یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

پشیمانی از کارهایی که انجام داده‌ایم با مرور زمان کم می‌شود، اما پشیمانی از کارهایی که انجام نداده‌ایم هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

سیدنی هریس

شاید بتونیم برا هر دو بخش این جمله بالا یه‌سری استثنا ردیف کنیم و خوشحال باشیم که تونستیم حال گوینده رو بگیریم! اما یه حقیقتی تو بخش دوم این جمله نهفته است که خودمون هم می‌دونیم راسته.

یادمون بیاد که چقدر آرزو و خواسته پرت و پلا شده داریم که گم شده‌اند وسط روزمرگی نازل زندگیمون و هر از گاهی خودی نشون می‌دن و ما هم سری تکون می‌دیم که آره می‌دونم اونجایی. فعلا بمون تا بعدا .

یادمون نره که آغاز این روند با محل گذاشتن به دم‌دستی‌ترین‌ آرزوها شروع می‌شه نه با رسیدن به سخت‌ترین‌ها و دوردست‌ترین‌هاش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

خب با این نظراتی که برا این پست پایین داده شد، شاید بد نباشه یه‌کم به خودمون جرات بدیم و بریم تو باغ رویاها و هرکدوممون بنویسه اگه می‌تونست سه‌تا از دل‌خواسته‌های ته ته دلش رو بگه و با تموم وجودش بخواد اونا برآورده بشن چی ‌می‌نوشت؟ منظورم همین دل‌خواسته‌های خیلی کوچیکیه که ته دلمون مونده و ازشون حرفی نمی‌زنیم اما حتی خوندنشون تو یه‌جای دیگه برامون لذت‌بخشه. مثل همون حسی که من از تالاپ افتادن تخم‌مرغ دوزرده تو ماهیتابه بهم دست داده بود...

دلتون خواست تو کامنت‌های همین پست بنویسین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

یه جایی می‌خوندم که نویسنده می‌گفت دلم یه تخم مرغ دوزرده می‌خواد تا وقتی تالاپی می‌افته توی ماهیتابه کلی خوشحال بشم!

اول برام جالب بود. بعد منو برد به دوران کودکی که تو ییلاق و حتی تو همین تهرون ته حیاط خونه یه قفس برا مرغ و خروسها داشتیم و یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها پیدا کردن تخم مرغ‌هایی بود که مرغ‌ها لابلای پوشال‌های کف لونه می‌ذاشتن. بعضی از اونا دوزرده بود و ما دیگه متخصص شده بودیم که تشخیص بدیم کدومشون دوزرده‌اند و کدومشون نه (چون صد در صد به اندازه ربط نداشت).

بعد با خودم فکر کردم باحاله‌ها که آدم دلش یه تخم مرغ دوزرده بخواد که تالاپی بیفته تو ماهیتابه!

بعدش...

به خودم فشار آوردم که یکی دوتا از این دلخواستنی‌های خودم رو هم پیدا کنم. یادم افتاد دلم یه کوزه می‌خواد که از توش آب بخورم و مزه خاص آب تو کوزه مونده رو حس کنم. دیدم دلم یه فیلم می‌خواد که اصلا انتظارش رو نداشته باشم و ببینم ییهو تو تلویزیون داره پخش می‌شه (مثل سریال میشل استروگف که بچگی‌هام با آهنگش و هنرپیشه نقش اولش و اون پیراهن خاصش زندگی می‌کردم). دلم می‌خواد لحظه بلند شدن کپه خاک رو سر یه دونه کوچیکی که کاشته‌ام رو یه روز صبح ببینم. دلم می‌خواد سحر تو آب حوض وضو بگیرم. دلم می‌خواد بوی علف و چمن تازه چیده شده رو هفت هشت بار با نفس عمیق بدم تو. دلم صدای اذون سر غروب خنک تو یه دشت می‌خواد. دلم می‌خواد هرچی دلم می‌خواد آتیش درست کنم اونم با چند تا دونه کبریت و یه‌جایی که داره باد سرد می‌آد. دلم می‌خواد زل بزنم تو شعله‌های آتیش و یه‌نفر برام از اون داستانای امیر ارسلان نامدار بگه. دلم می‌خواد برقا برن و بوی دوسه‌تا چراغ گردسوز نفتی تو خونه بپیچه. دلم یه بالا رفتن درست و حسابی از درخت می‌خواد. دلم یه بیرون آوردن صورت از پنجره صندلیه پشت شاگرد و چند دقیقه چشمارو بستن و به سختی نفس کشیدن می‌خواد. دلم می‌خواد یه چیزی تو زندگیم یهو تبدیل بشه به یه خواب و من بیدار بشم ببینم همه‌اش درسته و درست شده. دلم می‌خواد برگردم به یه‌سری اصالتهایی که تا همین چند سال قبل هم باهام بودن...


ادامه مطلب ...
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

گاهی نداشتن حال خوب حال‌های بدت رو زیاد می‌کنه, گاهی هم در این میون می‌آد و دلتنگت می‌کنه برای یه حال خوب واقعی...اون موقع می‌شینی و یه حال خوب واقعی رو برا خودت تعریف می‌کنی...

و این شاید ختم بشه به یه معجزه...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

شاید یه زمانایی خدا از بنده‌اش بخواد تا موتورش رو خاموش کنه، بزنه کنار و بدون توجه به نگاه دور و بری‌ها، صبر کنه ببینه چی می‌شه...

صبر و توکل گاهی خیلی سخته. خیلی. خصوصا زمانایی که نمی‌دونی اونکاری که داری می‌کنی توکله یا نه!

فقط خدا کنه اون بنده‌هه از سکون اون موتور خاموش خوشش نیاد...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC