یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

چندین شب و خاموشی, وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم..

برخی تغییرها, تصمیم‌ها و عظم‌ها نیاز به این تحرک عظیم دارند...عظیم و قوی و مصمم و مقتدر

گاهی مجبور می‌شیم با سایه‌های درونمان چهره به چهره بشیم و بعد سالهای سال که گوشه وجودمان بوده‌اند و می‌دانستیم آنجایند اما از عمد از آنها چشم‌پوشی می‌کردیم, زل بزنیم تو چشماشون و شروع کنیم به شناختنشون.

گاهی نتیجه شناخت خودمون و اون تو پستویی‌های دلمون خیلی دردناکه. حتی گاهی خیلی مایوس‌کننده است. اما تا اونا رو نشناسیم خودمون رو نمی‌شناسیم و تا خودمون رو نشناسیم نمی‌تونیم لذت یه لحظه خودمون بودن رو درک کنیم. اینکه چی هستیم؟ هدفمون چیه؟ چرا اینقدر تشویش داریم؟ چرا متزلزلیم؟ چرا ذوق نمی‌کنیم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا ذهن و دلمون هماهنگ نیست؟ چرا وسط رومیه روم و زنگیه زنگ بهت زده‌ایم و به هر دو طرف نگاه می‌کنیم؟ و ...اصلا چرا داریم روز به روز و شب به شب و هفته به هفته به زندگیمون که داره می‌گذره نگاه می‌کنیم و دهنمون وا مونده!

اگه بفهمیم انجام چه‌کاری ما رو آروم می‌کنه و دوباره زنده‌امون می‌کنه و سبک, خیلی خیلی تحولات خوب تو زندگیمون اتفاق می‌افته. خیلی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

این کامنت عموپولدار توی مطلب قبلی باعث شد تا اینارو بنویسم و ازتون بخوام فکر کنین و نظر بدین.

عموپولدار می‌گه یکی از دلایل ذوق نکردن ما اینه که اون چیزی رو که می‌خواستیم توی زمان خودش بدست نیاوردیم و به همین خاطر اگر با گذشت زمان هم به اون رسیده باشیم, دیگه جایی برای ذوق کردن نمی‌مونه. این فرض به نظر من تا حدی درسته. همه ماها یادمونه اون زمانی که از ته دل چیزی رو می‌خواستیم و با تلاش و یا گریه و یا هر کار دیگه‌ای بهش می‌رسیدیم, گاهی یکی دو شب از ذوق خوابمون نمی‌برد. بنده و داداشم وقتی راهنمایی بودیم و اون زمانا آتاری تازه اومده بود وقتی بعد از یه مدت زمانی بابامون یه آتاری از مکه برامون آورد دو سه شب متوالی تا آخرین لحظه‌ای که اجازه داشتیم بازی می‌کردیم و صبح‌ها هم از ساعت ۴ یا ۵ بیدار می‌شدیم و صدای تلویزیون رو کم می‌کردیم و بازی رو شروع می‌کردیم. یادمه از ته دل وقتی می‌خواستیم یه بازی جدید براش بخریم ذوق می‌کردیم. واقعا از ته دل بود. بعدها که بزرگتر شدیم من این ذوق رو با خرید موتور و ماشین داشتم و داداشم هم در خرید کامپیوتر.

خب حالا سالها از اون زمان گذشته. می‌دونم طبیعتا وقتی آدم بزرگتر می‌شه امکان ذوق کردن برا یه سری چیزا رو از دست می‌ده. شاید چون عاقلانه‌تر به مسائل نگاه می‌کنه. (هرچند فکر می‌کنم بعضی از آدم بزرگها هم این توانایی رو دارن که هنوز ذوق کنن).

اما نکته اینجاست که ما تو زندگیمون همیشه محدودیت‌هایی برای خواسته‌هامون داریم. وقتی کودک یا نوجوانیم این محدودیتها یا مالی هستن یا مخالفت‌های پدر و مادرمون. وقتی جوونیم این محدودیتها باز می‌تونه از دسته قبلی باشه و اجتماع هم بهش اضافه بشه. وقتی ازدواج می‌کنیم موضوع خیلی فرق می‌کنه. شاید عشق من برای داشتن فلان وسیله یا انجام فلان کار با مخالفت همسر آدم روبرو بشه. کاری به منطقی یا غیرمنطقی بودنش ندارم. من یا او دلمون می‌خواد فلان چیز رو داشته باشیم و در مقابل, من یا او فکر می‌کنیم مسائل مهم‌تری توی زندگی هست که اولویت با اوناست. فرضا من دلم می‌خواد ماشینم رو عوض کنم و او فکر می‌کنه باید برای خرید خونه پول ذخیره کنیم. یا او دلش می‌خواد فلان وسیله خونه رو عوض کنه و من اولویت رو به اینکار نمی‌دم. یا من می‌خوام فلان کار رو بکنم و اون کار با نظام فکری و عقیدتی اون سازگار نیست و ...

این مثالهابرای این بود که نشون بدم با گذشت زمان و با افزایش مسئولیتهای ما, ظاهرا به شکلی طبیعی این امکان بدست آوردن آنچه می‌خواهیم از دست می‌رود. روی کلمه ظاهرا تاکید دارم چون هنوز روی راه حل‌هایی که افراد دیگه‌ای مثل شماها ازشون استفاده می‌کنین اطلاع و آگاهی‌ای ندارم.

ازتون می‌خوام بگین آیا باید بخاطر از دست رفتن عمر و فرصت تلاش کرد تا آنچه مارا خوشحال می‌کند را بدست آوریم؟ اگه آره تا چقدر باید بهایش را پرداخت؟ آیا باید با طرف مقابل معامله کرد؟ اینو برای تو می‌خرم و در عوض اون رو هم برا خودم می‌خرم! آیا باید صبر کرد تا آنچه می‌خواهیم با گذر زمان و رفع حساسیت‌ها بدست آید؟ حتی اگر دیگر برایمان بود یا نبود آن ارزشی نداشته باشد؟ شاید راه حل معقول آنست که با طرف مقابلمان که آن محدودیت را برای ما ایجاد کرده صحبت و گفتگو و مذاکره کنیم؟ اگر مذاکره به شکست انجامید چه؟ آیا باید برویم سراغ آنچه می‌خواهیم و اینگونه به طرفمان نشان دهیم که چقدر این موضوع برایمان مهم بوده؟ اصلا چه معیاری وجود دارد که بدانیم خواسته ما بر حق است؟ خرد جمعی؟ همراهی دل و عقلمان؟ موافقت نزدیکانمان؟

شما کدوم یکی از این دو موقعیت رو ترجیح می‌دین؟ الف) من به خواسته‌ام رسیده‌ام و دیگران را ناراحت کرده‌ام اما حداقلش اینه که چون این امر رو از ته دل و با همراهی عقل خودم انتخاب کرده‌ام, الان احساس خوبی نسبت به خودم و زندگیم دارم و همین احساس خوب می‌تونه انرژی مثبتی برا زندگی باشه. ب) من چون می‌دونم این خواسته با مخالفت دیگران مواجه می‌شه حرفی ازش به میون نمی‌آرم و به زندگی ادامه می‌دم. بعد هم سعی می‌کنم اصلا بهش فکر نکنم و خودم رو قانع کنم کار درستی کرده‌ام.

ممنون می‌شوم اگر نظری داشتین آنرا با ذکر یک مثال از زندگی حقیقی خودتون بنویسین تا بتونیم روی این موضوع دقیق‌تر تعامل کنیم. مثال باعث می‌شه توی خلا حرف نزنیم و صرفا نگیم به‌نظر من این کار درسته یا غلطه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧

می‌خواستم یه چیز دیگه بنویسم اما با خوندن یه ایمیل خوب...

...

یادم افتاد که یادم رفته آخرین باری که ذوق کردم کی بود... من تو دو سه ماهه اخیر چند تا چیز ارزشمند که خیلی دوستشون داشتم برا خودم خریدم و چند تا کار که فکرش رو هم نمی‌کردم یه زمانی انجام بدم (یعنی جراتش رو نداشتم) , کردم. اما... چرا ذوق نکردم؟

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧

IMP0081010

یونگ می‌گوید: تمام درخواست‌های موفق از روان, شامل بده بستان می‌شوند.

 روان اهل معامله است. اگر بخشی از وجود شما تنبل است و نمی‌خواهد کاری انجام دهد, این مشکل فقط با یک قول خشک و خالی هنگام تحویل سال نو یا یک لیست تعهدات شخصی برای تغییر فلان رفتار حل نمی‌شود.

این پیمان پایدارتر خواهد بود اگر شما به قسمت تنبل وجود خود بگویید: "بذار من یه ساعت کار کنم, اون وقت تو هم می‌تونی یه ساعت ول بگردی! قبول؟"

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

به هنگام  رسیدن به دوراهی

چون می‌دانست هر دو راه میزانی از شکوه و عظمت را برای او دارد

عنان بدست اسب خویش سپرد تا او انتخاب کند

و اسب

سرخوش بازگشت

و  راه طویله را در پیش گرفت...

برداشتی آزاد از شعری از ریچارد ویلبر

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧

تو فیلم  A Short Film about Killing به کارگردانی کیشلوفسکی، هنرپیشه اصلی که یه پسر 21 ساله و افسرده است و آخرش هم بخاطر قتل اعدامش می‌کنن، تو یه صحنه‌ای با یه نقاش پرتره که توی خیابون از آدما تصویر می‌کشیده مکالمه کوتاهی داره.

نقاش: پولی که من می‌گیرم بخاطر هنریه که بکار می‌برم.  تو کاری بلدی؟ حرفه‌ای چیزی؟

پسره:نه!

نقاش: هیچی؟

پسره: نه. هیچی.

نقاش: خب، می‌تونی واکس بزنی؟

پسره: آره

نقاش: می‌تونی بیل بزنی؟

پسره: اوهوم!

نقاش: خب دیدی ! پس چرا معطلی؟

...

 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC