
بعضی موقعها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم میریزه و یه دفعه میبینیم صبح اول صبح نمیدونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بیحال باقی میمونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمیکنیم و فقط یه رویداد جدید باعث میشه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول میمونیم.
گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها میمونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ میگیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداختهاند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون میکنه! یا با گفتن هر چیز دیگهای که آروممون کنه از این حالت سعی میکنیم که بیاییم بیرون.
بعضی وقتها هم تمام تلاشمون رو میکنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشتهاند، کوتاهیهای خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که میتونسته باعث سوءتفاهم بشه و شده، خیری که میتونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگیای که با صبر و آرام نگهداشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید میآد و برا بعضیها هم پرهیز از غرولندهای بیشمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...
هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق میکنه.
ولی باز انتخاب با خودمونه.