یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧

می‌گن وقتی از چیزی ناراحت و دلخور و افسرده‌ای، اینکه یه نفر بیاد بهت بگه این که مشکلی نیست، برو خدا رو شکر کن که زنده‌ای و یا سالمی، آدم دلش می‌خواد یه مشت بزنه پا چشم طرف و بگه فعلا من همدرد می‌خوام نه کسی که بهم بگه مشکل تو مشکل نیست.

اما من می‌گم اون آدمه راست می‌گه.

این از اون چیزاست که حتی با یه‌کم تاخیر بایست خودمون دائم به یاد خودمون بیاریم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC