یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

فکر می‌کنی بیاد یه روز که وقتی تو ویترین کتابفروشی چشمت به عنوان روی یه جلد می‌افته و می‌خونی: روزگار سپری شده مردمان سالخورده...تموم دنیا ساکت بشه، فرو بریزی تو خودت و زیر لب بگی...واقعا...روزگار سپری شده من...

می‌آد اون روز... اما

من و تو، هنوز امروز رو داریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

                                        

داشتم مطلبی رو می‌خوندم از نگاه متفاوت داستایفسکی و نیچه به معنای امید. نویسنده از قول کی‌یرکگور تعریفی از امید رو نقل کرده بود که خیلی نزدیک به معنای امید از نگاه داستایفسکی می‌شد: اینکه امید یعنی خلوص دل. و خلوص دل یعنی وفاداری و پافشاری بر روی یک ایده. کی‌یرکگور می‌نویسد: « آنهایی که نمی‌توانند دل فقط به یک ایده بسپارند، چه بدانند و چه ندانند غرق نومیدی‌اند. زیرا که علت بوجود آمدن نومیدی آن است که آدمی بجای آنکه تنها به یک «ایده» یا «دیگری» معین اعتقاد داشته و وفادار باشد، به چند «ایده» باور دارد (این معادل آنست که او به هیچ ایده‌ای باور ندارد) و به این ترتیب میل‌های متنوع  و بی‌پایانش هریک او را به سمت و سویی می‌کشاند و بدین‌سان دستخوش روانی چند تکه یا شیزوفرون می‌شود».

اما نگاه نیچه کاملا برعکسه. نیچه مفهومی دارد به‌نام «دنیای زیباشناسی» و منظورش از آن، خودشیفتگی و تسلیم نشدن به دیگری است. از نگاه نیچه دو راه بیشتر وجود ندارد: یا فرد خود چشم‌اندازش را بوجود می‌آورد (زیبایی‌شناسی) و البته دائما تغییر نیز می‌کند؛ یا آنکه دیگری نوع خاصی از چشم‌انداز را بر وی تحمیل می‌کند، و ثابت نیز می‌ماند.

نیچه در شکوه تسلیم نشدن و اهلی ناشدن، زیبایی مسحورکننده‌ای می‌بیند که آنرا بر نومیدی ترجیح می‌دهد. گویی که می‌پذیرد زندگی در دنیای زیباشناسی به هرحال قرین نومیدی است. اما در تسلیم نشدن، تصویر خیره کننده‌ای می‌بیند که اگرچه در مقیاس زمان لحظه‌ای بیش نیست اما آن «لحظه» را بر انسجام ذهنی و روزمرگی طولانی کسالت آور ترجیح می‌دهد.

...

من هردوی این دیدگاه‌ها را دوست دارم. هرچند از عواقب دیدگاه اول مطمئن‌ترم تا دیدگاه دوم. می‌دانم انسان‌هایی که به چیزی از ته ته دل ایمان دارند، حتی اگر آن چیز قابلیت نقد بسیاری را داشته باشد، در زمان‌هایی مقاوم‌تر، آرام‌تر و راحت‌تر هستند. به هرحال این مقاله باعث شد برم و یه مطالبی در مورد زندگی نیچه بخونم و به مطالب جالبی بربخورم. بفهمم که او چقدر بر لزوم وجود سختی در زندگی اصرار داشته و سختی‌ها رو برای خوشبختی لازم می‌شمرده. اینکه با اینکه 11 سال از آخر عمرش را در تیمارستانی گذرانده، اما هیچگاه به اعتقادهایی که داشته پشت نکرده (پس او هم به یک ایده ایمان داشته)،اینکه او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود ، ولی هرگاه شکست خورد مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود و آخرسر اینکه اگرچه هرگز نتوانست همسری برای خود انتخاب کند، جایی یه جمله محشر گفته بود:

« مطمئن‌ترین درمان بیماری مردانه خودخوارشماری، دوست داشته شدن از جانب زنی زرنگ است»

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

جایی می‌خوندم ساده نوشتن یکی از سخت‌ترین کارها برای نویسندگانه

داشتم فکر می‌کردم ساده فکر کردن هم یکی از سخت‌ترین کارها برای ما آدماست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

AIP0010805

تو جزو کدوم دسته از آدمای جویای موفقیت هستی؟ تو موفقیت و آرامش و راحتی رو تو چی می‌بینی؟ داشتن بیشتر یا داشتن کمتر؟ خواستن بیشتر یا خواستن کمتر؟ برنامه‌ریزی و تلاش بیشتر یا رهاسازی و رهاکردن بیشتر؟

خیلی از ماها غیر از اینکه اصلا هدفی برای موفقیت خودمون نچیده‌ایم و جزئیات اون چیزی که می‌خواهیم رو نمی‌دونیم، در کنارش هنوز راه رسیدن به خواسته‌هامون رو هم درست تعیین نکرده‌ایم. فیلم راز رو می‌بینیم و اهمیت رویاپردازی و نگارش هرآنچه می‌خواهیم و فکر کردن دائم به آرزوها و حس کردن خودمون تو شرایط دلخواهمون رو می‌بینیم؛ بعد در کنارش تعالیمی رو هم می‌خونیم و می‌بینیم که بهمون می‌گه ثروت و آرامش اصلی و واقعی در کمتر خواستن و تعیین تکلیف نکردن برای خدا و قوانین طبیعیه. توی دلمون دنبال ثروت و قدرت بیشتر هستیم و تو یه گوشه دیگه دلمون از ثروتمند شدن و قدرتمند شدن بخاطر تبعات بعدیش گریزونیم.

من معتقدم هر دوی این راه‌ها می‌تونه ما رو به آرامش و راحتی برسونه، هرچند به روش‌هایی کاملا متفاوت. اما ترکیب کردن این دو راه به نظرم معقول نیست. ما باید هدف روشنی داشته باشیم و بعد با یه راه و روش روشن تلاش کنیم بهش برسیم. هرکدوم از ما نیاز داره خودش رو و خصوصیات خودش رو خوب بشناسه. برا موفق شدن این مهم‌ترین و اصلی‌ترین کاره. شناخت هم از نظر دیگرون نسبت به ما در نمی‌آد. صرف اینکه یکی بهمون می‌گه تو فلان اخلاق رو داری یا فلان جور هستی، دلیل نمی‌شه قضاوتش درست باشه. فقط مائیم که خودمون رو درست و حسابی و بی‌رودربایستی می شناسیم. لذا باید خودمون آستینمون رو بالا بزنیم.

این کار برا زندگی‌های ما خیلی خیلی مهمه و نباید اینقدر به تاخیرش انداخت. حداقل یه‌بار بایست امتحان کرد و دید روش خاص ما برا رشد کردن چیه؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

می‌خوام ١٠ روز به موضوعی فکر نکنم... و اینکار چقدر سخته.

رژه‌ها شروع می‌شن... تمام احساسات مثبت و منفی, تمام خاطرات, پیش‌بینی‌ها, آینده‌خوانی‌ها, لذت دست‌زدن به کارهای جدید, ورود به حوزه‌هایی که پیش از این برات ممنوع بود یا برا خودت ممنوعشون کرده بودی, ذوق ورود به یه فضای تازه, ترس از تغییر, دلهره از صدای وجدان, ترس از حرفای دیگرون, خستگی از تظاهر, و ...

بعد می‌بینم چقدر فکر نکردن از فکر کردن سخت‌تره!

 ولی فقط یه نکته

ذهن بنده خدای ما نمی‌تونه در آن واحد با دوتا فکر و ذکر و حال درگیر باشه... نمی‌تونه هم به چیز خوب فکر کنه و در همون حال هم به یه چیز بد. نمی‌تونه در عین حال هم شاد باشه و هم غمگینِ هم مثبت ببینه و هم منفی...ذهن همه‌ کارها رو به توالی انجام می‌ده

خب دیگه اینجا موقع انتخاب ماست...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

نمی‌دونم کلمه درستش همینه یا نه. می‌گن منع نکن! منع پشت دره!

کارکرد علمی این موضوع هنوز دقیق برای من روشن نیست. اینکه از کسی ایرادی می‌گیریم و  چند وقت بعد ناخودآگاه می‌بینیم داریم همون کار رو انجام می‌دیم! از اخلاقی بدمون می‌آد و می‌بینیم خودمون دچارش شدیم. از شخصیت خاصی دلخوریم و می‌بینیم داریم با همون آدم زندگی می‌کنیم و خیلی چیزای دیگه...

جالب اینه که گاهی ما نظرمون رو حتی به زبون هم نمی‌آریم و فقط بهش فکر می‌کنیم اما بعد دچار همون فکر می‌شیم! (برا همینه که بعضیا برا توضیح این پدیده وارد حوزه انرژی و تمرکز و ... می‌شن)

...

بذارین آخر این پست رو با یه پند و اندرز اخلاقی خراب نکنم! اگه دلتون خواست و وقت داشتین به این موضوع منع کردن فکر کنین.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC