دوست عزیز ، می دونم که به حرفایی که می زنی معتقدی ، اما واقعا برام جای سواله که همیشه رعایت می کنی ؟ همیشه موفق می شی این جوری باشی ؟ می شه همیشه امیدوار بود ؟؟؟؟؟؟
اینا رو مینویسم اول برای آرام عزیز که چند خط بالا روتو کامنتةای پست قبلی برام نوشت... بعد دوستای دیگهای که این سوال رو دارن و بعدش هم برا خودم که یادم بمونه...
امروز که اومدم اداره، تو ذهنم بود که از مامور اطلاعات دم درمون بپرسم که چرا تو همه و گرفتهاست؟ دیروز دیده بودم دمغ بود ولی فرصت صحبت پیش نیومده بود... ازش پرسیدم و گفت: مادرم گم شده! گفتم چی شده؟
گفت گم شده! نزدیک یه هفته است که از خونه رفته برای زیارت حضرت عبدالعظیم و هنوز نیومده خونه... سست شدم. شنیدم که از پول سنگین آگهی تو روزنامه برام گفت و از اعلامیههایی که به در و دیوار چسبونده بودن و مراجعاتی که به کلانتریها و بیمارستانها و ... کرده بود. یه اعلامیه رو نشون داد بهم و من دیدم مادرشون همسن مادر خودمه. یهکم مسنتر. با اختلال حواس... همکارم داغون شده. خودش هم جسما تو وضعیت خوبی نیست. چند هفته قبل سنگ شکن کلیه داشت و خونهاش کلا ۱۲ متره که با خانمش و پسرش توش زندگی میکنه.
اینا رو برا این گفتم که یهکم برم سراغ خودخواهیم. اینکه اولین فکر من این بود که اگه این اتفاق برا من میافتاد چیکار میکردم؟ آرام جان، یقینا نمیتونستم استوار و قرص و مقتدر بشینم و ککم هم نگزه و بشینم وبلاگ بنویسم و به دیگرون امید بدم. اگه تو زندگیه مشترکم اتفاق بدی بیفته یقینا تا یه مدت دل و دماغ نوشتن از امید رو ندارم. اگه یه عزیزیم زبونم لال یهطوریش بشه احتمالا تا یه مدتی نویسنده اینجا ساکت میشه.
اما من اینا رو نقطه ضعف نمیدونم. میدونم که تو هم نمیدونی. قرار نیست ماها کوه باشیم. ما آدمیم. تو همین شهر زندگی میکنیم و با همین مشکلات بزرگ و کوچیک سرمون گرمه. هممون. اما امید داشتن و امیدوار بودن یا حداقل تظاهر به داشتن امید، یهکم ارتفاع پرواز ما رو زیادتر میکنه . نمیذاره پر و بالمون به هر شاخه و سیم و آنتن و دودکشی که تو مسیرمونه بگیره.
این امید داشتن، توی این یکی دو ساله خیلی تو زندگی شخصیم به من کمک کرده. بارها شده که بهم اجازه داده تو یه لحظه حیاتی گذشت کنم. بارها کمکم کرده که عصبانی نشم. بارها کمکم کرده که صبر بیشتری کنم. بارها کمکم کرده که برا آیندهای که نیومده نگران نشم و ادای توکل رو درآرم. بارها تو خستگیها کمکم کرده. بارها نذاشته بیش از حد غر بزنم و گاهی هم ... حالا شاید اسمش هم امید نبوده ها. نگرش مثبتتر به زندگی بوده شاید. ولی این نگرش منو رویینتن نکرده. من هنوز کم میآرم، عصبانی میشم، کلافه میشم، غر میزنم، مدیریت درست نمیکنم و... اما فکر میکنم اینجور نگاه کردن به زندگی یهکم از نقاط آسیبپذیریم رو کم کرده. همین. ولی این برام خیلی ارزشمنده. مطالبی که اینجا مینویسم هم بیشتر یه یادآوری برا خودمه. بعضیاش رو خودم تازه وقتی مینویسم شروع میکنم به عمل کردن. بعضیاش ناشی از تجربه چندین سالمه و بعضیاش رو تازه تجربه کردهام و با ذوق مینویسم که به خوانندههام بگم ببینین! این راه خوب عمل میکنه. از این راه خواستین برین، برین. من رفتهام و خوبه!
روزمرگیهای منم مثل روزمرگیهای هممون، پره از خستگی و شادی و نشاط و دلمردگی و اخم و غر و کلافگی و آرامش. فقط فکر میکنم یکی دو نفر باید تو یه گروه یه نقشی رو به عهده بگیرن که نمیخوام بگم از همه نقشها با ارزشتره اما میإونم که حیاتیه. اینم اون نقشی هست که باید یهکار کنه که آدمای گروه بتونن به راهشون ادامه بدن. ادامه... بیفتن ولی پا بشن. خودشون رو خالی کنن اما بعد که خالی شدن بلند شن و ادامه بدن. حتی اگه میخوان بشینن، خستگی در کنن، موقتا بیخیال بشن...اما بعدش پاشن و ادامه بدن.
من این نقش رو دوست دارم چون خودم هم دارم یاد میگیرم. در ضمن اون امیدوارم بتونم کمکی هم باشم برا دیگرون. این وسط وقتی یکی میآد و یه لحظه کمکم میکنه یا نشون میده که اونم میخواد این نقش رو داشته باشه یا حتی یه سوال و شک ایجاد میکنه تا من مجبور شم بشینم و دوباره همهچیز رو مرور کنم... آخ که آرامشی میآد تو دلت. برا همین من ممنونتم و ممنون بینام عزیزم که سوال میکنه و ممنون یهعالمه دوست خوبم که میآن و با مهربونی زیر بارها رو میگیرن و به شیوه خاص خودشون منو با تجربههای شخصی خودشون تو حمل همین بار آشنا میکنن و روشهای تازه بهم یاد میدن.
ممنون همتونم.