یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

اگه همین الان قرار بود یه حرف خوب بزنی چی می‌گفتی؟

اگه همین الان قرار بود یه‌کار خوب بکنی چیکار می‌کردی؟

هان؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

مادر من یه عادت خوبی داره و اون اینه که وقتی یه حرف یا جمله قشنگ می‌بینه یا می‌شنوه، زود یه‌جا یادداشت می‌کنه تا یادش نره...چند روز پیش که رفته بودم منزلشون گلدوناشون رو آب بدم، دیدم رو یه تیکه کاغذ نوشته: ای دنیا، اگر بنده من تو را خواست، او را بنده خود کن، اما اگر مرا خواست، تو بنده او شو...

یاد یه حرف یه دوست خوب سر نهارخوردن‌های اداره افتادم که از خانم عارفی تعریف می‌کرد که به همه‌چیز رسیده بود و وقتی ازش پرسیده بودن تو چکار کرده‌ای که به اینجا رسیده‌ای، گفته بود، خیلی خیلی ساده...من هر چی خواستم رو از خدا خواسته‌ام. حتی شخصی‌ترین نیازهای زندگیمو.

فکر می‌کنم حس خوبی داره وقتی آدم همه‌چیزش رو از خود خدا بخواد. همون لذت گفتگوی درونی با خدا یه دنیا می‌ارزه.

حتی فکرش هم یه حس بی‌نیازی و اقتدار و آرامش به آدم می‌ده.

SIP2007724

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

ترازوی این دنیا در ازای هر خوشی‌ای که در اختیارت می‌گذارد، غمی را نیز به ‌آن سوی می‌نهد تا توازن برقرار گردد

این جمله را دیشب از کتاب زندگینامه یک یوگی خوندم. وقتی که راوی داستان بعد از اینکه استادش را پس از سالها انتظار یافته بود، مجبور بود به دلیل دستور آن استاد، او را رها کند و یک ماه دیگر باز گردد ... و او در راه بازگشت این جمله را زیر لب زمزمه کرده بود.

به نظرم خیلی قشنگ اومد و واقعی. با خودم گفتم فردا تو وبلاگم می‌نویسمش.

اما یه چیز دیگه هم همین الان وسط نوشتن این سطرها به ذهنم رسید: اینکه خدا تو قرآن غیر از اینکه بارها و بارها متضادهای زندگی را در کنار هم آورده و به آدم یاد داده که تعادل  بهترین راه زندگیست اما یه‌جا یه چیز باحال گفته: اونم به بهترین بنده‌اش یعنی پیامبر خوش خلق و مهربون خودش... آیا آن باری را که بر سینه‌ات سنگینی می‌کرد بر نداشتیم؟ آنکه کمرت را خم کرده بود؟ ... پس بدان که بعد از هر سختی‌ای گشایشی است...آری بعد از هر سختی‌ای گشایشی است...

این دو بار تاکید خدا خیلی حرف توش داره.

...

پیوست: یادمه تو ۱۸ - ۱۹ سالگیم که منتظر قبول شدنم تو کنکور بودم و خیلی هم قاط زده بودم چون اصلا به ذهنم هم نمی‌رسید که پزشکی قبول نشم (و نشده بودم) یه کتابی رو تو کتابخونه محلمون دیدم بنام فرج بعد الشده! نثر کتاب سنگین بود اما نویسنده تمامی داستانهایی که از سختی به سمت گشایش پیش رفته بود رو جمع کرده بود...یادمه خیلی کمکم کرد برا امیدوار موندن.

اینا رو نوشتم که یادم بمونه...

که ان مع العسر یسرا

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

برا موفق شدن، بایست هدف داشت و بهش اندیشید. بجای اینهمه فکرای جور و واجور روزانه باید این فکر رو کرد ملکه ذهن و مثل آدامس دائما تو ذهن باهاش ور رفت.

فقط منتظر بودن، هیچ چیزو درست نمی‌کنه.

اگه خسته می‌شیم حق داریم. اگه دلزده شدیم حق داریم. اگه تا یه مدت زمانی حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداریم، حق داریم. اگه با فکر کردن به زندگیمون و ایده‌آلهایی که می‌خواستیم و نتونستیم بهش برسیم دلمون می‌گیره حق داریم. اگه هرجا می‌شینیم می‌بینیم همه دارن بدتر شدن همه چیز رو به هم گوشزد می‌کنن، و ما هم اعصابمون خردتر می‌شه، حق داریم.

اما بدونیم موفق شدن، زحمت می‌خواد. قرار هم نیست همه اوضاع و احوال و شرایط درست درست بشه تا ما شروع کنیم به طرف موفقیت حرکت کردن.

این موفقیت می‌تونه با زحمت زیاد بدست بیاد. می‌تونه هم با آرامش درونی حاصل بشه. می‌تونه ناشی از یک مکاشفه درونی باشه. می‌تونه از یه بی‌حوصلگی و بی‌انگیزگی شدید نطفه‌اش بسته بشه. وجوهش خیلی زیاده و بسته به آدمش و خواست اون متغیره. اما اگه فکر می‌کنیم زندگیمون رو تو روزمرگی می‌گذرونیم و بعدها حسرت این روزا رو نمی‌خوریم...اشتباه می‌کنیم.

همه تغییرات با حرکت شروع می‌شه. 

ضمنا یادمون باشه...گاهی ساده بودن و ساده فکر کردن و ساده اندیشیدن خیلی راهگشا تره.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

امروز صبح رفته بودم ثبت احوال برای گرفتن کارت ملی‌ای که خیلی وقت بود برام نیومده بود. ساعت ۷:۳۰ صبح که رسیدم دیدم آدمایی که مثل من مشکل کارت ملی داشته‌اند اومدن و اسمشون رو تو یه لیست نوشته‌اند تا حق کسی ضایع نشه. منم رفتم و اسمم رو نوشتم. نفر نوزدهم بودم. اینکار کلی استرس رو کاهش می‌داد. آدما آروم می‌رفتن و یه جایی برا خودشون پیدا می‌کردن و می‌نشستن تا ساعت ۸ که ثبت احوال باز کنه. یه ربع به هشت که شد لیست رو دادن به من که بلند بخونم و آدما صف تشکیل بدن... یه آقایی همون موقع اومد و شروع کرد به غر زدن! از اینکه این چه مملکتیه که برا همه چیزش باید صف کشید...تا اینکه چرا تو که داری می‌خونی وای نمی‌ایستی تا اسم منم نوشته بشه.بعد هم گیر داد به اینکه چرا صف یه دور زده و صاف تشکیل نشده! بعد هم یه چیزای دیگه‌ای زیر لب گفت و قهر کرد و رفت ته صف با عصبانیت و بعد اومد جلو و گیر داد که من از این خانمی که نوشته‌اید جلوتر بودم و ...

خلاصه یه ربع بعد همه تو صف بودن و منتظر اینکه کارشون تموم بشه..

تو راه برگشت، رفتم تون فکر حرف هفته قبل یه استاد عزیز...می‌گفت ظاهرا ما ایرانیا یه جورایی به شکلی تاریخی از همه چیز ناراضی هستیم. مثالی که می‌زدن جالب بود. اینکه وقتی می‌ریم تو یه فروشگاه و خرید می‌کنیم انگار نه انگار که یک تبادل مالی انجام شده و فروشنده‌ای سود برده و ما هم به مقصودمون رسیده‌ایم. نه اون درست و حسابی رضایت رو تو چهره‌اش می‌شه دید و نه ما خوشحالیم. احساس می‌کنیم هرچی طلبکارتر بهتر!!

گاهی فکر می‌کنم تو ذهنمون رفته که اگه راضی باشیم، عقب می‌افتیم! خودمون رو ساده و ساده‌لوح نشون می‌دیم! مثل آدمایی می‌شیم که نمی‌دونیم دور و برمون چه خبره!

اما...

حضرت علی می‌فرمایند: بزرگترین نعمت پروردگار به بنده‌اش، رضایتیست که به او از زندگی می‌دهد.

خیلی می‌شه رو این موضوع فکر کرد... رضایت روش عملیه شکر کردنه و خیلی به آدم انگیزه می‌ده. انگار یه حجابی از روی احساس آدم کنار می‌ره و بهتر می‌بینی و نفس می‌کشی. حتی صورتت از هم بازتر میشه.

امتحانش کنین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

وقتهایی که دلت گرفت
برو سراغ همون روش خاص خودت که می‌دونی حالت رو بهتر می‌کنه
حالا هر جور که می‌خواد باشه
مهم اینه که بلندت کنه


...می‌دونی ؟ چند وقته با تمام وجودم حس می‌کنم که بلند شدن چه کار سختیه
اما نمی‌ذارم تموم بشم. با هر روشی که بتونم دارم جنگ می‌کنم...می‌دونی طرف مقابلم کیه؟ خودمم! یه خود خیلی خیلی قوی که فقط منتظره آرامشم رو ببینه و یه لشکر فکر درب و داغون بفرسته طرفم...

من شکستش می‌دم ...میدونم انشاالله.

BLP0042147

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC