یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦

سال نو داره صدای پاهاش می‌آد...

سال ۸۶ برای من پر از تلاش بود و کار و گرفتاری...که می‌دونم همه‌اش درس خواهد شد و تجربه.

برای سال ۸۷ کلی فکر دارم و طرح. تصمیم گرفته‌ام چند تا نوآوری تو بعضی موضوعات بکنم. یکی دو تا مسیر عادی و سر راست رو می‌خوام چپ اندر قیچی کنم ببینم نتیجه‌اش گل می‌کنه یا نه. تو تعطیلات چند روز اول عید هم دارم دفترچه‌ آرزوها و هدفهام رو بر می‌دارم ببینم چه چیزایی رو باید بهش اضافه کنم. اصولا این حسِِِ تنها موندن با دفترچه و فقط و فقط به هدف و خواسته و راه رسیدن به اون فکر کردن رو خیلی دوست دارم.

احساس می‌کنم برخی چیزایی که سال ۸۵ می‌تونست منو به هم بریزه تو سال ۸۶ محو شدن. البته نه کاملا ولی کمرنگ شدن. به یه بینش‌هایی رسیدم که با نگرش‌های سالهای قبل زندگیم فرق می‌کردن. هرچند اون نگرش‌های سالهای قبل هم برا خودشون هنوز قوی‌اند و می‌تونن اگه بسیج بشن منو تو تردید بیچاره بکنن اما خب فعلا سرم به اون دیدگاه‌های جدید گرمه و دارم پختشون می‌کنم.

چند تا کلمه تو این سال برا من خیلی بار معنایی زیاد پیدا کرد. برا همین تو سال جدید برا همتون اینا رو درخواست می‌کنم. انشاالله که به همشون می‌رسین:

اول سلامتی

دوم امید

سوم آرامش

چهارم عمق

پنجم کنترل ذهن و فکر

انشالله تو سال جدید تو جانماز دل همتون بوی یاس بیاد

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

زندگی درست مثل مسیر رفتن به کوهه. حتی اگه وسطش خسته بشی، یه نگاه که به پشت سرت بکنی تازه می‌فهمی اَاَاَااَآَآَآَآَه چقدر راه اومدی و خبر نداشتی! اینجوری می‌فهمی پس می‌تونی ادامه راه رو هم بری.

می‌دونی قشنگیش کجاست؟ این‌که وقتی برسی قله، تموم خستگی‌هات یه دفعه ناپدید می‌شن و پر از انرژی می‌شی. این‌که وقتی هدف داشته باشی و بهش برسی آروم می‌شی و تمام ناملایمات یادت می‌ره.

ماها وقتی هدفهامون رو مشخص نمی‌کنیم، اگه بهشون برسیم هم، درست متوجه موضوع نمی‌شیم و اون انرژی عظیمی که باید برامون آزاد بشه، تو روزمرگی‌هامون گم می‌شه. نوشتن هدفها و سر زدن گاه بگاه بهشون این مزیت رو داره که یادمون بیاد چه چیزایی زمانی برامون آرزو بوده و حالا بهش رسیده‌ایم و اصلا هم حواسمون نیست.

تنبلی نکن، پاشو هدفهاتو بنویس. برا سال جدید یه روش نو و ابتکاری بیار تو زندگیت. یه طرح عالی با چند تا طرح ضربتی کنارش

تو مستحق رسیدن به آرزوها و خواسته‌هات هستی. اینو خدا به هر زبونی که تونسته به من و تو گفته.

DVP4970062

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

یه مطلبی می‌خوندم راجع به این‌که وقتی صبحونه می‌خوریم، چون در طول روز کم‌تر بی‌حس و حال و کسل می‌شیم، کمتر هم چاق می‌شیم. یعنی خوردن صبحونه خوب بخاطر انرژی‌ای که به آدم می‌ده، تحرک آدم رو در حد نرمال حفظ می‌کنه.

از این نتیجه‌گیری‌های به‌ظاهر بالعکس خوشم می‌آد.  یکیشون رو هم خودم کشف کرده‌ام: هروقت یه‌کار سنگین و بدرد بخور و جوندار رو تموم می‌کنم، تو اون روز انرژی‌ام به مراتب بیشتره. روحم شادتر و تازه‌تره و خیلی مثبت‌ترم. گاهی به همین خاطر وقتی می‌بینم به وسط روز رسیده‌ام و یکی از اون وظیفه گنده‌ها رو نرفته‌ام سراغش، زنگ خطر به صدا در می‌آد. چون می‌دونم شب موقع برگشتن، حال خوشی نخواهم داشت.

اینجور مواقع یا خودمو مجبور می‌کنم برم سراغ اون کار بزرگه‌هه یا این‌که بجاش کلی کار کوچیک و ذهن آزار رو انجام بدم و از شرشون خلاص بشم. فهمیده‌ام که تا حدی هردوشون یه تاثیر داره.

هرچند، اون کار بزرگه یه‌چیز دیگه است. وقتی یه کار بزرگ انجام می‌دی، غیر از حس خوب روحی‌ای که از به سرانجام رسوندنش می‌بری، احساس خوبی هم از اعتماد به نفس سراغت می‌آد. و این برا خیلیهامون خیلی خوبه و بدرد بخور.

BXP0001301

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

ذهن هیچوقت آزاد نیست. نرم و انعطاف پذیر نیست، زیرا همیشه به یک لنگرگاه بسته است. همیشه در شعاع محدود یا وسیع مرکزی که خودش ساخته است حرکت می‌کند. هرگز جرات نمی‌کند از مرکز خود دور گردد. در ترس گم می‌شود. این ترس از ناشناخته نیست بلکه بخاطر از دست دادن شناخته هاست...

کریشنا مورتی

برای آرامش دادن به یک ذهن آشفته

برای هدف دادن به یک ذهن سرگشته

برای انگیزه دادن به یک ذهن خسته

یه راهش اینه که از دلت شروع کنی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

گاهی حس زنده بودن آنقدر ساده به دلت رخنه می‌کند که مات می‌مانی و با خودت می‌گویی به همین سادگی؟
این حس امروز صبح زود با مستی ناشی از اون هوای بهشتی صبح تهرون که از نم‌نم بارون درست شده بود و عصر پس از قورت دادن یه قورباغه و چند تا بچه قورباغه از کارای اداره، و به هنگام خوردن کاکائوی توریست (ساخت وطن و ۱۰۰ تومنه!) با چایی تو اداره بهم سر زد و باهام خوش و بش کرد.

به قول حسن گلاب:...خیلی باحالی خدا!

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

دوست عزیز ، می دونم که به حرفایی که می زنی معتقدی ، اما واقعا برام جای سواله که همیشه  رعایت می کنی ؟ همیشه موفق می شی این جوری باشی ؟ می شه همیشه امیدوار بود ؟؟؟؟؟؟
اینا رو می‌نویسم اول برای آرام عزیز که چند خط بالا روتو کامنت‌ةای پست قبلی برام نوشت... بعد دوستای دیگه‌ای که این سوال رو دارن و بعدش هم برا خودم که یادم بمونه...

امروز که اومدم اداره، تو ذهنم بود که از مامور اطلاعات دم درمون بپرسم که چرا تو همه و گرفته‌است؟ دیروز دیده بودم دمغ بود ولی فرصت صحبت پیش نیومده بود... ازش پرسیدم و گفت: مادرم گم شده! گفتم چی شده؟ گفت گم شده! نزدیک یه هفته است که از خونه رفته برای زیارت حضرت عبدالعظیم و هنوز نیومده خونه... سست شدم. شنیدم که از پول سنگین آگهی تو روزنامه برام گفت و از اعلامیه‌هایی که به در و دیوار چسبونده بودن و مراجعاتی که به کلانتری‌ها و بیمارستانها و ... کرده بود. یه اعلامیه رو نشون داد بهم و من دیدم مادرشون هم‌سن مادر خودمه. یه‌کم مسن‌تر. با اختلال حواس... همکارم داغون شده. خودش هم جسما تو وضعیت خوبی نیست. چند هفته قبل سنگ شکن کلیه داشت و خونه‌اش کلا ۱۲ متره که با خانمش و پسرش توش زندگی می‌کنه.

اینا رو برا این گفتم که یه‌کم برم سراغ خودخواهیم. این‌که اولین فکر من این بود که اگه این اتفاق برا من می‌افتاد چیکار می‌کردم؟ آرام جان، یقینا نمی‌تونستم استوار و قرص و مقتدر بشینم و ککم هم نگزه و بشینم وبلاگ بنویسم و به دیگرون امید بدم. اگه تو زندگیه مشترکم اتفاق بدی بیفته یقینا تا یه مدت دل و دماغ نوشتن از امید رو ندارم. اگه یه عزیزیم زبونم لال یه‌طوریش بشه احتمالا تا یه مدتی نویسنده اینجا ساکت می‌شه.

اما من اینا رو نقطه ضعف نمی‌دونم. می‌دونم که تو هم نمی‌دونی. قرار نیست ماها کوه باشیم. ما آدمیم. تو همین شهر زندگی می‌کنیم و با همین مشکلات بزرگ و کوچیک سرمون گرمه. هممون. اما امید داشتن و امیدوار بودن یا حداقل تظاهر به داشتن امید، یه‌کم ارتفاع پرواز ما رو زیادتر می‌کنه . نمی‌ذاره پر و بالمون به هر شاخه و سیم و آنتن و دودکشی که تو مسیرمونه بگیره.

این امید داشتن، توی این یکی دو ساله خیلی تو زندگی شخصیم به من کمک کرده. بارها شده که بهم اجازه داده تو یه لحظه حیاتی گذشت کنم. بارها کمکم کرده که عصبانی نشم. بارها کمکم کرده که صبر بیشتری کنم. بارها کمکم کرده که برا آینده‌ای که نیومده نگران نشم و ادای توکل رو درآرم. بارها تو خستگی‌ها کمکم کرده. بارها نذاشته بیش از حد غر بزنم و گاهی هم ... حالا شاید اسمش هم امید نبوده ها. نگرش مثبت‌تر به زندگی بوده شاید. ولی این نگرش منو رویین‌تن نکرده. من هنوز کم می‌آرم، عصبانی می‌شم، کلافه می‌شم، غر می‌زنم، مدیریت درست نمی‌کنم و... اما فکر می‌کنم اینجور نگاه کردن به زندگی یه‌کم از نقاط آسیب‌پذیریم رو کم کرده. همین. ولی این برام خیلی ارزشمنده. مطالبی که اینجا می‌نویسم هم بیشتر یه یادآوری برا خودمه. بعضیاش رو خودم تازه وقتی می‌نویسم شروع می‌کنم به عمل کردن. بعضیاش ناشی از تجربه چندین سالمه و بعضیاش رو تازه تجربه کرده‌ام و با ذوق می‌نویسم که به خواننده‌هام بگم ببینین! این راه خوب عمل می‌کنه. از این راه خواستین برین، برین. من رفته‌ام و خوبه!

روزمرگی‌های منم مثل روزمرگی‌های هممون، پره از خستگی و شادی و نشاط و دلمردگی و اخم و غر و کلافگی و آرامش. فقط فکر می‌کنم یکی دو نفر باید تو یه گروه یه نقشی رو به عهده بگیرن که نمی‌خوام بگم از همه نقش‌ها با ارزش‌تره اما می‌إونم که حیاتیه. اینم اون نقشی هست که باید یه‌کار کنه که آدمای گروه بتونن به راهشون ادامه بدن. ادامه... بیفتن ولی پا بشن. خودشون رو خالی کنن اما بعد که خالی شدن بلند شن و ادامه بدن. حتی اگه می‌خوان بشینن، خستگی در کنن، موقتا بی‌خیال بشن...اما بعدش پاشن و ادامه بدن.

من این نقش رو دوست دارم چون خودم هم دارم یاد می‌گیرم. در ضمن اون امیدوارم بتونم کمکی هم باشم برا دیگرون. این وسط وقتی یکی می‌آد و یه لحظه کمکم می‌کنه یا نشون می‌ده که اونم می‌خواد این نقش رو داشته باشه یا حتی یه سوال و شک ایجاد می‌کنه تا من مجبور شم بشینم و دوباره همه‌چیز رو مرور کنم... آخ که آرامشی می‌آد تو دلت. برا همین من ممنونتم و ممنون بی‌نام عزیزم که سوال می‌کنه و ممنون یه‌عالمه دوست خوبم که می‌آن و با مهربونی زیر بارها رو می‌گیرن و به شیوه خاص خودشون منو با تجربه‌های شخصی خودشون تو حمل همین بار آشنا می‌کنن و روش‌های تازه بهم یاد می‌دن.

ممنون همتونم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

اگه یه زمان احساس کردی نیاز داری خودت رو مجددا با محیط اطراف و زندگیت تنظیم کنی، این دست و اون دست نکن. این تنظیم‌ها هرچند گاهی خیلی کوچیک و معمولین، اما کلی از انرژی‌هات رو برات نگه می‌دارن و نمی‌ذارن اونا الکی هدر برن.

تنظیم یه رابطه دوستی که یه‌کم از خط خارج شده، تنظیم ذهن خودمون که یه‌کم داره قاط می‌زنه، تنظیم برنامه‌ریزی‌هامون برا روز و شبمون که یه‌کم داره خسته‌کننده می‌شه ، تنظیم فکرهامون که داره می‌ره به سمتی که فکرش رو نمی‌کردیم، و خیلی چیزای دیگه...اینا همشون ارزش وقت گذاشتن برا تنظیم مجدد کردن رو دارن.

ما و عمری که داریم می‌گذرونیم و این دقیقه‌ها و ساعت‌ها خیلی ارزشمندن. هوای خودمون رو داشته باشیم.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC