یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

کاش می‌شد بشمریم ببینیم از وقتی از خواب پا می‌شیم تا وقتی می‌ریم بخوابیم، چقدر تو ذهنمون حساب و کتاب می‌کنیم، افراد رو مورد قضاوت قرار می‌دیم، بعضی‌ها رو محکوم می‌کنیم، به بعضی‌ها حق می‌دیم، فلانی رو تو ذهنمون می‌کشیم، برای جواب دادن به اون یکی برنامه‌ریزی می‌کنیم، یاد کاری که دیروزها با کسی کرده‌ایم یا با ما کرده‌اند می‌افتیم و غمگین یا شاد می شیم، برنامه می‌ریزیم برای آیندمون و بعد از نتایج احتمالی اون برنامه‌هه به خشم می‌آییم و گارد می‌گیریم که فلانی که تو اون برنامه فلان کار رو می‌کنه، ما هم اون موقع فلان کار رو در برابرش انجام می‌دیم و ...

باید از این ذهنی که فکر می‌کنه اگه هی  پیش‌بینی کنه و بعد بچسبه به بدترین‌هاش و هی دائم به اونا فکر کنه، با این توجیه که اینجوری اون اتفاقا کمتر رخ می‌دن، رها کنیم خودمون رو

این گفتگوهای ذهنی از اول زندگی  تا همین حالای حالا، هیچ سودی برامون نداشته‌اند. هیچی. فقط ما رو بیرون نگه داشته‌اند...از معجزه حضور.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

جالبه که با گذر زمان، برخی وقایع تو دوران‌های خاصی از زندگیه آدم، چقدر واضح و روشن توی ذهن باقی می‌مونه و برخی وقایع هم می‌رن تو پستوی ذهن و منتظر می‌شن تا بخاطر دیدن چیزی، احساس یک بویی یا شنیدن صدا و آهنگی بیان بیرون و خودشون رو برامون زنده کنن. برای من رد شدن از تو کوچه‌ها دم ظهر و شنیدن بوی قورمه‌سبزی یا آبگوشت یادآور زمانهایی هست که ظهری بودیم و بعد از اینکه ناهارمون رو می‌خوردیم بایست می‌رفتیم مدرسه. یادمه اصلا ظهری بودن رو دوست نداشتم. مثل اینکه یه‌جورایی وابستگیت به خونه بیشتر می‌شد. بعضی از روزها ناهار رو خونه مامان‌بزرگ و بابا بزرگم می‌خوردم. خونه ما با اونا 3-4 تا کوچه فاصله داشت و گاهی که مادرم می‌رفت اونجا ما هم اونجا بودیم و اونوقت بود که ظهری بودن دیگه واقعا عذاب بود. چون خونه مامان و بابا بزرگ بودن یعنی اینکه می‌تونستم عصر تو راهروی خونشون یه نفری با خودم فوتبال بازی کنم، دایی‌هام رو ببینم و یا عصر کنار حوض بزرگ وسط حیات، کلی شیطونی کنم. یادمه اون زمانا دوران جام جهانی 1982 بود و اوج عظمت ایتالیا با دینوزوف و روسی و جنتیله و ... تمام اعضای تیم‌های آلمان و برزیل و فرانسه و ایتالیا رو حفظ بودم و خودم می‌شدم آدمای هر دو تیم و در راهرو می‌شد یه دروازه و زیر یخچال هم یه دروازه دیگه و تا نفس داشتم با خودم بازی می‌کردم و مثل یه مفسر ورزشی حین دویدن حرف هم می‌زدم و تفسیر می‌کردم. جالبش زمانایی بود که رو خودم خطا می‌کردم!!

خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ یه صفای خاصی داشت. الان که فکر می‌کنم می‌بینم یه تقدس و برکت عظیمی هم توی اون خونه زنده بود. سادگی اصل زیبا و شاید دلیل ماندگاری اون فضا بود. ما هر سال شب 21 ماه رمضون همه اونجا جمع می‌شدیم. فکر کنم نزدیک به 40 نفر می‌شدیم و عجیب بود که چطور همه افطار می‌کردیم و جوشن کبیر می‌خوندیم و شب هم همونجا می‌خوابیدیم و سحری می‌خوردیم. مامانامون تا صبح بیدار می‌موندن و یه حلوایی درست می‌کردن محشر. ما بچه‌ها هم تا صبح آتیش می‌سوزوندیم. عشقمون زمانی بود که باید می‌خوابیدیم. چون کر و کرهای خنده اون موقع بود که شروع می‌شد. بهمون می‌گفتن شب قتله و نباید بخندین و همین کافی بود که همه سرمون رو بکنیم زیر لحاف و بعد با پق خنده یکی همه بترکن! این مراسم تا زمان فوت مامان‌بزرگ حدود 13 سال پیش پابرجا بود و بعد از اون دیگه هیچکس نتونست اون حس و حال رو دوباره بیافرینه. یه آدمایی وجودشون خیره و برکت. من اینو با تموم وجودم می‌فهمم.

تو دوران دبستان، یه پسری بود که هنوز هم که هنوزه نمی‌دونم چرا با من دشمن خونی بود. من هیچ کاری به کارش نداشتم، رقیب درسی هم نبودیم و اصولا چیزی هم نداشتم که باعث حسادت اون شده باشه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم نشون دادن ضعف در مقابل او باعث شده بود که اون دائما به من آزار برسونه. سال سوم ابتدایی بودیم و فکر کنم تا نیمی از سال زنگ آخر که می‌خورد اون می‌دوید تا منو یه گوشه تو راه مدرسه گیر بیاره و تهدیدم کنه و یقه‌ام رو بگیره و دو سه تا مشت بهم بزنه و بره! واقعا نمی‌دونم چرا؟ تو عوالم بچگی، با خودم دنبال راه‌هایی می‌گشتم که از شرش رها بشم. گاهی معلممون بهمون می‌گفت سرامون رو بذاریم روی میز و چشمامون رو ببندیم و چند دقیقه آخر کلاس هممون جدول ضرب رو با صدای بلند بخونیم. اون زمانا یواشکی چشمم رو باز نگاه می‌داشتم تا به محض اینکه صدای زنگ اومد بپرم و از در برم بیرون و تموم راه رو بدوم تا اون بهم نرسه. خوشحال بودم که من میز دوم می‌نشستم و اون یه میز مونده به آخر. یا بعضی روزا با یکی از دوستام که قلدر بود می‌اومدم از مدرسه بیرون و اون پسره جرات نمی‌کرد بیاد نزدیکم و از دور مراقبم بود! مشکل اینجا بود که خونه دوستم خیلی نزدیک به مدرسه بود و وقتی می‌رفت خونشون من کلی راه رو باید تنها می‌دویدم تا دست اون پسره بهم نرسه.

سالها گذشت و این خاطرات بد دوران کلاس سوم تو ذهن من موند و کهنه شد و رفت کنار... اول دبیرستان بودم و رفته بودم نون تافتون بخرم. یه دوچرخه خوشگل سفید BMX داشتیم که بابام از مکه برای منو داداشم آورده بود. آروم داشتم بر می‌گشتم خونه که یه‌دفعه دیدم همون پسره یه‌دفعه جلوم سبز شد و با زور دوچرخه رو نگه داشت وگفت:‌ یه دور بده من با دوچرخه‌ات بزنم. گفتم نمی‌شه. گفت پیاده شو می‌خوام یه‌دور با دوچرخه‌ات بزنم. باز گفتم نمی‌شه. با دو تا دستش شروع کرد به تکون دادن دوچرخه جوری‌که من و نونا بیفتیم زمین. یادمه تو چشمام اشک جمع شده بود و داد زدم نمی‌دم...یه نگاه بهم کرد، یه لقد به چرخ جلو زد و رفت... و من دیگه حتی تو دلم هم ازش نترسیدم.(این حماسه برای من تقریبا برابر با فتح خرمشهر ارزش داره!!)

یادمه سالهای سال تمام دوران دبستان و راهنمایی تابستونا می‌رفتیم خونه‌ای که تو یکی از مناطق ییلاقی کرج داشتیم. بعضی از بچه‌های بومی اونجا هم همین رفتار رو با ما داشتن. یه نگاه خاص پر از کینه به بچه‌های شهری. با وجود اینکه ما هیچ‌وقت لباسها و کفش و ... نومون رو اونجا نمی‌پوشیدیم  و مامانم تو کل سه ماه هیچوقت کباب درست نمی‌کرد تا نکنه بوش تو باغ بپیچه و کسی رد بشه و دلش بخواد و خیلی ملاحظات دیگه، اما بعضی از بچه‌های ده با ما سر سازگاری نداشتن. شاید به این دلیل که ما می‌اومدیم اونجا تا از خنکای تابستون بهره بگیریم و اونا تمام سال رو خصوصا با زمستونای غیر قابل تحملش اونجا بودن و به همین خاطر ما از نظر اونا سوسولهای بچه ننه بودیم! البته ما چون اونجا ریشه داشتیم و خیلی از اهالی ده پدر بزرگ و مادر بزرگمون (همون باباحاجی و مامان نوری تو کودک امیدوارهای قبلی) رو می‌شناختن و بهشون احترام می‌گذاشتن، بچه‌هاشون امکان اذیت کردن ما رو کمتر داشتن اما تا دلتون بخواد شیشه‌هامون رو می‌شکستن، لامپ‌های دم در رو می‌شکوندن، سنگ می‌انداختن توی خونه و در می‌رفتن و خیلی کارای دیگه... یادمه یکیشون که خیلی اذیت می‌کرد اسمش مصطفی بود و من هم هیچوقت کاری به کارش نداشتم (و ظاهرا به همین خاطر بود که اذیت‌هاش تداوم داشت). یه بار مجبور شدم بخاطر دفاع از پسر خاله‌ام که خیلی کوچیک بود جلوی اون مصطفاهه در بیام. یادمه دستش رو کرد تو جیبش و یه چاقو در آورد و هی می‌گفت می‌خوای بکشمت!! (طبیعتا من هم نمی‌خواستم!!!) منم دستش رو گرفتم و داد می‌زدم جراتش رو نداری و تو دلم خدا خدا می‌کردم هوا به سرش نزنه که این یه‌کار رو تجربه کنه! بعد از سر و صدا و رجزخوانی‌های ما بابا و اینا اومدن بیرون و به قضیه فیصله دادن...اما همون شد و دیگه من هیچ‌وقت نترسیدم ازشون... الان مصطفی بزرگ شده و زن و بچه داره و تا چند سال قبل یه بقالی داشت که یکی دوبار مجبور شدم برم ازش خرید هم بکنم. جاتون خالی برای اینکه ببینین ما دو تا بعد از حدود 15 سال همدیگه‌رو چجوی نیگا میکردیم و من چجوری بهش پول دادم و اون چجوری حساب کرد و از خرید من تشکر کرد! (فیلمی بوودیم برا خودمون!)

...ادامه دارد انشاالله  

 

پیوست: آهنگ:‌ Prelude & Nostalgia  اثر یانی

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧

آخ که چقدر این تموم کردن کارهایی که برا خودت تعیین کردی تا یه تاریخ معین انجام بدی ( حتی شده تا پایان وقت اداری همون روز کاریت توی اداره) به آدم حال می‌ده. پرت میکنه از انرژی.

... 

یه کتاب عالی دارم می‌خونم بنام نیروی حال نوشته اکهارت تول و با ترجمه استاد مسیحا برزگر. کلی ازش یادداشت برداشته‌ام. می‌گه: وقتی زندگیتو پر از مشکل و مساله می‌بینی دیگه جایی برای تازه‌ها باقی نمی‌ذاری که بیایند و در تو جای بگیرن...کلید حل مشکلات در تازه‌هاست.

با خودم می‌گم این زندگی کردن تو لحظه حال هم عجب دنیائیه برا خودش. فکر کنم یکی از سخت‌ترین کارای عالم برای ماها باشه. به نظرم یکی از فرقهای عارفا بامردمان دیگه همین حضور داشتنشون بوده. اونجوری می‌شه فهمید چرا اونا همیشه آرومند. چرا با تغییر و تحول دنیای اطرافشون به هم نمی‌ریزن. چرا از نیامده‌ها ترس ندارن. چرا افسوس گذشته‌ها رو نمی‌خورن. چرا می‌تونن به راحتی فرق لذت زودگذر و لذت پایدار رو بفهمن. چرا وقتی می‌خوان با خدا حرف بزنن از شدت ذوق اشک تو چشماشون جمع می شه...چرا خوب می‌فهمن که در محضر خدا نباید معصیت کرد...

یادمه تو یه دورانی از زندگیم یه ربع قبل از اذان، می‌رفتم وضو می‌گرفتم و می‌شستم پای سجاده و منتظر نماز خوندن می‌شدم. یادمه عجیب حرف زدن باهاش رو دوست داشتم و یادمه تمام نمازم رو با یه لبخند ناخودآگاه می‌خوندم. چقدر سبک بودنم اون روزا و چقدر حس اینکه اونم دوست داره بهم انرژی می‌داد. صرفا نمی‌گفتم دوسش دارم و دوسم داره. یقین داشتم دوسش دارم و یه جورایی می‌فهمیدم دوسم داره. ...... یادمه اون روزا، روزایی بود که خیلی خرد شده بودم و دیگه کسی نبودم. شاید برا همین زلال‌تر بودم وقتی باهاش بودم.

گاهی دلم  تنگ می‌شه... اون زمانایی که زور نمی‌زدم حواسمو جمع کنم وقتی پیشش بودم. اون زمانایی که ته دلم می‌دونستم قراره چه اتفاقایی بیفته و می‌دونستم هوامو داره. اون زمانایی که واقعا از هیچی و هیچی نمی‌ترسیدم. نه از پیش‌بینی رفتار دیگرون و نه از مشکلات شغلی و مالی و بیماری و ... اون روزا از همه عمرم سالم‌تر بودم و از همه عمرم غنی‌تر و خوشحال‌تر.

می‌دونی جالبش کجاست؟ این‌که فکر می‌کنم تو آینده باز هم این حس را حس خواهم کرد...یادم می‌ره آینده‌ام همین حاله

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧

...ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دانش و مراقبت و علاقه آنها به ما این قدرت را می‌دهد که از رخوت و کرخی بیرون برویم. در صحبت‌های معمولی, بسیاری از آنها با ما شوخی می‌کنند و نشان می‌دهند که ضعف‌های ما را می‌شناسند و آنها را می‌پذیرند و بنا براین به نوبه خود می‌پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.

راستش من تا بحال اینگونه به معنا و مفهوم دوستی توجه نکرده بودم...

گاهی هیچ چیز مثل یک کتاب خوب آدمو  تطمیع نمی‌کنه. چند وقته به دلیلی مجبور شده‌ام یه‌کم اوقاتم رو بیشتر با کتاب بگذرونم و به نظرم این کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه نوشته آلن دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی و نشر ققنوس از اون کتابائیه که دلت نمی‌خواد تمومش کنی. اومده دیدگاه‌های ۶ فیلسوف بزرگ رو درباره ۶ تا مشکل بزرگ که ماها الان باهاش روبروایم تدوین کرده و با نثر دلنشین و خودمونی نوشته. تو این کتاب سقراط برایمان از چگونگیه مواجهه با عدم محبوبیت , اپیکور از روش مواجهه با کم پولی, نیچه از چگونگیه برخورد با سختی‌ها و ... صحبت می‌کنند و نویسنده با توانایی این حرفها را به مشکل کنونی دل و ذهن ما ربط می‌ده... این کتاب رو از دستش ندین. پاراگراف اول هم از همین کتابه. زمانی که اپیکور تلاش می‌کنه لذات واقعی تو زندگی رو به ما بشناسونه.

 

حالا که صحبت از کتاب شد دلم می‌خواد همینجا از یه کار خیلی خیلی زیبا نام ببرم. سه تا دوست خوب که با همت عالی خودشون دارن یه کار خیلی خیلی قشنگ می‌کنن. اینجا می‌تونین این کار قشنگ رو ببینین و اینجا هم معنای زیبای همراهی و هماهنگی رو. با تموم وجود آرزو دارم تو کارشون موفق بشن. خصوصا اون رئیس ناز  کتابخونه.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC