یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

Don't Give Up, You're Loved

CBP1031220

یه چیزایی، یه اتفاقایی، یه حس هایی...باعث رنگ باختگی حس خودباوریه ما می شوند.

باید اونا رو شناخت و لیست کرد و خیلی با احتیاط بهشون نگاه کرد...چیزایی که در نهایت می‌تونن ما رو از پا بندازن

تو حق داری وایسی از حرکت، بیفتی، گریه کنی، دلشکسته بشی، مونده بشی، له بشی زیر فشار زندگی...اما...

نذار از پا بیفتی...هیچ وقت نذار.

گاهی حتی خودت هم نمی‌دونی که اگرچه به‌نظر نمی‌آد... اما تو برای خیلی‌ها ستون تکیه‌ای.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦

ما باید در بیرون کشیدن نکته عقلانی‌ای که در هر تجربه نهفته است با دقت عمل کنیم... نه مثل آن گربه‌ای باشیم که روی اجاق گاز داغ پرید...

او دیگر روی اجاق گاز داغ نپرید...اما روی اجاق گاز سرد هم نپرید!

ساموئل ال. کلمنت

حرف دل زندگیه خیلی از ماهاست این سه خط بالا

این که بخاطر منطق یا صلاحمون یه تصمیمی می‌گیریم. بعدش حتی اگه ته روحمون هم از اون تصمیمه ناراحت باشیم اما دیگه جرات اونو نداریم که عوضش کنیم...حتی نمی‌خواهیم بهش فکر کنیم...

اگه احساس قربانی بودن نمی‌کنیم، خب مهم نیست...پس حتما تصمیم درستی گرفته‌ایم و نوش جونمون

اما اگه اون احساسه ولمون نکنه چی؟

DVP1419008

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

 

دیشب یه فیلمی دیدم به نام Tuck Everlasting

داستان زیبایی بود در مورد خانواده‌ای که از یه چشمه آب حیات نوشیده بودند و عمر جاودانه پیدا کرده بودن. برای اونا مرگ زیباترین چیز بود چون خودشون تو زمان راکد مانده بودند و می‌دیدن که تمامی عزیزانشون بعد از تموم شدن عمرشون می‌میرن.

نکته قشنگ‌تر فیلم دو جا بود: یکی این‌که هنرپیشه مرد جوان فیلم چگونه زندگی کردن و زنده بودن به معنای واقعی کلمه رو به دختری که دوستش داشت یاد می‌داد و این سرشار بودن از زندگی و حیات، حس خوبی به بیننده منتقل می‌کرد.

دوم این‌که آخر فیلم یه جمله گفت که قبلا هم شنیده بودم اما اینبار تو این موقعیت بیشتر بهم چسبید: این‌که...از مرگ نهراس...از این بترس که زندگی نکرده باشی...

امروز صبح زود که فرصتی پیش اومد تا یه ربعی رو قبل از آغاز کار تو پارک بشینم، شروع کردم به لمس بوته‌های شمشاد کنارم. بعدشم پاپیتال‌ها رو ناز کردم...حس غریبی بود...حضور تو اون لحظه و با عشق اونا رو نوازش کردن... اون حضوره خیلی مهم بود.

احساس می‌کنم با یه‌کم استفاده بیشتر از حس‌های بویایی، لامسه و شنوایی می‌تونیم تو این روزای زیبای بهار به یه جاهایی برسیم...یه هماهنگی‌هایی با کل جریان جاری و زیبای طبیعت... یه‌جور کوک کردن ساعت مطابق با ساعت خدا...خدای زیبای هنرمند و دوست‌داشتنی...و مهربون.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

SIP1017535

ظهر جمعه دوباره فرصتی شد تا بعد از چندین روز بالاخره بتونم چند صفحه کتاب بخونم و از خوش‌شانسی ناخودآگاه دوباره کتاب شفای زندگی اوییز هی رو خوندم. اون چند صفحه آخر که داستان زندگیه خودشه...

...

با خودم فکر می‌کنم...

واقعا خدا چقدر افتخار می‌کنه به داشتن بنده‌هایی که سررشته زندگیشونو بدست گرفته‌اند. آدمایی که بجای غرولند و شکایت، تلاش می‌کنن مسئولیت همه‌چیز رو برعهده بگیرن...همه چیز رو.

اونا اتفاقات و ناکامی‌های دوران بچگیشون رو گردن بابا و مامانشون نمی‌اندازن و تا آخر عمرشون فلان معلم یا استادشون که باعث شده فلان رویداد تو زندگیشون اتفاق بیفته و مسیر زندگیشون عوض بشه رو نفرین نمی‌کنن...اونا دائما تو فکر تصفیه حساب با آدمایی که می‌تونن و ارجاع حساب اونا به قیامت، وقتی دستشون بهشون نمی‌رسه، نیستن...اونا اگر کمبودی تو زندگی دارن قبل از همراهی با دیگران درخصوص وضعیت بد زمین و زمون و ... می‌شینن تموم راه‌هایی رو که می‌تونن برن و به هدفشون نزدیک‌تر بشن رو تو ذهنشون مرور می‌کنن.

اونا تو سخت‌ترین مراحل زندگی هم ...رو خودشون و از همه مهم‌تر ذهنشون تسلط دارن. خوش بحالشون.

جدایی پدر و مادر در ١٨ ماهگی...مورد تجاوز واقع شدن در ٥ سالگی و نگاه داشتن این کابوس برای سالها که نکند فرد متجاوز از زندان بیرون بیاد و اونو بکشه... از آن به بعد بارها و بارها مورد تعرض قرار گرفتن...به دنیا آوردن اولین فرزند در ١٦ سالگی...پیدا کردن شغل به‌عنوان مانکن و باز تداوم آن سوء ‌استفاده‌ها...ازدواج و چشیدن طعم محبت بعد از ٢٨ سال...خیانت همسر بعد از چند سال زندگی مشترک و جدایی از او و لذا مجددا یاس و ناامیدی و احساس بی‌ارزشی...ابتلا به سرطان وخیم و نظر پزشکان مبنی بر زنده نماندن بیش از ٦ ماه...و ... آغاز زندگی نو...

این تکه‌هایی از همون زندگی لوییز هی هست که اول متن بهش اشاره کردم. من مانده‌ام و آن اراده و خواست و اقتداری که باعث شد که آن زندگی نو را آغاز کنه و تمام آن شش ماه را بر روی ذهنش کار کنه تا هرچه کینه و خاطره بد با خود به اینور و اونور می‌بره رو تخلیه کنه و سررشته زندگیشو از دست دیگرون در بیاره و خودش اسباشو برونه

هرکدوم از ما یه داستان خاص خودمون داریم...یقینا از اونی که بالا گفتم بدتر نیست...ما می‌تونیم زندگیمونو کنترل کنیم. به خدا می‌تونیم...فقط اندکی اراده و همت و خواست و شوق و نگرش مثبت و چاشنی امید...یقین بدونیم که از همون اولش اونقدر نشانه‌های الهی به یاریمون می‌آن که دیگه کارمون به سختی اولش نیست. آدما بهمون نزدیک‌تر می‌شن و بخشش خودمون و دیگرون برامون راحت‌تر می‌شه...بعدش هم یقینا گرمای تن خدا رو دور و برمون حس می‌کنیم...انشاالله

...فاذا عزمت، فتوکل علی الله 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

FAN2012899

 

اینو خوندم خوشم اومد...گفتم شما هم بخونین:

 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست.

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

 

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه. و ما می‌دونیم اونقدر معرفت داریم که یا دیگه اون‌کارو تکرارش نکنیم یا...سعیمون این باشه که دیگه تکرارش نکنیم.

 

یادمون نره...

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفروا الذنوب جمیعاً

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

یه کم زنگ تفریح موسیقیایی:

http://www.4shared.com/file/14124680/9bb547d0/zamfir_nana_mouskouri_-_the_lonely_sheperd-cd.html

http://www.4shared.com/file/14769006/6f31895f/Chris_De_Burg_-_You_Are_The_Reason.html

تکیه و چای تو فنجون و فوت کردن بخار اون تو صورت و یه لبخند آرام‌بخش رو صورت فراموش نشه. اگه دیدین از تم آهنگ‌ها خوشتون اومده، حسابی برین تو بحرش و لذت ببرین. کل دوتا آهنگ ۱۰ دقیقه طول نمی‌کشه...شما که ۱۰ دقیقه مخصوص مخصوص خودتون وقت دارین. هان؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

دارم با تمام وجودم هویج می‌خورم!

نمی‌دونم برا شما هم پیش اومده که متوجه بشین در طول زمان ذائقتون تغییر کرده؟‌یعنی مثلا فلان غذا یا طعم رو خیلی ازش بدتون می‌اومده ولی حالا خیلی دوسش دارین؟ یا بالعکس؟ این موضوع در مورد هویج برا من صدق می‌کنه. بچه‌گیام بهش به چشم یه میوه مستضعف نیگا می‌کردم که در مقابل شیر موز خیلی کم می‌آره! وقتی بابام می‌نشست برامون آب هویج می‌گرفت به زور می‌خوردمش یا بعدناش یادگرفته بودم توش شیر و یه‌کم شیکر بزنم تا بهتر بتونم تحملش کنم... اما حالا...صبح‌ها زود پا می‌شم یکی دوتا هویج پوست می‌کنم و می‌ذارم تو پلاستیک و می‌آرمشون محل کارم و با صدای بلند (چون راحتم و تو اتاقم تنهام) می‌خورم و کیف می‌کنم...خرچ خرچ... و خوشم می‌آد اینجوری...چون ناخودآگاه نمی‌تونم موقع هویج خوردن غمگین باشم. انگار فشاری که برا گاز زدن و جویدن اون باید بکار بره اجازه نمی‌ده اخمای آدم تو هم باشه. و این خوبه...

کاش یه‌جور هم بشه ذائقه هممون رو کنه به سمت خوشمزه‌ترین فکر و دوست عالم. و ولش هم نکنه و همچین بهش بچسبه که اگه ما خواستیم...اون دیگه ولمون نکنه...

و ...

هیچ‌وقت این ذائقه بر نگرده...آمین

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

کار مشترک درخصوص متون نهج‌البلاغه و دیوان حافظ رو تو این آدرس پایینی  آپلود کردم. روی آدرس که کلیک کردین، یه چند ثانیه باید صبر کنین، چند خط پایین‌تر یه چیزی می‌نویسه و بهتون اجازه داونلود می‌ده. می‌تونین متن رو رو کامپیوترتون ذخیره کنین و بعد به سلیقه خودتون تزئینش کنین و برا خودتون پرینت بگیرین.

ممنون از تمام دوستانی که تو این راه به من کمک کردن و ممنون از دوستانی که اگر نتونستن برای این‌کار وقت بگذارند، ایمیل زدن و عذرشون رو گفتن. به هرحال تجربه خوبی بود. یه کم طول کشید تا تونستم تمام متون رو پشت سر هم بیارم و تو یه فایل بذارمشون. امیدوارم عذر منو از ناهماهنگی موجود تو فایل بپذیرین. خیلی فرصت یک کاسه کردن و تنظیم کار رو نداشتم. اما...

واقعا روح آدم به پرواز در می آد وقتی سخنان علی (ع) رو می‌خونه. حقیقتا می‌فهمم چرا می‌گویند کسی مانند او دیگر زاده نشده. انسان باشی و این‌همه وجوه مختلف درونت رشد کرده باشه؟ شجاعت، اقتدار، نرم‌خویی، ترس از خدا، عشق، مثبت‌اندیشی، تفکر، انسانیت، مردانگی و هزارها هزار خصلت دیگه. فکر می‌کنم خیلی سعادت داشته‌ایم که هرکدوممون یه‌وقتی از زندگیمون رو صرف این کردیم که نهج‌البلاغه رو ورق بزنیم. خدا را شکر برای این همت دسته‌جمعی.

ابیات حافظ هم همینطور. واقعا انسان از خوندن اونا احساس شعف می‌کنه. این پایدار نماندن دوران غم و اندوه و این مژده فتح و ظفر که حافظ به من و تو می‌ده خیلی دلگرم کننده است. این‌که درک کنی آدمای ۵۰۰ سال پیش هم درست همین دلهره‌ها رو داشتن و با همین حرفها دلشون گرم می‌شده، حس خوبیه. خوشحالم که این سعادت نصیبمون شد. هم برای نهج‌البلاغه و هم برای دیوان حافظ.

به هرحال اگرچه بخاطر نرسیدن برخی متون و یا انصراف بعضی دوستان به جهت گرفتاریهای ناگهانی، هیچ‌کدام از دو متن کامل نیستن، اما آنقدر همان مطالب جمع شده زیبایند که اصلا احساس کم بودن برخی قسمتها رو نمی‌کنین. اگر دوستان دیگر که از کار عقب ماندند خواستند بخش‌های خودشان را تحویل دهند، آنها را برایم ایمیل کنن تا آن تکه‌ها را هم به رویت دوستان برسانیم تا آرام آرام قطعات این پازل شگفت‌انگیز را کامل کنیم.

موفق باشین و امیدوار. همتون.

http://www.4shared.com/file/14503893/6dbf23ee/Mola_AliHafez.html

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC