یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

حتما لازم نیست فرصتی را از دست بدی، سلامتی‌ات را گم کنی، بیماری خاصی گریبانگیرت شود، بلایی نازل شود، عزیزی را از دست بدهی، در امتحانی رد بشوی، در رابطه‌ای شکست بخوری، از کارت اخراج شوی و هزار تا چیز دیگه...تا بفهمی ارزش داشتن یک فرصت مجدد برای شروع چقدره.(دلت خواست یه بار دیگه این پاراگراف رو بخون)

فرصت مجدد یعنی خواست از صمیم قلب تو برای آغازی دوباره، برای قد برافراشتنی دوباره، برای نگاهی مجدد، پر امید و نافذ به دور و برت.

همین حالا برو سراغ صندوقچه کوچیکه تو قلبت...بیرون بکش اون آرزوها و خواسته‌هایی که یه روزی فکرشون لبریزت می‌کرد از شوق و شور...بتکونشون...اگه هنوز دوس داری بهشون برسی، از فرصتت استفاده کن...از زنده بودن و توانا بودن و سرپا بودن و امیدوار بودنت.

از بودنت...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦

این سکون نیست اگه راهت پیچ و خم داره و گاهی فکر می‌کنی داری دور خودت چرخ می‌زنی...داری بالامی‌ری ...شاید حواست نباشه، ... اما مهم نیست... داری بالا می‌ری... حتی وسط کلی خطر 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

راستی چرا ما می‌تونیم وسط شادیهامون کلی به این فکر کنیم که این‌هم زود تموم می‌شه یا چرا داره زمان اینقدر زود می‌گذره یا خدایا بعد از اینکه این تموم شد باید چیکار کنم یا ...

اما میون غم و غصه‌هامون، نمی‌تونیم یاد خوشیا و روزای خوب بیفتیم؟ 

چرا درد دل خوب می‌کنیم اما خاطرات خوشمون رو یا خیلی سبک برا این و اون تعریف می‌کنیم و انگار تموم اون ساعتهای خوب منحصر می‌شدن به اینکه فلانی چی گفت و فلانی چی پوشید و فلانی چیکار کرد؟ یا این‌که خوشیهامون رو تو دلمون نگه می‌داریم تا مبادا این یه‌ذره خوشی‌ای که نصیبمون شده، چشم نخوره؟

هان؟

چرا غمامون عمق دارن و شادیهامون منحصر شده به زمان‌هایی که بی‌خیال خودمون و دنیامون می شیم؟ زمانایی که یه واقعه، یه حرف، یه همنشینی یا هرچیز دیگه سبب می‌شن ما یه‌ذره از اون فضای غم بیرون بیاییم و یادمون بره...برا خیلی‌هامون شادی منحصر شده به بی‌خیال شدن... انگار زندگیمون جهنمه و هرچیزی که چند ثانیه هم حواسمون رو از اون پرت کنه، غنیمته.

اصلا چرا خیلی از ماها با غم و غصه حال می‌کنیم ناخودآگاه؟

هان؟

می‌دونی؟ جای تو این پایینا نیست. بالاسرتو نیگا کن! اینجور خمود نشستن و باله‌هاتو خوابوندن، به هیچ جا نمی‌رسونتت. غصه نخور، گاهی پرواز تو هوای ابری هم حال می‌ده...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

آشنا نیست این تصویره؟

فکر نمی‌کنین خیلی اوقات شده آرزو کردیم یه اتفاق بدی برامون بیفته؟ کاش می‌مردم راحت می‌شدم؟!!...اون موقع، اون اتفاقه رو ازش نمی‌ترسیم. با یه پوزخند منتظرشیم و فکر می‌کنیم برامون اهمیت نداره چی بشه آخرش...اصلا به خودمون می‌گیم برای هیچ‌کس اهمیتی نداره... بعد آروم می‌شینیم تو خلوت خودمون و با یه لذت رخوت آمیز به اتفاقات بعدی این ماجرا فکر می‌کنیم...وقتی اینجور شد، اونوقت فلانی چه واکنشی داره؟ اون فلانی چیکار می‌کنه، اون... بعد...گاهی حتی برای مظلومیت خودمون گریه می‌کنیم...بعدش بعضی‌ها آروم می‌شن و ادامه زندگیشون رو می‌دن و فکر می‌کنن دارن زندگی می‌کنن...بعضی‌ها هم اشکاشونو پاک می‌کنن اما ناخودآگاه نسبت به زندگی و  همه پیچ و خم‌ها و پیچیدگی‌هاش بدبین‌تر می‌شن و ...

خودمون هم نمی‌دونیم چه بلایی داریم سر خودمون می‌آریم!

کاشکی می‌شد انرژی زندگی رو هم سهمیه‌بندی می‌کردن...اونوقت به این راحتی‌ها از دستش نمی‌دادیم و حرومش نمی‌کردیم. ما مسئول خیلی از فضاهایی هستیم که دور و برمون بوجود می‌آن. ما قبول نداریم که انرژی داشتن برا زندگی، از طرف خود آدم باید آفریده بشه، نه از سوی آدمای دیگه. آدمایی که منتظر تزریق انرژی حیات و زندگی و شادابی و اراده و اقتدار و آرامش از سوی دیگران هستن تا آخر عمر چشمشون به دست دیگرونی هست که از سر لطف یا ترحم بهشون یه‌ذره انرژی تزریق کنن...

ببین... پاشو و با اقتدار زندگی کن، با اقتدار برنامه بریز برا خودت و با اقتدار مسئولیت اعمالتو بر عهده بگیر، با اقتدار برو دنبال خواسته‌هات، با اقتدار نیگا کن ...حتی پاشدن با اقتدار هم با پاشدن معمولی زمین تا آسمون فرق داره. پاشو و...محکم باش بخاطر خدا و خودت.

پیوست ۱: مقتدر به معنای خشن و بی‌روح نیست. سعی کن مقتدر مهربون باشی.

پیوست۲: مرد امیدوار عمرا بنزین تموم کنه حسن!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

...صبح چشمانم را که باز می‌کنم بهش سلام می‌کنم و می‌دانم که جوابم را می‌دهد، هرچند هنوز به این مرحله نرسیده‌ام که جوابش را حس کنم یا صدای بال فرشته‌های مامور خودم را که با بیدار شدنم کارشان را شروع کرده‌اند، بشنفم...

می‌دانم با هر قدمی که بر می‌دارم، حواسش یه من است، هوایم را دارد و برای من جز خیر و خوبی نمی‌خواهد...هرچند هنوز نتوانسته‌ام به این دانسته‌هایم عمق دهم و هنوز از آنچه قرار است ساعتی دیگر و فردا و سال دیگر اتفاق افتد، هراسانم...هنوز درست درک نکرده‌ام توکل چیست.

بعضی روزا خیلی تحت فشار قرار می‌گیرم، شغل، دانشگاه، زندگی و... پریروز به ذهنم رسید تو اینجور موقع‌ها بهش بگم خداجون، می‌شه یه‌کم منو بغل کنی؟...و بعد اگه تونستم به خودم بقبولونم اون الان بغلم کرده و من نمی‌فهمم، بهش بگم یه‌کم سفت‌تر...شاید آروم بگیرم. پریروز حتی با فکر این فکر، آروم‌تر بودم!

دیروز بعد از ظهر، یه مسابقه دو نشون می‌داد تو تهرون...از اینایی که همه می‌تونن توش شرکت کنن. گزارشگر با کلی از آدما حرف زد تا رسید به یه پسربچه ۱۰ ساله که داشت با تموم وجود می‌دوید و شرشر عرق می‌ریخت. گزرشگر ازش پرسید چرا اینقدر می‌دوی؟ گفت می‌خوام برسم خط پایان. گزارشگره گفت الان که حداقل ۲۰۰ نفر از خط پایان گذشته‌اند و مسابقه تموم شده...بچه‌هه گفت: می‌دونم...حداقل اینجوری آخر نمی‌شم.

پراکنده‌گویی هم عالمی داره واسه خودش. صبح اول صبح شنبه بخوای چیزی بنویسی و مطلب منسجمی به ذهنت نیاد، تنها راهش اینه که ذهنتو باز بذاری تا هرچه دل تنگش می‌خواد بگه...در هرحال ببخشین.

یه سایت خوب هم پیدا کردم: اول برین اینجا:http://www.jireyeketab.com/MainF.asp

بعدش اون گوشه سمت راست برین تو بخش جیره کتاب چیست؟ از فکری که پشت سر این سایته خوشم اومد.

اینو هم احتمالا اگه ندیدین با نمکه: مصداق چی فکر می‌کردیم چی شد!

http://video.google.com/videoplay?docid=4839453054472544980&hl=en

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦

BLP0022534

تو یکی دو تا پست پایین، یه نکته مهم توجهم رو به خودش جلب کرده: این‌که طرفدارای روش بغل کردن چقدر زیادن و طرفدارای روش مبارزه و اقتدار نشان دادن هم به همون نسبت.

منظورم از بغل کردن، همون پذیرشه...پذیرش چیزی که بهش می‌گیم عیب و ایراد...این روش به ما می‌گه خودتو به عنوان یه کل قبول کن و نکات منفی یا ضعیف وجودتو دائم به رخ خودت نکش و ازشون بیزار نباش. تو این روش باید کمبودها را هم دوست داشت...باید خود رو دوست داشت و به خود عشق ورزید و ...خودمون گاهی خودمون رو بغل کنیم و خودمون رو ناز کنیم و برا خودمون جایزه بگیریم.

اما تو روش مبارزه، یاد می‌گیری که با اقتدار و قدرت و اراده، نکات منفی و ضعف رو به نقاط مثبت بدل کنی. اگر هم نتونستی، حداقل ازشون تخته پرش بسازی برا موفقیت‌های بعدی. تو این روش نباید ایستاد و بی‌حس شد. تو این روش حتی اگر بایستی تا نفسی تازه کنی هم بایست در طول اون مدت، به هدفت فکر کنی، در اشتیاقش بسوزی و راه‌های جدید برا رسیدن بهش پیدا کنی.

فکر کنم این روشه اگه به اون روش اول نگاه کنه که داره خودشو  ناز  و بغل می‌کنه، یه پوزخند می‌زنه و یر لب می‌گه:...بچه ننه سوسول!

اما...

هردو روش درستن و هردوشون مفید. مهم اینه که ما بدونیم کجا باید از هرکدومشون استفاده کنیم...بدونیم که جابجایی این روشها تبعات خوبی نداره. اگر زمانی که باید وایسیم و آروم باشیم و خودمون رو تخلیه کنیم و برا خودمون زنگ تفریح بسازیم...تند و با اقتدار پیش بریم، شاید هم خودمون رو از پا بندازیم و هم هدفمون رو خراب کنیم...و بالعکس، زمانی که نیاز به همت و اراده و پیگیری و استقامت و اون خطوط مصمم رو پیشونیمون با اون فک محکم و مصممون داریم، اگه بشینیم و خودمون رو ناز کنیم و قربون صدقه خودمون بریم که نکنه یه وقت خدای نکرده بهمون فشار بیاد و سردیمون بکنهاونوقت ...

حالا می‌شه فهمید بین این دو نکته که یکیش می‌گه: با تمام وجودت به هدفت فکر کن و اونو تو تمام لحظاتت زنده کن و تمام حواستو معطوف بهش کن تا بهش برسی...با این روش که می‌گه پذیرا باش و رها کننده...هرچیزی را که رهایش کنی خودش بسویت می‌آید و آنچه که دنبالش کنی از دستت می‌گریزد... فرقی نیست...مهم فهم ماست از وضعیت و انتخاب بهترین ابزار...

BLP0022535

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC