یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

امیدوارم دو پاراگرافی که در ابتدای پست پایین نوشته‌ام عاقبت این روزها شود...

انشاالله

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

CCP0013994 - Autumn leaf

تو زندگی لحظه‌هایی هست که می‌بینی خیلی خوبه. همه چیز خوبه و روبراه و دلچسب...بعد درست تو اوج همه اون خوشی‌ها یا یه اتفاق بد گنده می‌افته یا آروم آروم می‌بینی خوشی‌هات کم‌رنگ می‌شن, دلخوری‌ها زیاد... اصلا نمی‌دونی چت شده!

بعد تو اوج دلمردگی‌ها و دلخوری‌ها و افسردگی‌ها و ناامیدی‌ها, می‌بینی‌ یواش‌یواش یه نور از یه‌جایی شروع می‌کنه تابیدن و بدون اینکه بفهمی چرا و چجوری, انرژی می‌آد تو زندگیت و از رو زمین بلند می‌شی و می‌بینی خیلی از اون چیزایی که فکر می‌کردی بد بوده, از دلشون دارن اتفاقهای خوب می‌آن بیرون و آروم آروم حکمت بعضی‌هاشون رو می‌فهمی و ... عمیق‌تر می‌شی و کامل‌تر...

...

بعد آروم آروم نه با شادی‌هات خیلی هیجان‌زده می‌شی و نه با غم‌ها و ناامیدی‌هات خیلی می‌ریزی به هم.

بعد...تازه یادت می‌آد که سالهاست درخت روبروی خونتون جلوی چشمات این دور رو تکرار کرده و نه با شکوفه‌هاش خیلی بالا رفته و نه با برگ‌ریزونش خیلی پایین و تو درست ندیدیش. این قانون غریب ولی گرانقدر طبیعت رو. که می‌پذیره و با شکوفه، برگ، برگ‌ریزون، گرما و سرما اخت می‌شه و می‌ایسته... می‌فهمی؟ می‌ایسته. بدون اینکه زور بزنه که اینجوری باشه. می‌ایسته استوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

یه بار دوران دانشجویی قرار شد ببرنمون مشهد. کلی حال می‌داد بودن کنار یه‌سری دوست و رفتن به یه مسافرت. یه اتوبوس شدیم و یه مینی‌بوس. ما رفتیم تو مینی‌بوسه که دنج‌تر بود و تندتر می‌رفت. وسطای راه فکر کنم خیلی مونده بود به مشهد, مینی‌بوس ما خراب شد. کاریش نمی‌شد کرد و به همین خاطر راننده‌مون سوار اتوبوسه شد و نزدیک ٣ الی ۴ ساعت بعد با یه مینی‌بوس دیگه برگشت و ما رو سوار کرد و رفتیم مشهد. نکته این خاطره چی بود؟ اینکه وسط کویر اونم از ساعت ١١ ظهر تا ٣ بعد از ظهر نشستن رو خاک و منتظر موندن زیر آسمون بی سایبون خدا حسابی حال کله و پوست صورت ما رو جا آورد. اما یه چیز باعث شد اون ساعتا زود بگذره و حال ما اساسی گرفته نشه. یه ذره‌بین کیفی که من تو جیبم داشتم و کلی بوته‌های اسپند تو اون بیابون. اسپندها رو با نور ذره‌بین می‌سوزوندیم و با بوش حال می‌کردیم و اینجوری کلی از سنگینی گذر زمان یادمون رفته بود...

...

مادرم همیشه می‌گه تو از بچگیت وقتی از خواب بلند می‌شدی می‌خندیدی! و این براش یه معمای جالب بوده که چرا من تو هر موقعیتی با خوش‌رویی از خواب بلند می‌شدم. اون موقع‌ها رو یادم نیست چرا ولی بعدها خصوصا تو دوران نوجوونی تا دانشگاه، یادمه تا چشمامو از هم باز می‌کردم، بدون اینکه این روش رو از تو کتابی خونده باشم،  اولین کاری که می‌کردم این بود که دلخوشیه اون روز من چیه؟ و به هرحال سه‌چهارتا دلخوشی برا خودم جور می‌کردم. بعضیاشون خیلی خیلی ساده و دم دستی بودن و اصلا تو حالت عادی روزمره زندگی، توی طبقه‌بندی دلخوشی‌ها و چیزای باحال زندگی نمی‌گنجیدن. مثلا یاد دمپایی ابری لاانگشتی جدیدم می‌افتادم که تازه خریده بودم و دوسش داشتم؛ یاد اینکه قراره شب بریم تو تراس بخوابیم؛ یاد اینکه امروز قبل از رفتن خونه فرضا خاله اینا، من می‌تونم ماشین بابام رو روشن کنم؛ بزرگتر که شدم، اینکه تو راه رفتن سر کار توی سرویس اداره می‌تونم کتاب روانشناسی‌ای که دوست دارم رو بخونم؛ این‌که برگشتن از دانشگاه می‌شه رفت کافه قنادی فرانسه جلو دانشگاه و یه شیرینی خامه‌ای گنده خرید و خورد؛ یا می‌شه پیاده اومد تا خونه و تو راه کلی با دوستا حرف زد و ادا اصول درآورد و فکر کرد که همه دنیا دارن نیگات می‌کنن و ...

این روش ناخودآگاه یواش یواش منو به این سو کشوند که وقتی یکی از دلخوشی‌هام درست نمی‌شد، زود یه دلخوشیه دیگه داشتم که باهاش جایگزین کنم. اون وقتایی که رفتن خونه خاله که متضمن کلی ماجراجویی و کیف بود لغو می‌شد، ذهن من ناخودآگاه می‌رفت سراغ یه چیز دیگه. مثلا می‌رفتم دوچرخه‌ام رو می‌شستم تا برق بزنه و بعد باهاش می‌رفتم تو کوچه. یا اگه مسافرتی لغو می‌شد می‌رفتم با داداشم سراغ آتاری بازی کردن (یادمه با داداش و خواهرم تابستونا یه جام جهانی راه می‌انداختیم  و تموم بازیهای ممکن از ایروپولی، عموپولدار، یه‌قل دوقل پینگ‌پونگ، فوتبال دستی، شوت یه‌ضرب، اسم فامیل و ... رو به ترتیب بازی می‌کردیم و آخرش هرکی بیشتر برنده شده بود می‌شد قهرمان). همیشه یه چیزی بود که من دوسش داشتم و می‌شد حالگیری ناشی از اتفاق نیفتادن یه رویداد رو جبران کنه. نکته‌ای که الان بهش فکر می‌کنم و می‌فهمم اینه که ماهیت اون چیز خیلی مهم نبود. تعبیر و تعریف من از اون مهمتر بود. یعنی کنسل شدن یه مسافرت با یه مسافرت دیگه جایگزین نمی‌شد. من می‌تونستم مسافرت نرفتن رو با 2 ساعت دوچرخه سواری برا خودم تاخت بزنم. و این مهم بود. خیلی.

اینا به این معنی نیست که الان کاملا در برابر هر رویدادی خونسردم و قابل کنترل. اما این رویه به همراه دو سه‌بار دیدن اینکه اتفاق نیفتادن چیزی بخاطر مصلحتی بوده که بعدها فهمیدمش، باعث شده که تقریبا تمام موضوعات از این قبیل، مثل مسافرت، برنامه‌ریزی برای یه مهمونی، خرید یه چیز خاص یا ... برام علی‌السویه باشه و بتونم با رخ دادن یا ندادنش تا حدی یه‌جور برخورد کنم. در حقیقت اون روش کشویی و قابل جابجایی دلخوشی‌ها کلی بهم کمک کرده تا برا خوشی‌هام بدل پیدا کنم (البته هنوز این ضعف رو دارم که بتونم هر وقت بخوام ناخوشی‌ها رو با خوشی‌ها و آرامش‌ها جابجا کنم ولی انشاالله اونم با گذر زمان و پخته‌تر شدن بهتر می‌شه).

 

همه اینا رو نوشتم تا شاید تونسته باشم برای حرف‌های دوست خوبی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته بود نظری بدم.امیدوارم بحث رو روشن‌تر کرده باشه. شما ها هم اگه صلاح دونستین  از روش خودتون بگین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

اگه زمانی دیدی که بار عبارت " یه شروع جدید می‌خوام" برات خوش‌معناست, تردید نکن و خودتو بسپار بدست اون سه نیروی لایزال درونیت: اشتیاق, امید و شور...

همیشه یه شروع نو و یه تصمیم نو، جوون می‌کنه آدم رو.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC