یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

فکر کردن یکی از اون کارائیه که ما هر روز داریم انجامش می‌دیم اما نه درست و حسابی. اینکه می‌گم درست و حسابی نیست به این دلیله که اغلب شبا که می‌خواهیم بخوابیم می‌بینیم از بعضی کارای طول روزمون خوشمون نیومده, فکر کردن به بعضی‌هاشون دلمون رو به درد می‌آره و یا افسوس می‌خوریم که چرا فلان کارو نکردیم و یا فلان کارو کردیم!

همه ما نیاز داریم به دقیقه‌هایی (حتی تو کل زندگیمون) که با خودمون فکر کنیم و رو یه‌سری مسائل تصمیم بگیریم. مثلا برا خودمون مشخص کنیم چه چیزایی برامون مقدسن و درجه تقدس اونا تا چه حده. چه چیزایی برامون حریمند و این حریم رو تا کجا ازش پاسداری می‌کنیم؟ اگه می‌گیم باید خودمون رو دوست داشته باشیم دقیقا مفهومش برا ما چیه و باید برا دوست داشتن خودمون از چه چیزایی کوتاه نیاییم و چه چیزای ظاهری‌ای رو رها کنیم و با دوست داشتن خودمون قاطی نکنیم. باید با خودمون مشخص کنیم اگه به چیزی اعتقاد داریم تا چه حد می‌خواهیم پای اعتقادمون بایستیم؟

اگه اینا رو با خودمون حل نکنیم, تصمیماتمون می‌شه مبتنی بر رویدادها و واکنش آدمای اطرافمون. انعطاف چیز خیلی خوبیه اما گاهی ما اصولمون رو به‌ظاهر بخاطر همین انعطاف می‌ذاریم زیر پا و بعدها پاشو می‌خوریم... جالب‌تر از اون اینه که بعضی وقتها هم می‌فهمیم ما اصلا اصولی نداشته‌ایم که بخواهیم زیر پا گذاشته بشه یا نه. یه‌سری طرح بوده تو ذهنمون اما با هر بادی می‌رفته اینور و اونور.

اعتراض و تاسف از تنظیم نبودن رابطه خانوادگی, ارتباط با همکارا, روابطمون با پدر و مادرمون و خیلی چیزای دیگه‌ای که مشکلات امروز نسل ما به‌حساب می‌آن, یکی از دلایل مهمش همینه که ما درست و مشخص نمی‌دونیم چی می‌خواهیم, اولویتهامون چیه و باید تا کجا روشون وایسیم و از کجا رهاشون کنیم. فقط وقتی یه موضوعی اتفاق می‌افته شروع می‌کنیم به تصمیم گرفتن بر مبنای احساسات در هم ریخته اون زمانمون و بعد هم که اوضاع کمی فرق می‌کنه, ما هم فرق می‌کنیم!

این نیاز رو باید جدی گرفت...

 

موسیقی وبلاگ:  آهنگ Lady خواننده: Kenny Rogers

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

BXP0028695

بعضی از گلدونای اتاق من که عادت کرده‌اند به سمت و سوی نور خورشید، وقتی می‌خوام ساقه‌اشون رو صاف کنم، از ترس شیکستن، باید بالعکس بذارمشون جلوی نور و صبر کنم و صبر کنم تا آفتاب و گیاه سر فرصت کار خودشون رو انجام بدن و گیاه من ساقه‌اش صاف بشه. بعدش تازه مراقبت شروع می‌شه و این کار دیگه باید دائما انجام بشه تا ساقه به یه سمت خاص عادت نکنه.

...

چقدر سخته بخوای آدمی رو که در ارتباطش با تو به یه نتیجه‌گیری حتمی و قطعی رسیده، تنظیم کنی و بهش بگی اینجوریا هم که تو فکر می‌کنی نیست. فرق ما و گیاه اینه که گیاهه و آفتاب در شرایط جدید سریع باز با هم کنار می‌آن. حتما موضوع صحبتشون رو عوض می‌کنن و راجع به چیزای دیگه صحبت می‌کنن و اینجوری صبرشون رو برا تنظیم مجدد دلپذیر می‌کنن. اما ما آدما خیلی اوقات وقتی ازمون می‌خوان نگرشمون رو به یه آدم دیگه عوض کنیم، چون خم شدن و انعطاف برامون شده یه کار غیرعادی، می‌دونیم که با یه سعی کوچیک می‌شکنیم، لذا زیر بار نمی‌ریم.

شاید برا همینه که تو روابطمون اینقدر غُدّیم. اگه دوبار تو نشون داده‌ای که برا آشتی پا پیش می‌ذاری، این وظیفه دیگه مال توئه. تا ابد. چه من مقصر باشم چه تو. حالا بیا دوئل. تو که می‌دونی من اهلش نبوده و نیستم. اگه نمی‌خوای پا پیش بذاری، بشین تا ببینیم کی از رو می‌ره!!

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

توی این زندگی هیچ چیز بهتر از تعادل و متعادل بودن نیست.

گذشت و چشم پوشی یکی از بهترین راه‌های زندگی کردنه اما گاهی گره کور مشکل ما با اندکی بی‌محلی باز می‌شه. گاهی با اندکی اخم و گاهی با مقداری مقابله به مثل.

اینا در نقطه مقابل گذشت قرار نمی‌گیرند...گاهی یک تدبیر در زمانی که حس می‌کنی ادامه یک روش فقط به بدتر شدن اوضاع می‌انجامه، خوبه و مناسب.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

چه اتفاقی باید بیفته که من و تو حواسمون جمع بشه به زنده بودنمون. به تن سالم داشتنمون. به روزهای عمرمون. به فرصتهامون.

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧

دیدین گاهی بعضی جملات و شعرها رو اونقدر شنیده‌ایم که وقتی دوباره می‌شنویمشون تاثیری رومون ندارن.؟

دیشب اتفاقی آخرای قسمتی از سریال یوسف پیامبر رو می‌دیدم یاد این بیت افتادم

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

با خودم بارها زمزمه‌اش کردم و شد مثل مزه یه غذا یا یه چایی ساده که وقتی حواسمون بهش هست با وقتی حواسمون بهش نیست زمین تا آسمون فرق داره.

فکر کنم همین دو سه بیت اول شعر حافظ که با یوسف گمگشته بازآید به کنعان شروع می‌شه برای یه عمر ما بسه. اون زمانا که داد می‌زنیم: آخه خدا! کجایی؟...اون زمانا که یادمون می‌ره و دیگه تصمیم می‌گیریم همه‌چیز رو با مدیریت خودمون و اون حرفایی که فکر می‌کنیم درسته, درستش کنیم و بعد از مدتی می‌بینیم همه‌چیز خراب‌تر شد...اون زمانا که فقط و فقط می‌خواهیم به خواستمون برسیم و خون جلو چشمامون رو گرفته! و به هیچ‌ چیز یا  کس دیگه‌ای توجه نداریم...اون زمونا که خسته می‌شیم و تو دلمون می‌زنیم زیر گریه...اون زمانا که توان دوباره بلند شدن رو نداریم و  یه پوزخند می‌زنیم به ردیف کتابای مثبت‌اندیشی توی کتابخونمون... آخ که اگر مزه این بیت رو نم‌نم زیر زبونمون حس کنیم چقدر وضعیت فرق می‌کنه...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧

...

But I love the way you love me
Strong and wild
Slow and easy
Heart and soul
So completely
I love the way you love me

اینم یه جورشه...

... اینجور دوست داشتن رو دوست دارم . حس خوبیه.

 

آهنگ: I Love the Way You Love Me از Boyzone

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

فکر نکردن و ذهن رو خالیه خالی نگه داشتن یکی از اون کارائیه که فکر کنم از دست آدمایی مثل ما بر نمی‌آد. ماها دائما در حال سبک سنگین کردن اتفاق‌ها، آدم‌ها، تصمیم‌ها و آینده و گذشته هستیم. به همین خاطر شاید غیر از لحظاتی که خودمون تلاش کنیم و برای چند لحظه کوتاه بخواهیم به چیزی فکر نکنیم و این موتور همیشه روشن رو خاموش کنیم، امکان ساکت کردن ذهن نیست.

اما یه‌ راه حل خوب و شدنی این وسط وجود داره. اینکه مثل یه ناظر بیرون بایستیم و ذهنمون رو نگاه کنیم و بهش اجازه ندیم داستان بسازه. همه مصیبت ما از این داستان سرائیه ذهنه.

ذهن عاشق اینه که اتفاقی رو بگیره، باهاش ور بره، سناریوهای مختلف براش بنویسه، در برابر بعضی از اون سناریوها موضع بگیره، طرف رو محکوم کنه یا ازش تقدیر کنه، ما رو رودرروی اون موضوع قرار بده و بعد باعث بشه ما از خودمون بدمون بیاد یا به آن رفتار خیالیمون افتخار کنیم و ...

اگه تلاش کنیم هر وقت می‌بینیم ذهنمون داره برا خودش داستان‌سازی می‌کنه، اونو به چیز دیگه‌ای منحرف کنیم، اون وقت آروم آروم یه تغییراتی تو فکر و نگاهمون ایجاد می‌شه. آروم آروم یاد می‌گیریم با مسائل آنگونه که واقعا رخ می‌دهند نه آنگونه که ما روزها بهش فکر می‌کردیم که رخ خواهند داد، روبرو بشیم. آروم آروم درجه حرارت 90 درجه‌ای ذهنمون وقتی قاط می‌زنه از کلی فکر طولانی و قاطی پاطی، پایین می‌آد و یه ارامشی درونمون مستولی می‌شه.

به نظر من ارزش امتحان رو داره.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC