یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

 

OJP0001505

برای کسب آرامش

می‌خوانیم...آنهم خیلی زیاد...از هرجا و هر مکتب و هر روشی

کلاس می‌رویم...به تکرار و با جدیت

دائم روش‌های احتمالی برخورد لازم دیگرون با مشکلاتشون رو با خودمان و در ذهنمان تمرین می‌کنیم...

اما وقتی اتفاقی, رویدادی, دلخوری‌ای, سوءتفاهمی یا ... رخ می‌ده... درمانده به سلاح‌ها و ابزارهایمان نگاه می‌کنیم و نمی‌دونیم کدومشون رو برا دفاع برداریم.

...

آیا ما تکلیفمون با خودمون روشنه؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

تو زندگی زمان‌هایی هست که فرصت پیدا می‌کنی چیزی رو تغییر بدی، روشی رو اصلاح کنی یا حتی به کمی به خودت و خواسته‌هات برسی

این زماها رو نباید از دست داد. حتی اگر تو یه وضعیت بحرانی خلق شده باشه.

نمی‌دونم وقتی پا به سن بذارم انجام ندادن کدام کارها که بخاطر ملاحظاتی آنها را انجام نداده‌ام، بر ذهنم سنگینی خواهد کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧

می‌گفت آنکه عشق می‌خواهد باید عشق ابراز دارد...آنکه محبت می‌خواهد باید خود ابتدا محبت اعطا کند...آنکه درک شدن می‌خواهد باید خود سعی کند تا ابتدا دیگران را درک کند...

داشتم فکر می‌کردم این کار از یک انسان عادی بر نخواهد آمد. خیلی از ماها اغلب می‌دهیم تا همان اندازه یا به شیوه‌ای دیگر بگیریم.

این حس را زمانی می‌توان درک کرد و مهمتر از آن عمل کرد که چند قدم فراتر از خیلی چیزها برویم. فراتر از خیلی از تفکرات کاملا منطقی روزمره‌امان. خیلی از توقعاتمان...اصلا باید بی‌توقع شویم کامل.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

من شیش سالم بود که خودمون خونه خریدیم و اومدیم سمت شرق تهرون. دوران کودکیه مرد امیدوار تو این محله ادامه یافت و تا نزدیکی‌های گرفتن دیپلم طول کشید. تلاش می‌کنم خاطرات این سالها رو بنویسم. تا یادم بمونه...

ما تو یه خونه سه‌طبقه بودیم و طبقه اول مال ما بود. یادمه یه شب زن طبقه سومی هراسون اومد دم درمون و خودشو پرت کرد تو! کاشف به عمل اومد که شوهرش می‌خواد بکشتش!! یادمه همسر مهربون ایشون راننده بود. یه راننده ترانزیت واقعی!. هیکلی و سیبیل از بنابگوش در رفته. بنده خدا بابا و مامان من تا اواخر شب تو خونه اونا داشتن باهاشون حرف می‌زدن و آشتیشون می‌دادن. ولی نکته خاطره‌انگیز اون شب برا من این بود که چون منم باهاشون رفته بودم و حوصله‌ام سر رفته بود. برا خودم تو اتاقای اونا می‌گشتم. تو یکی از اتاقا یه بسته ککائوی فوری پودری پیدا کردم. یه چیزی مثل نسکوئیک. جای همه خالی دو تا قاشق می‌ریختم تو دهنم و خیلی خونسرد می‌رفتم تو اتاق آشتی کنون و چند لحظه‌ای مثل آدمای بی‌گناه زل می‌زدم به همشون و بعد با بی‌حوصلگی بر می‌گشتم توی هال و یه‌دفعه حمله بسمت اون اتاقه. یادمه نصف اون شیشه کاکائو خالی شد و من صرفا جهت اینکه کسی پی به موضوع نبرد!! از خوردن بقیه اون منصرف شدم.

همسایه بغل دستیمون, خانم و آقای سلیمانی بودن. آقای سلیمانی یه خاور داشت که همیشه می‌آورد و دم خونه پارکش می‌کرد. کوچه‌امان بزرگ بود و مشکلی برای جا نبود اما مشکل اونجا بود که آقای سلیمانی اغلب آشغال بار می‌زد و می‌برد برای تخلیه. اون موقع‌ها هم که اوایل جنگ بود و کشور اونقدر آشفته بود که دیگه بهداشت یک کامیون پارک شده در کوچه می‌رفت اون ته تهای اولویت‌های شهرداری. به هرحال برام جالب بود که تو اون زمونه آدما با این مسائل می‌ساختن. اعتراضشون رو به آقای سلیمانی می‌کردن اما مشکل اون رو هم می‌فهمیدن. خب کجا پارک کنم؟ به هرحال این کامیون تو دوران کودکیه من یادآور جاهای خوب برای قایم شدن در هنگام قایم موشک‌بازی‌های شبانه ما و بچه‌های کوچه است. ضمن اینکه حجم عظیمی از گریس در سوراخ سمبه‌های این کامیون وجود داشت که کلی می‌تونست ما رو سرگرم کنه. یاد همشون به خیر. مردمان خوبی بودن اون خانواده سلیمانی. جالبترین بخش این بود که اونا دو تا پسر و یه دختر بزرگ داشتن که یکی از پسرا که اسمش آقا محسن بود نزدیک دو متر قد داشت و ماشینش یه مینی‌ماینر خردلی بود. اون قد و قواره و اون مینی‌ماینر و اون کامیون در کنار هم واقعا دیدنی بود. هر سه به هم می‌اومدن.

ماها صبح تا شب تو روزای تابستون کارمون بازی کردن تو کوچه بود. البته تو خانواده فقط من اینجوری بودم. داداشم بچه سربراه‌تری بود. شاید هم بخاطر اینکه حدودا ٣ سال از من بزرگتر بود اینجوری باید نشون می‌داد. اما نه واقعا آدم آروم‌تری بود نسبت به من. البته الان برعکس شده‌ایمچشمک . مهدی و محسن و مسعود سه تا داداش بودن که از لیدرهای کوچه بودن. علی جباری و داداشاش که بزرگتر بودن و با ماها نمی‌پریدن. بهنام و محمد و وحید و شهرام و افشین و بعدها هم یاشار. من چون نه فوتبالیه حرفه‌ای بودم و نه تو هفت‌سنگ و گانیه و زو به پای بعضی از این بچه‌ها می‌رسیدم, لیدر نبودم. چیزایی که من بلد بودم به درد بازی‌های کوچه‌ای نمی‌خورد. مثلا من درسم از همه اونا بهتر بود ولی این موضوع پشیزی تو قوانین کوچه ارزش نداشت. لذا کل این دوران از بچگیه من با یه جورایی تناقض می‌گذشت. یادمه ظهرهای تابستون مامانم من و داداش و خواهرم رو که خیلی کوچیک بود مجبور می‌کرد بخوابیم و من می‌دونستم بچه‌ها دارن بیرون بازی می‌کنن. اولش خودمو به خواب می‌زدم و بعد که می‌فهمیدم مامانم خوابیده، با مهارتی باورنکردنی در خونه رو باز می‌کردم و می‌رفتم بیرون. این لفظ باورنکردنی به دو جهت اینجا به کار رفته. یکی اینکه مامان من فوق‌العاده خوابش سبک بود و دوم اینکه ماها بالاسر در خونه که به راهروی ساختمون باز می‌شد یه‌دونه از این دلنگ دلنگی‌ها گذاشته بودیم که وقتی در باز می‌شد یعالمه میله فلزی به هم می‌خوردن و آدم می‌فهمید یکی اومده. من اونقدر باید اینکار رو با ارامش و دقت انجام می‌دادم که یکی یکی اون میله‌ها از روی در رد بشن و به هم هم نخورن. تازه اگه شانس می‌آوردم و باد راهرو هوس نمی‌کرد از لای در بیاد تو! بعد که از لای در رد می‌شدم باید در رو بههمون آرومی می‌بستم. بازهم جوری که تک تک میله‌ها بدون اینکه به هم بخورن از در رد بشن. الان که این فیلمهای گانگستری رو می‌بینم که طرف تو 20 ثانیه داره یه بمب رو خنثی می‌کنه و شک داره سیم آبی رو بچینه یا قرمز رو یاد اون عملیاتهای ظهرانه خودم می‌افتم و می‌گم برو بابا اینا که کاری نداره. مردی برو در خونه ما رو باز کن!

پیوست: اما در مورد آرزوهای کوچیکی‌هام، یکی اینکه نقاشیهامون رو برنامه کودک نشون بده. یه‌بار من و داداشم یه نقاشی کشیدیم و فرستادیم. فکر کنم اوایل انقلاب بود یا شاید هم یه کم مونده به انقلاب. نشونش ندادن اما یه کارت تشکر برامون فرستادن. حس محشری بود داشتن اون کارت و نشون دادنش به همه. الان فکر می‌کنم که چقدر کارشون با ارزش بود.

یکی دیگه از آرزوها، داشتن یه تفنگ ساچمه‌ای بود. یادمه تا عنفوان جوونی! به این آرزو نرسیدم. هم گرون بود و هم بابام می‌گفت خطرناکه و ضمنا کجا می‌خوای هدف بذاری؟ حیاطمون طولش 4-5 متر بیشتر نبود. به هرحال این یکی از آرزوهای بزرگ من بود. یادمه تو همون 14 - 15 سالگیم، یه روز یکی از پسرخاله‌هام یه تفنگ دیانای دوربین‌دار آورد ییلاقمون که ماها تابستون می‌رفتیم. روح من تو ملکوت بود وقتی تفنگ رو بهم می‌داد تا نشونه بگیرم. ولی همون روز بدون اینکه واقعا بخوام یه سار رو هدف گرفتم و کشتم. بعد برا اینکه کارم توجیهی داشته باشه مجبور شدم پراشو بکنم و تمیزش کنم و تو روغن سرخش کنم و بخورمش. یادمه که هیچکس تو اینکار با من همراهی نکرد. انگار همه حالشون گرفته شده بود. از اون به بعد آرزوی داشتن تفنگ از سرم رفت. بعدها که خودم پول داشتم و می‌تونستم برا خودم بگیرم دیگه آرزوش رو نداشتم... شاید همون ساره که زدمش بعدها سبب شد من چند سالی برم عضو یه انجمن زیست محیطی و از طبیعی موندن طبیعت حمایت کنم. خدا بیامرزتش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

یادمه یه فراخوان داده بودن برای استفاده از قطره فلج اطفال. باباحاجی یه روز منو برد بیمارستان رازی که بغل بازارچه است. یه خانمی دو سه تا قطره چکوند تو دهن من و گفت تموم شد. اما من از اون مزه قطرهه خوشم اومده بود! همین شد که باباحاجی خدابیامرز دو سه روز بعد باز مجبور شد بنده رو ببره همونجا تا بعد از کلی چک و چونه با خانم پرستار چند تا قطره دیگه هم بهم بده.

یه بار هم یادمه طی قایم موشک بازی با پیمان تو خونه‌اشان که خیلی بزرگ بود گم شدم. شاید اولیل ترس واقعی زندگیم همونجا اومد سراغم. رفته بودم یه جایی که اصلا نمی‌دونستم کجای خونه اوناست. فکر کنم حیات خلوتشون بود. چون دیوارهاش خیلی بلند بودن و فقط یه روشنایی از بالا داشت. هنوز یادمه چقدر هوار کشیدم و گریه کردم که آخر سر مامان پیمان اومد و سراسیمه منو نجات داد. یادمه بعد از اون دیگه حتی وارد خونشون هم نشدم. 

یه آقای کاشانی بود که لوازم تحریر می‌فروخت تو بازارچه. خدا بیامرزتش. رفتن به مغازه کوچیک اون برای من حس خوبی داشت. هرچند تا زمانی که اونجا بودیم من سنم به مدرسه رفتن نمی‌خورد اما خرازیه آقای کاشانی همیشه پر از چیزای خوب خوب برای یه پسربچه بود. یه آشیخ هم بود که سر کوچمون بقالی داشت و خونشون هم پشت بقالیشون بود. خدا اونم بیامرزه. الان که می‌رم اونجا پسراش عکس اونو زده‌اند به دیوار مغازه. تو محلمون یه پیرزن خیلی پیر هم زندگی می‌کرد که مشکل ذهنی داشت. یادمه هر وقت راه می‌افتاد تو کوچه من از ترس می‌دویدم تو خونه. نمی‌دونم اون موقعها اون درباره آدمایی که ازش می‌ترسیدن چی فکر می‌کرده. ولی یادمه اون هم هرکس از کنارش رد می‌شد یه فحشی چیزی بهش می‌داد! به همین خاطر احساس هر دو طرف ظاهرا به همدیگه یکی بوده!

داداشم که سه سال از من بزرگتره یه دوست داشت که اسمش یادم نیست. اون هم یه خواهر بزرگ داشت که من تو عوالم کودکیم اونو خیلی دوست داشتم. یادمه تو جریانات اول انقلاب کشته شد و من چقدر دلم سوخت. تو این عوالم عاطفی یادمه دو تا دختر کوچیکتر از خودم هم تو خونه روبروییمون زندگی می‌کردن که دوقلو بودن و با موهای فرفری. وقتی ما می‌رفتیم پشت بوم فرضا رخت پهن کنیم اونا می‌اومدن دم پنجرشون و به ما نگاه می‌کردن و می‌خندیدن. یادمه هیچ‌وقت فکر ازدواج در آینده با اونا به سرم نزد!

خاطرات دیگه تو بازارچه خیلی نیستن. یه آقای آمپول زنی بود فکر کنم بنام آقا ابوالفضل. که یادمه کارش عالی بود (البته اینو اونایی که درد آمپولش رو همون موقع تحمل نمی‌کردن می‌گفتن) ولی یادمه یکی دوبار منو بردن اونجا و من هنوز قل قل ظرفی که توش داشت سرنگ شیشه‌ایش رو می‌جوشوند یادمه. یه خانم کریمی هم همسایمون بود که خیلی مهربون بودن. یه جفت کفتر هم بودن که اومده بودن حد فاصل کانال کولر و دیوار خونه ساخته بودن و من برای اولین بار تو عمرم می‌دیدم که چطور یه کفتر تخم می‌ذاره و رو تخمهاش می‌خوابه.

شبای تابستون می‌رفتیم و جاهامون رو رو پشت بوم می‌انداختیم. فکر کنم هرکسی که لذت پشت بوم خوابیدن رو حس کرده, دو تا چیز یادش نرفته. یکی خنکیه تشکها و بالش‌ها وقتی می‌خواستی بیایی بخوابی و یکی هم ستاره‌ها. یادمه باباحاجیم دست منو می‌گرفت و می‌رفتیم بالاپشت بوم. از پله‌ها که می‌خواستیم بریم بالا احتمالا برای اینکه به مش عزیز و فاطما خانم اعلام کنه داره می‌آد بالا و خبری بهشون داده باشه, بلند بلند با هر پله می‌گفت یا علی. یادمه به من هم یاد داده بود که اینو هروقت از پله‌ها بالا می‌رم بگم.

...

...

دلم برا سکوت و خنکی و معصومیت و حیات خلوت و تخم یاکریم و پله و آقای کاشانی و آشیخ و خواهر دوست داداشم و جوب و حتی اون دوتا دختر موفرفری تنگ شد... دلم برا یاعلی گفتن وقتی از پله‌ها بالا می‌رم هم تنگ شد. چرا الان که ٣٣ تا پله تو خونم رو می‌رم بالا تا برسم جلو درمون, حتی یه یاعلی نمی‌گم؟

چرا مانیتور تار شد؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧

گاهی ناامیدی آرام آرام فضای دل مارا پر می‌کند و گاهی هم به یکباره  ظرف تنها چند دقیقه. کاملا خالی می‌شویم از هرگونه شور و شوق و انرژی و امید

هر دوشون حس‌های بدی هستن و تا در اون قرار نگیریم نمی‌تونیم قضاوت کنیم که چگونه باید این بحران را رد کرد. اما...

همیشه صبر چیز خوبیست. حتی اگر اندکی باشد 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧

تو یکی از روزهای بسیار خوش یمن خدا، محله شاهپور، بازارچه قوام‌الدوله، تو یه خونه کوچیک دو طبقه و دو خوابه با یه پذیرایی و هال معمولی، من چشم به این جهان فانی گشودم و همه فامیل غرق شور و سرور شد. می‌گن هفت شب و هفت روز همه بازارچه رو چراغونی کرده بودن. هرچند به نظرم کمی غلو آمیز می‌آد اما بدم نمی‌آد این روایت رو قبول کنمنیشخند

چون درجه هوشی من فقط یه کم از ابن سینا کمتره که توری‌ای که هنگام طفولیت روش می‌ذاشتن تا پشه و مگس اذیتش نکنه، رو یادش می‌اومده، من تا سن 5 سالگیم چیزی خاطرم نیست. اگر هم باشه به احترام دل بوعلی سینا چیزی نمی‌گم تا خدا یه بیست گنده تو کارنامه اعمالم ثبت کنه!

از پنج تا شیش هفت سالگیم چند تا چیز خاطرمه. یکی جوی جلو خونمون که آب زلالی داشت و توش بازی می‌کردم. یکی یه پسر همسایه که اسمش پیمان بود و خونه‌اشان روبرومون بود و یه جورایی هم با هم فامیل بودیم ظاهرن. اون همبازی جوبی من بود! یکی دیگه نونواهای دوچرخه سواری که داد می‌زدن نونیییییییه و با اون دوچرخه‌های افسانه‌ای سایز 28  تو کوچه‌ها راه می‌افتادن و نون می‌فروختن. یکی زنهای سبدفروش کولی که داد می‌زدن سبدییییییییه! و ما از اونا مثل جن می‌ترسیدیم. (یادمه چند سال پیش که معلم بودم و به مسائل تربیتی خیلی اهمیت می‌دادم با خودم فکر می‌کردم چه لزومی داشت که اون موقع‌ها اینقدر ما بچه‌ها رو از سبدی‌ها می‌ترسوندن. بهمون می گفتن اینا می‌دزدنتون، برعکس آویزونتون می‌کنن، زیرتون یه شمع روشن می‌کنن تا روغنتون در بیادتعجب راستشو بخواهید من هنوز مونده‌ام تو عظمت ذهن خلاقی که این داستان رو در آورده بود).

هنوز خنکیه آب جوب که پاچه‌هامون رو بالا می‌زدیم و توش راه می‌رفتیم و کف پامون نقش یه دستگاه حساس فلزیاب رو بازی می‌کرد، حس می‌کنم. عشقمون تشتک پیدا کردن بود که با چاقو بیفتیم به جونش و اون پلاستیکه تشتک رو در بیاریم و ببینیم چه شماره‌ای روش نوشته. بعد از شماره‌هامون کلکسیون درست کنیم. چقدر اون آب روون برامون عظمت داشت. بازیمون که تموم می‌شد مامانم دم در منو وای میستوند، پاهامو با آب تمیز می‌شست و می‌ذاشت برم تو. یادمه یه حیاط کوچیک داشتیم که وسطش یه حوض بود با یه پاشویه دورش. عشقم این بود که با همون پاهای خیس بدوم تو حیاط و نیگا کنم تو چه زمانی کف پاهام رو موزائیک‌های داغ حیاط خشک می‌شه! (این کار رو با مازوخیسم پیشرفته اشتباه نگیرید لطفا!) گوشه سمت چپ حیاط یه انباری بود که همیشه بوی نفت می‌داد چون نفت توش نگه می‌داشتیم و برای من حکم یکی از جاهای ناشناخته رو می‌داد چون باز کردن درش سخت بود و نمی‌شد هر موقع دلت بخواد توش سرک بکشی.

ما با مامان و بابا بزرگمون زندگی می‌کردیم. مامان نوری و باباحاجی. خدا هردوشون رو بیامرزه. یاد باباحاجیم که می‌افتم هنوز هم یه جای دلم فشرده می‌شه. عجیب دوسش داشتم. همه می‌گفتن تو به باباحاجیت رفته‌ای هم از لحاظ قد و قواره و بعدها هم خودم فهمیدم از لحاظ بعضی خصوصیات اخلاقی. آدم ماهی بود خصوصا وقتی همه چیز همونجور پیش می‌رفت که او می‌خواست. یعنی اگه زندگی نظم بسیار قوی اونو به خودش داشت، باباحاجی منم سرحال بود. خب شاید الان این نگاه قابل بحث هم حتی نباشه ولی به هرحال اون خیلی منظم و منضبط بود و من این اخلاقشو دوست داشتم (فکر کنم فقط من هم بودم که این اخلاقشو دوست داشتم!). مامان نوری یه فرشته بود. پاک و یه مامان واقعی. دیدین بعضی خانومای پیر واقعا برای مامان بزرگ بودن ساخته شده‌اند؟ اغلب چاقن و مدیر و مهربون. مامان نوریه منم اونجوری بود. چیز خیلی خاصی ازش یادم نیست. 9 سالم بود که فوت کردن. اون موقع‌ها یه دوربین کوچیک کداک جیبی بابام داشت مال دوران پسریاش که من اجازه داشتم باهاش عکس بگیرم. تو همون 9 سالگی یه عکس قشنگ از بابام که سر قبر مامان نوریم بود گرفتم. اون عکس الان یکی از عکس‌های خوب دوران قدیم خونواده ماست و من اینجوری فکر می‌کنم دین خودم رو به مامان نوریم ادا کرده‌ام.

تو بازارچه قوام‌الدوله شاهپور که هنوز هم خیلی از اون حس و حال قدیمیشو حفظ کرده، من دست باباحاجیم رو می‌گرفتم و باهاش می‌رفتم خرید. یه کاکائوهای تخته‌ای بنفش رنگی بود که یادمه همیشه سهم مخصوص من از بیرون اومدن با باباحاجی بود. خدایا چقدر خوشمزه بودن. چقدر خوشمزه بودن. دست باباحاجیم رو می‌گرفتم و با یه دست دیگه‌ام اونو گاز می‌زدم. حالی می‌داد که همه آدمای بازارچه به باباحاجیم سلام می‌کردن و یه لپی هم از من می‌گرفتن! حس خوبی بود شناخته بودن بواسطه یه بزرگترت. یادمه سالها بعد تو نوجوانیم هم وقتی تو ییلاق بازی می‌کردیم و  از محلی‌ها کسی بهمون اعتراض می‌کرد که فرضا چرا اینجا دارین بازی می‌کنین، اسم نوه آمیزعلی آقا رو که می‌شنفت، لحن صداش آروم می‌شد و آخ من چه حالی می‌کردم. ( به این تو علم سیاست می‌گن تبعیض نژادیِ باحالاز خود راضی)

از چیزای دیگه‌ای که تو اون خونه یادمه، یه مستاجر پیرمرد و پیرزن داشتیم. مش عزیز و فاطما خانم. مش عزیز تو بازارچه قهوه خونه داشت و فاطما خانم می‌شست تو خونه و دائما پیش ماها بود. یه اتاق طبقه بالا داشت خونمون که به اونا اجاره داده بودن. یادمه مش عزیز هر وقت کلید می‌انداخت و در رو باز میکرد یاالله می‌گفت و چون باید از پله‌ها بالا می‌رفت و پله فقط با یه پرده از هال خونه جدا می‌شد تا بالای پله‌ها سرش رو بالا نمی‌کرد و یاالله گفتن رو ادامه می‌داد. یه بار یه تفنگ دیدم تو خونشون. حلبی بود و وقتی شلیکش می‌کردی پلاستیک سرش رو که با یه نخ به تفنگ وصل بود پرت می‌کرد بیرون. پامو کردم تو یه کفش که بدنش به من. بنده خدا فاطما خانم به التماس افتاده بود که التماس نکنم و اصرار نکنم. بعدها که عقل‌رس‌تر شدم فهمیدم اون تفنگه رو برا بچه‌ای خریده بودن که هیچوقت نداشتن. خدا بیامرزه هردوتون رو. گاهی که خدا لطفی میکنه و به فکر اموات می‌اندازه منو، این دو تا عزیز زود می‌آن جلوهای صف و صلواتاشون رو طلب می‌کنن...

بازم ازت می‌نویسم...دوران خوش کوچولوئیه من.

 ضمنا... پارسال که وقتی دست داد و رفتم کوچه کوچیکی‌های مرد امیدوار رو دیدم، متوجه شدم چقدر اون جوبه کوچیک بود...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧

 این نوشته دلچسب وبلاگ خانه دل، به صرافتم انداخت کمی حال و هوای وبلاگ را عوض کنم و چیزهایی را بنویسم که سالهاست در گوشه‌هایی از دلم مانده‌اند و گاهی سالهاست که حتی سرکی هم به بیرون نکشیده‌اند. دوران کودکی و نوجوانی و جوانی... هرچند قصدم گذشته نگاری نیست و نمی‌خواهم از چهارچوب تعیین شده برای وبلاگم دور بشم، به همین خاطر به این نوشته‌ها بیشتر به چشم انجام یک لذت درونی و یادگاری برای آینده نگاه می‌کنم. لذا نه می‌دانم با چه سبکی خواهم نوشت و نه اینکه با چه فاصله زمانی. هرگاه بتوانم خواهم نوشت.

MWP0024204

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧

 

بعضی از گیاه‌ها وقتی می‌شکنن, اون شاخه شکسته رو باید گذاشت توی آب تا یه ریشه‌های کوچیکی بزنه و دوباره زندگی رو شروع کنه.

بعضی دیگه از گیاها رو وقتی می‌شکنن باید سر و ته کرد و گذاشتشون توی آب تا جوونه بزنن. مثل این نخل مرداب بالایی.

مهم اینه که دائم باید آب هردو رو عوض کرد چون تا قبل از ریشه زدن و جوونه زدن, دائم آبشون بو می‌گیره و باید اونا رو از اون فضا دور کرد

...

ماها هم به یکی از این دو روش جوونه می‌زنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

استاد می‌گفت: باید بدن را از فضای تنبلی بیرون کشید. تنبلی یعنی به تن بگوییم بلی! خواسته‌هاشو بی چون و چرا بپذیریم و نذاریم بهش بد بگذره. جلوی خواسته‌هامون نایستیم و نذاریم آب تو دل بدنمون تکون بخوره.

فکر می‌کردم که بعضی از حکمت‌ها هرچند کهن هستند اما ما هنوز هم اثرات زنده اونا رو تو دور و برمون می‌بینیم. یعنی تاریخ مصرفشون صرفا مال اون زمانا نیست. هنوز هم صادقند و کلی حرف برای ما دارن. این تلاش کردن و ثمره تلاش رو دیدن از همون حکمتهاست. اینکه خیلی اوقات بایست روی نفس خودت پا بذاری از همون حکمتهاست. اینکه بدونی نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از همون حکمتهاست. اینکه بدونی رسیدن به یه نقطه متعالی در هر زمینه‌ای لازمه‌اش تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و بی‌چشمداشت و بی‌وقفه است از همون حکمتهاست.

چند وقت پیش تو سایت wiki how داشتم دنبال مطلبی می‌گشتم چشمم به یه مقاله خورد در مورد اینکه چجوری بایست زبان انگلیسی رو تقویت کرد. می‌دونین توش چی نوشته بود؟ می‌گفت باید عاشق و بی‌قرار یادگیری بشی. حداقل هفته‌ای یک کتاب متوسط تموم کنی. حتی نصفه شب هم تو خواب اگه معنای یه لغت به ذهنت اومد و دیدی روش شک داری باید پاشی و اونو پیدا کنی. می‌گفت باید همه ذکر و فکرت زبان یاد گرفتن باشه. هرچیزی که انگلیسی هست تو هر زمینه و رشته‌ای اگه دستت اومد تا نخوندیش ازش نگذری. بعد می‌گفت وقتی اینجوری علاقه‌ات رو نشون دادی، اونم روشهای درستش رو بهت نشون می‌ده و عاشقت می‌شه (البته این تعابیر احساساتی از منهنیشخند)

این مقاله رو که خوندم خیلی تکون خوردم. دیدم اونقدر تن‌بل شده‌ام که خوندن اینجور دستورات برام شده افسانه و داستان. انگار مال زمان من نیستند این نوشته‌ها. دیدم یه چیزی درونم می‌گه ولش کن بابا، ببین راه میان‌بر نداره؟ دیدم یه بخشی از وجودم وحشت کرده از حتی یه‌کم سختی کشیدن برای مطالعه بیشتر. دیدم یه جایی از اعماق ذهنم می‌گه که چی؟ هان؟. دیدم اون بخشه اومد و کلی آدم رو جلوم ردیف کرد که با ربع دانسته‌های من به مقام‌هایی رسیده‌اند که شاید آرزوی من باشه...

دلم برای خودم سوخت. حالا می‌فهمم اونایی که زندگی‌نامه‌اشون رو می‌خونیم که با دود چراغ و کار توام با درس خوندن و مشقت‌های طاقت‌فرسای فقر خانوادگی موفق شدن، چقدر تو موفقیتهاشون محکمند و استوار و چقدر خیلی از موفقیت‌های چشم‌نواز دور و  زمونه ما  زودگذرند و فانی.

یه تصمیمایی گرفته‌ام با خودم. امیدوارم بتونم اونا رو عملی کنم. یادم نمی‌ره بزرگترین دستور عرفا به شاگردهاشون کنترل کامل ذهن و جسم بوده. فکر می‌کنم باید از خودم خجالت بکشم اگه حتی یه‌بار چون سختمه که فلان کارو نکنم یا فلان کار رو بکنم، با خودم بگم ولش کن بابا! مگه چقدر عمر می‌کنم؟ واسه چی اینقدر به خودم سختی بدم؟ دنیا مگه چند روزه؟ اصلا آخرش so what؟ (با این گفتگوی درونی وقتی می‌خواهید رژیم بگیریم یا یه عادت رو از شرش خلاص بشیم آشنایید؟)

یادم نره که «موفقیت با کیفیت »با «موفقیت بدون کیفیت» زمین تا آسمون فرق داره.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC