با یه نگاه مینیمالیستی به اهداف و آرزوهامون، میشه یه اولویتبندی مجدد کرد و اونایی که میشه بهشون رسید رو تنظیم کرد و حرکت کرد و از خدا هم یاری خواست.
کتابهایی که میخواستی بخری و هنوز نخریدهای
کتابهایی که میخواستی بخونی و هنوز نخوندهای
کارهایی که تصمیم داشتی دیگه انجام ندی و هنوز انجام میدی
کارهایی که میخواستی انجام بدی و هنوز همتش رو نداشتی که شروعشون کنی
فیلمهایی که میخواستی ببینی و دارن گوشه پلیر خاک میخورن
لغتهای انگلیسیای که میخواستی یادشون بگیری و ولشون کردی
تحولات روحیای که دلت میخواست بهشون فکر کنی و سعیتو براشون بکنی و تنبلی کردی
اهداف مالی و بلندپروازیهای شغلی ای که داشتی و گذاشتیشون کنار
...
اهداف لازم نیست کوبنده و اساسی و ساختارشکن باشن. فکر میکنین اگه طبق یه برنامه منظم یا یهکم منظم فرضا تا پایان سال چندتا فیلمی که دلتون میخواد رو ببینین یا 100 تا لغت جدید یاد بگیرین یا دوسه تا کتابی که همیشه دلدل میکردین رو دست بگیرین و تمومش کنین یا یه هفته سعی کنین فلان عادت بد رو که وقتی بهش فکر میکنین و میبینین ارادهاتون رو به تمسخر گرفته کنار بذارین یا بالاخره کار با یه نرمافزار کاربردی رو یاد بگیرین یا حداقل یه ماه برنامه غذاییای که دلتون میخواد رو اجرا کنین یا بالاخره دوربینتون رو بردارین برین بیرون و اون آرزوی چندسالهای که برا عکاسی آزاد داشتین براورده کنین و هزارتا چیز دیگه ... حس بهتری از این روزمرگیها نداره؟
