تواند به کسانی که اعتماد به نفس بیشتری دارند، کمک کند.

یک روان شناس بریتانیایی می گوید احساس آدم ها نسبت به خودشان بر پایه آن چه که واقعا در زندگی شان انجام می دهند، شکل می گیرد.

در یک آزمایش محققان دانشگاه های واترلو و نیو برنزویک، از افراد مختلف با میزان اعتماد به نفس متفاوت، خواسته اند که جمله " من فردی دوست داشتنی هستم" را تکرار کنند.

پس ازگفتن و تکرار این جمله، حالت این افراد و احساس آن ها نسبت به خودشان را بررسی کرده اند.

در گروه افراد با اعتماد به نفس پایین، کسانی که این جمله را تکرار کرده اند، نسبت به بقیه اعضای گروه، احساس بدتری درباره خودشان داشته اند.

اما کسانی که اعتماد به نفس بیشتری داشتند، پس از تکرار این جمله مثبت، احساس بهتری داشتند، هر چند بسیار اندک.

نتیجه این آزمایش نشان داده کسانی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، وقتی اجازه بروز تفکرات منفی را پیدا می کنند، احساس بهتری نسبت به زمانی دارند که مثبت درباره خود می اندیشند.

این همون فلسفه این وبلاگه که معتقده تا می‌تونی امیدوار باش، عمیق باش و در عین حال اگه دیدی چیزی خارج از تحملته خودتو رها کن و بذار غم بیاد و بذار بره. تو ته دلت یه چیزی داری که پادزهره همه اون غم‌ها و دل‌شکستگی‌ها و دلمردگی‌ها و بی‌حوصلگی‌ها و رنج‌ها و صبرهائیه که به ظاهر گفتنش راحته اما تحمل کردنشون خیلی خیلی سخته.

تو ته دلت امید داری. حتی به قدر یه شعله شمع. اما می‌دونی که اونو داری و با کمک همونم دوباره شور و شوقت رو برمی‌افروزی. حالا دو روز اینور و اونور... خیالی نیست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

 کسیاز او پرسید: این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.

یه دوست برام با ایمیل فرستاده بود.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

داریم زندگیمونو می‌کنیم و یه اتفاق ناخوشایند می‌افته... داغون می‌شیم, دلمون می‌گیره, اعصابمون به هم می‌ریزه, تو خودمون می‌ریم, بعد... می‌پذیریمش و باهاش کنار می‌آییم و زندگی رو ادامه می‌دیم...یه چیز جالب هم اون بین‌ها می‌فهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمره‌مون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمی‌دونستیم...یاد می‌گیریم دلخوشی‌های کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...

داریم زندگیمونو می‌کنیم...اتفاقی می‌افته و باعث می‌شه حتی گوشت‌تلخ‌ترین و بی‌حس و حال‌ترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. می‌بینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحال‌تریم، خوش اخلاق‌تر، فعال‌تر و خوش‌بین‌تر. زندگی رو زیباتر می‌بینیم و آینده رو ساختنی‌تر... بعد یه‌دفعه همه‌چیز ظاهرا برعکس می‌شه. تموم آرزوها و تلاش‌ها بدل می‌شن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی می‌ره تو تموم سلول‌هامون. بی‌حوصله می‌شیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.

...

اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر می‌کنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه می‌کنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بی‌موقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثال‌های دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو می‌شه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی می‌دن و کمک می‌کنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.

اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژی‌های سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم می‌شه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یه‌بار می‌شه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمه‌های «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...

تو زندگی گاهی سکندری می‌خوریم، گاهی جفت پا بهمون می‌اندازن و بلند می‌شیم و گاهی هم با صورت می‌آییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو می‌بینین... اگه هنرپیشه‌تون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهره‌ای مصمم‌تر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو  هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون می‌دونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.

زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

POP0000612 -

پیوست: نمی‌گم وقتی این پست رو می‌نوشتم به این روزا فکر نمی‌کردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸

خدایا . می‌شه یه کم وقت بذاری ماها رو بغل کنی؟ سفت سفت؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC