یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦

این داستان تبرت رو تیز کرده‌ای؟ رو شنیدین؟ از طریق ای‌میل تو این چند وقته، بارها دریافتش کردم و بارها هم ازش لذت بردم.

داستان یه هیزم‌شکن که برای کار کردن به جایی می‌رود و کارفرما او را به جنگل برای قطع کردن درخت‌ها می‌فرستد. او روز اول ۳۰ تا درخت قطع می‌کند و کارفرمایش کلی او را تشویق می‌کند. فردا با همان شدت و شور کار می‌کند اما چند تا درخت کم‌تر از دیروز می‌اندازد. پس فردایش باز می‌رود و کلی هم تلاش می‌کند اما می‌بیند در همان زمان و با همان انرژی چند تا درخت کم‌تر قطع کرده. این موضوع او را ناراحت می‌کند و برمی‌گردد پیش کارفرما و به او می‌گوید که نمی‌داند چرا با آنکه هر روز سعی می‌کند اما هر روز تعداد درخت‌های کم‌تری ‌می‌تواند قطع کند و یه‌دفعه کارفرما یادش می‌اد و ازش می‌پرسه که ببینم شما تبرت رو مرتب تیز می‌کنی؟

...

ماها دور و برمون تفاوت عظیم میان آدمهایی که تبرشون رو چند وقت به چند وقت تیز می‌کنن و اونایی که سالهاست با همون تبر اولیه دارن کار می‌کنن رو می‌بینیم. یه مثال عمده‌اش تفاوت بین بعضی از اساتید دانشگاه با همدیگه. تو زندگیه شخصیمون هم این موضوع خیلی مهمه. یادمون نره گاهی عقاید، اطلاعات، دیدگاه‌ها، نگرش‌ها و دانسته‌ها و حتی مسلّماتمون نیاز به بازدید و زدایش زنگار دارن.

هرچیزی برای زنده موندن نیاز به مراقبت داره.

پ.ن: بحثی که تو کامنتهای پست قبلی بود رو از دست ندین. نظرات شما کلی به هممون کمک می‌کنه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

به خدا می‌گن جابر. می‌دونی جابر یعنی چی؟ یعنی شکسته‌بند

دلت رو که شکست... نبر پیش هر کس و ناکس. ببرش پیش همونی که می‌دونی کارش حرف نداره...وقت قبلی هم نمی‌خواد. حالا حالاها هم وقت داره براش حرف بزنی. اصلا یه‌جور رفتار می‌کنه انگار مطب رو امروز فقط برا تو باز کرده.

به خدا خوبت می‌کنه...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

چند تا کامنت منتقد که معتقدن این نوشته‌ها همه‌اش از روی شکم‌سیری و بی مشکلی است، یا اینکه معتقدند این مطالب الان چون مد شده اینجا نوشته می‌شه و واقعیت نداره، این چند روزه منو خیلی به فکر فرو برد.

داشتم به این فکر می‌کردم که چرا نوشتن از امید و مثبت‌اندیشی و بخشش و گذشت و شروع از نو و پایداری در خواسته و صبر در مصیبت و ... از نظر بعضی‌هامون الکی خوشی و بی‌خیالی و مرفه‌ بی‌درد بودن تعریف می‌شه؟

خب احتمالا یکی از دلایلش واکنش طبیعی به فضایی است که حدودا از یک دهه قبل تو جامعه ما بصورت یک امر وارداتی فرض شده. هجوم زیاد کتاب‌های خودشناسی، مثبت‌اندیشی و تو چند  دقیقه میلیونر شدن و جذاب شدن و پوست صاف داشتن و مدیر شدن و بابا و مامان شدن!

یه دلیل دیگه‌اش ارزشیه که خیلی از ماها ناخودآگاه برا غم و سنگین بودن و سکوت و ... قائلیم. شاید هم خیلی تقصیر ما نباشه. احتمالا خیلی از آن بر می‌گرده به فرهنگ و سنت و حتی برخی از فرازهای درست فهم نشده مذهبمون.

با این‌حال، آیا ما واقعا تو فرهنگمون، عناصر امید و آرامش و صبر و گذشت و بخشش و مثبت‌اندیشی رو نداریم؟ یعنی واقعا همه این چیزایی که اینجا یا تو وبلاگهای خودمون می‌نویسیم یه برداشت سطحی و وارداتی از کتابای پرفروش آمریکاست؟ من گمان نمی‌کنم. ما هممون می‌دونیم که بزرگا و عرفا و صالحینی که تو سنت و مذهب و فرهنگ ما بوده‌اند، همشون آدمای خوشرو، مصمم، اهل کار و تلاش، با گذشت و مقتدری بوده‌اند. معروف است که یکی از دلایلی که اعراب برای کنارگذاشتن جانشینی حضرت علی (ع) در مقام پس از رحلت پیامبر می‌آوردند، خنده‌رویی و مزاح‌گویی علی بوده! 

آیا ما بهترین اشعار و احادیث برا داشتن یه زندگیه خوب و آرامش تو این دنیا رو توی فرهنگ خودمون نداریم؟

...

من فکر می‌کنم باید اون واکنش‌های اولیه به اینجور مطالب رو کنار بذاریم و بدون هیچ عینکی بشینیم و به قضیه نگاه کنیم. امید و صبر و تلاش و آرزو داشتن و هر روز بهتر از دیروز بودن (دین دینگ!!) و رسیدگی به معیشت و تلاش برای بهبود اوضاع اقتصادی خانواده و هزارتا چیز دیگه، همه دستورها و پندهای نهفته در هزاران سال فرهنگ عظیم آریایی و اسلامی ماست. بد نیست تلاش کنیم جلوه‌هایی از اون رو با تکرار کردن و نوشتن به خودمون و دیگرون یادآوری کنیم. ما وام‌دار آنتونی رابینز و لوئیز هی و مارگوت بیکل و کوئلیو و خیلی‌های دیگه نیستیم. ما وام‌دار خودمونیم و فرهنگ مقتدرمون. حالا اگه این آدمای نویسنده غربی هم اونقدر همت دارن که می‌تونن به زبون این عصر کتاب بنویسن و خوندن اون کتاب می‌تونه یه فکر خوب تازه تو سر من و شما ایجاد کنه، قربون دست همشون. 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

وقتی چیزیو از ته دل بخوای

یا از ته دل به انجام کاری مشتاق باشی

وقتی هدفت کاملا برات صاف و شفاف شده باشه

از همه چیز استفاده می‌کنی برا رسیدن به اون هدفه

همه ذهن و روحت می‌ره برا اون کاره

اونوقته که می‌بینی انگار هستی‌ و محیط اطرافت هم کار و بارشون رو ول می‌کنن و می‌افتن پی خواسته تو... تا شماها رو به هم برسونن

SIP2004612

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦

دیدین گاهی که کامپیوترتون رو روشن می‌کنین یه پیغام می‌ده که فلان برنامه نیاز به تغییر داره و اگه شما قبول کنین، در حین کار کردن شما با رایانه، اونم برا خودش اون گوشه شروع می‌کنه به‌روز رسانی برنامه‌های رایانتون؟

ماها هم تو زندگی روزمرمون نیاز داریم به‌روز بشیم. حالا این می‌تونه هم خودمون باشه، هم افکارمون، هم اعمالمون و هم اطلاعاتمون. گاهی هم در کل اصلا نیاز داریم به این‌که کل سیستم زندگیمون رو آپ‌‌تو‌دیت کنیم. نه اینکه سیستممون به درد نمی‌خوره. چرا. می‌شه باهاش کار کرد. اما با تغییراتی که دور و برمون رخ داده، به‌روز رسانی سیستم فکری و رفتاریمون، بهتر جواب می‌ده.

فکر می‌کنین چه چیزایی تو زندگیه شما نیاز به آپ‌دیت داره؟ فلان رفتارتون؟ فلان عادتمون؟ می‌دونین بعضی اوقات همون عادت‌هایی که باهاشون راحتیم و می‌دونیم هم درستن و بهشون هم تو دلمون افتخار می‌کنیم، نیاز به تغییر دارن؟ و خداوکیلی تصمیم‌گیری برای این‌کار چقدر سخته.

به ذهنم می‌آد گاهی به‌روز شدن، تنها با خوندن یه کتاب، شنیدن یه موسیقی، ایجاد یه دوستی یا حتی آغاز به انجام کاری که مرتب تاخیرش می‌اندازیم شروع می‌شه. گاهی هرچیزی که انجامش حالمون رو بهتر کنه، تو یه موقعیت‌هایی معناش همون آپ‌تو دیت کردنه. تو کامپیوتر وقتی یکی دو تا امکان و قابلیت جدید به فلان برنامه اضافه می‌شه می‌آد و تند می‌خواد برنامه قبلیتون رو آپ‌گرید کنه. تو زندگیمون هم همینطوره. گاهی یه کتاب جدید، یه وسیله نو، یه سرگرمیه جدید، یه دلخوشیه تازه سیستممون رو به‌روز می‌کنه و ما رو هم تواناتر و شادتر. فقط یه چیز...

فکر خوبی که برا تغییر به ذهنتون می‌آد رو بهش بی‌محلی نکنین. اگه حتی وسط یه‌کار سخت یه چیزی به ذهنتون می‌آد یا اونو  یه گوشه بنویسین یا یه‌چیزی رو بذارین جلو چشمتون تا اونو بهتون یادآوری کنه. تو کامپیوتر اگه وسط یه کار اداری چشمتون به یه سایت خوب و برانگیزاننده بخوره چیکار می‌کنین؟ حداقلش اینه که اون سایت رو باز می‌کنین و بعد پنجره‌اش را کنار کاری که می‌کنین می‌ذارین تا در اولین فرصت بهش یه نیگا بندازین. خب، همین‌کارو هم برا خودتون و افکار جدیدی که به ذهنتون می‌رسه بکنین. اینا گاهی به سرعت یه جرقه می‌آن و می‌رن. اگه بتونین اون جرقه‌هه رو روشن نگه دارین و بعد با اشتیاق برین سرش، می‌بینین چه آتیشی می‌زنه به زندگیه به‌ظاهر یه‌نواختمون.

SIP2004198

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦

ESP0001533

شما درجه حساسیتتون نسبت به برگشتن و دیدن چیزی که یه لحظه توجهتون رو جلب کرده بوده، چقدره؟

این یکی از درگیری‌های ذهنیه منه. مثلا دارم کتابی رو ورق می زنم، یه لحظه یه کلمه‌ای تو یه صفحه‌ای توجهمو جلب می‌کنه و من ازش می‌گذرم. حالا باید تصمیم بگیرم که آیا برگردم و اونو پیداش کنم ببینم چی بوده، یا اینکه نه، خودمو قانع کنم و به ورق زدن ادامه بدم.

همین حس رو تو خیلی از لحظات می‌شه دید. دارین از جایی رد می‌شین، یه چیزی توجهتون رو روی زمین یا تو یه مغازه جلب می‌کنه و شما مردد می‌شین که آیا برگردین و اونو به دقت نگاه کنین یا اینکه به راه رفتنتون ادامه بدین.

شاید این موضوع خیلی مهمی نباشه. شاید هم تغییر خاصی تو زندگیمون ایجاد نکنه...اما من به تجربه فهمیده‌ام زمانایی که برگشته‌ام و اون چیزی که یه لحظه چشمم، فکرم، دلم یا حواسم خواسته، رو بهش توجه کرده‌ام، حس بهتری داشته‌ام. انگار یه‌جور تحویل گرفتن خودمه. انگار بعد از اون، اون دله یا چشمه یا فکره، ذوق می‌کنن که باهامن و مال منن.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦

ديروز شنيدم كه در تائيد سخن دوستي كه از بد روزگار مي ناليد ‌ناخواسته و به همدردي مي گفتي :
بله... درست است . زندگي واقعاً خسته كننده ،‌كسالت آور و يكنواخت شده ...
اما اين درست نيست عزيز من اصلاً درست نيست .
مستقل از انسان و آنچه كه انسان انجام ميدهد ،در جستجوي چيزي در ذات زندگي نبايد بود ...
تنها به اعتبار وجود زنده و پوياي توست . كه چيزي بد است يا چيزي خوب ،‌چيزي كهنه است و چيزي نو، چيزي نازيبا است و چيزي زيبا ،‌و تنها بر اساس اراده ،‌عمل ،‌و انديشه هاي تو،
آنچه بد است به خوب تبديل خواهد شد و آنچه نازيباست به زيبا و آنچه تكراري است نامكرر مي‌شود ...

عزيز من !
هرگز از زندگي ،‌آنگونه كه انگار گلداني است بالاي تاقچه يا درختي در باغچه ،‌جدا از تو و نيروي تغيير دهنده تو ،‌گله مكن !
هرگز از زندگي آن گونه سخن مگو كه گويي بدون حضور تو ،‌بدون كار تو ، بدون نگاه انساني تو ،‌بدون توان و مقاومت تو ،‌پافشاري تو ، سرسختي تو ،‌محبت تو ،‌ايمان تو ،‌فرياد تو ،‌باز هم زندگي است و مي تواند زندگي باشد ...

ازنامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش

حواسمون هست چقدر از این تاییدها هر روز می‌کنیم؟ گاهی هم خودمون بسر حرف رو با دیگری با این حرفا باز می‌کنیم. جالب نیست دیدن آدمایی که از زندگی راضین، برامون شده مثل یه معجزه؟ باورنکردنی و نادر؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

سال‌ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود

که چینی‌ها را بند می‌زد با عشق

و من آن روز به خود می‌گفتم

آخر این‌هم شد کار؟

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به‌روی چینیست

ترکی دارد و من...در به در،  کوی به کوی

در پی بندزنی می‌گردم.

نمی‌دونم شماها هم یه جایی تو دلتون دارین که وقتی یه‌چیزی می‌خونه، یه آهنگی گوش می‌ده، یه بویی می شنفه، یه چیزی یا کسی رو می‌بینه...بی‌اختیار چشماتون رو خیس می‌کنه؟ نمی‌دونم خاصیت اون چیز چی باید باشه. یاد خاطرات گذشته بیندازتمون؟ از یه ترس نهفته در آینده خبرمون کنه؟ نمی‌دونم. تا حالا نتونسته‌ام جنس اون چیز رو بشناسم تا ببینم چی می‌خواد از من.

اما گاهی یه آهنگی، یه شعری، یه بویی، یه چهره‌ای یه... می‌ریزتم به هم. مثل شعر بالا.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

DVP4976537

می‌دونی یکی از راه‌های حرف زدن با روحت چیه؟

اینکه یه‌کم با خودت راحت باشی. شوخی کنی و یه‌چیزایی بگی که خودت از خودت خوشت بیاد. یه‌کم بامزگی با خودمون، یه‌کم بانمکی تو کارامون. قرار نیست همیشگی هم باشه اما گاهی یه کار بانمک یا یه حرف جالب که به ذهنمون می‌رسه و می‌گیم، روحمون حال می‌آد. پشت فرمون یه زمانایی ناخودآگاه یه آهنگ زمزمه کنین (البته به راننده بغلی رحم کنین و شیشه رو بدین بالا!) یه دسته مداد رنگی دم دست باشه هم گاهی خوبه. یه کار ابتکاری با چاقو وقتی داریم پوست میوه رو می‌کنیم (لطفا از همسرتون فاصله بگیرین تا اون بنده خدا مورد ابتکار عمل شما قرار نگیره).

هفته پیش داشتم پیاده می‌اومدم خونه. یه دفعه دو تا دستامو کردم تو جیبام و کیفم رو انداختم کولم و یه‌کم راحت تر از قبلش که یه دستم کیفم بود و یه دستم مثل آقاها آزاد بود، شروع کردم به قدم زدن...شاید خندتون بگیره ولی به خدا خیلی کیف داد. یه حس لاقیدی معصومانه بود (اینو نوشتم دلم برا خودم سوخت!)

حرف زدن با گیاهای تو خونه یا اداره، شکلک درآوردن تو آینه وقتی دارین مسواک آخر شبو می‌زنین، زمزمه آهنگ بانمک یه کارتون با سوت (مثل کارتون همینه یا اگه تونستین پلنگ صورتی!) و ...

بقیشو خودتون بگین.... می‌دونی (با صدای چهارشنبه!) گاهی باید هل بدیم خودمونو تا روشن شیم. استارت فایده‌ای نداره

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦

یادت باشه وقتی یه نعمتی از خدا گرفتی، حواست نره به طلبکاری‌هایی که یکی دو روز بعد از عادی شدنش برا خدا ردیف می‌کنی.

خیلی اوقات حالی که آدم می‌تونه با درست نگاه کردن به نعمتهاش برا خودش ایجاد کنه، از لذت داشتن اون نعمته خیلی خیلی خوشمزه‌تره.  با داشته‌هات حال کن و باهاشون حرف بزن. این شکر نعمت نعمتت افزون کند واقعا کارکرد داره. راست می‌گم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC