یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

 

...کاش بتوانیم... هم تو شادیهامون آروم باشیم و هم تو غمهامون

یادمه دوران دبیرستان، مدیرمون که مدرس انجمن خوشنویسان بود یه‌بار با خط خوش و بزرگ برام نوشت: این نیز بگذرد...اون موقع خیلی این جمله برام تاثیرگذار بود. البته می‌دونین که، بیشترین تاثیرش برای آروم‌کردن اضطرابات شدید قبل از امتحان بود! یه چیزی تو مایه‌های بی‌خیالش بابا!

اما بعدا خیلی مصارف دیگه پیدا کرد...ولی این تیکه از شعر حافظ یه چیز دیگه‌است. هم توش صبره، هم امید...امید به این‌که عوض می‌شه موقعیت...این‌که بهت می‌گه مقاومت کن...قوی باش..وقت بلندشدن تو هم می‌رسه...این‌که بهت می‌گه ناراحت نباش...فکرشو نکن...ببین! از ششصد هفتصد سال قبل هم همین چیزا دغدغه مردم بوده و همه هم تموم شده و دوباره زندگی شده وفق مراد...یا بهتر بگم: ما یه‌کم متعادل‌تر شدیم و فهمیده‌تر...

 

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان زطوفان غم مخور

 

موافقین آروم این شعرو با آهنگی که خودتون دوست دارین زیر لب زمزمه کنین؟

...آخ که اگر یقین داشتیم کی هوامونو تو زندگی داره...

FAN2015086

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥

یه فنجون چای داغ..اگر هم بیشتر حال می‌کنی، قهوه

تکیه بده به صندلیت

چشماتو ببند. خیلی آروم ببند...بعد ... (هی! تند تند نخون. باید این نوشته رو هم آروم بخونی...آروم آروم ) حالا شروع کن یواش یواش به رها کردن عضلات دور چشمات و روی پیشونیت...

بخار چاییت یا قهوتو بو کن

یه کوچولو ازش مزه مزه کن...

بعد به آهنگی که داره از وبلاگم پخش می‌شه گوش بده... ترجیحا با هدفون یا اگه نشد با اسپیکر

(فکر نکنم بشه این‌کارا رو تو اتاق اداره و با حضور چند نفر دیگه انجام داد...اما بهانه نیار، هرجا شد غنیمته...یه‌کم دندتو خلاص کن بذار موتورت آروم بگیره... )

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥

چند روزه دارم یه کتابی رو می‌خونم بنام عامل علاء‌الدین که دوبار قبلنا خونده بودمش. اولا امیدوارم یه‌روزی برسه که یه‌سری از ماها بتونیم داستانهای زیبا و کهن و پرمعنای فرهنگمون رو با زبان و ادبیات امروزی از زیر خاک و غبار زمونه بکشیم بیرون. اینو برای این اینجا نوشتم که تو این کتاب به شیوه ساده و زیبایی از داستان علاءالدین و چراغ جادو استفاده کرده و کلی از شیوه‌های رسیدن به خواسته‌ها و مثبت‌اندیشی و نگرش پیروز داشتن رو به صورت بخش‌هایی از این داستان جذاب داده به خورد خواننده (یادتونه مطلبی رو که چند وقت پیش در مورد داستان کیمیاگر کوئلیو و داستان دفتر ششم مثنوی نوشتم؟).

به هرحال تو این کتاب یه بخش باحالی داره راجع به تجسم خلاق. من همیشه از تجسم خلاق خوشم می‌اومده. از کتابهای شاکتی گاوین گرفته تا مطالب رابینز بخش‌های تجسم خلاق برایم جالب بوده‌اند. شاید دلیلشم اینه که من خیلی چیزا تو زندگی شخصیمو از همین راه بدست آورده‌ام. ملموس‌ترینش یه کامارو بود! یه دوست خیلی خوب! یادمه آنقدر آرزوی داشتن این ماشین برای من قوی بود که تو هر کوچه‌ای که رد می‌شدم و یه کامارو می‌دیدم یواشکی می‌رفتم و دستمو سایه‌بون صورتم می‌کردم تا بتونم تمام جزئیات داخل اتاقشو ببینم. یادمه می‌رفتم پارکینگ بیهقی و ساعتها می‌چرخیدم تا شاید یه کامارو پیدا کنم و برم موتورشوو ببینم و توشو دید بزنم و با فروشنده‌اش گپی بزنم. یادمه حدود یک‌سال صبح‌ها وقتی می‌خواستم برم سر کار  با ضبط صوت یه آهنگی رو گوش می‌کردم که خیلی آروم و زیبا بود. همه‌اش تجسم می‌کردم پشت کاماروی خودم نشسته‌ام و تو یه جاده بزرگ و اونم وقتی داره خورشید غروب می‌کنه دارم به این آهنگ گوش می‌دم و با سرعت غیر مطمئنه!! می‌رونم.

داستان رسیدن من به کاماروی خودم خیلی جالب بود. کلی تونستم دلیل و برهان سوار کنم تا رنوی خودم رو بدم به برادرم که پولدار بود (البته در مقایسه با من، چون من اون موقع حقوق ماهیانه‌ام ۲۸ هزار تومن بود) و اون کاماروهه رو با پول داداشم بخرم ۲ میلیون و صد هزار تومن. رنوهه رو هم با وجود این‌که هردومون می‌دونسیم من دارم سر داداشم کلاه می‌ذارم یه میلیون و چهارصد فروختمش به اون.

سرتونو درد نیارم. من ۶ سال با این ماشین زندگی کردم و عاشقش بودم. چون عاشقش بودم، هرچی اطرافیان از درازی این ماشین یا رنگ سوختگی اون می‌گفتن به چشمم نمی‌اومد (قابل توجه عاشقا که چشاشون کور می‌شه!)

دو سال قبل ماشینو فروختم از ترس این بحث ماشینای فرسوده. ولی هنوز چشمم دنبالشه. شاید بزرگترین دلیل علاقه من به این ماشین نحوه بدست آوردنش بود...این‌که تمام جزئیاتشو با تمام حس‌هام درک کردم و قبل از بدست آوردنش اونو مال خودم می‌دونستم و برام بدیهی بود که بهش می‌رسم. (حساب کنین با اون حقوق من باید حدودا چند سال کار می‌کردم تا فقط مابه‌التفاوت ۷۰۰ تومن دو تا ماشین رو به داداشم می‌دادم) ولی من باور داشتم که بهش می‌رسم... و رسیدم و پولشو هم با سه جا کار کردن همزمان در طی یک سال دادم.

همه اینا رو نوشتم تا به خودم یادآوری کنم یه تجربه شیرین و کاملا ملموس رو. به خودم بگم که چرا خیلی وقته این تجربه‌رو گذاشته‌ام کنار؟ به خودم و شما یادآوری کنم که اشتیاق با تمام وجود، خیلی معجزه‌ها می‌تونه بکنه. به خودمون بفهمونم که این ایمان به چیزی داشتن خیلی خیلی قدرتمنده. شاید گاهی به همون چیز رهنمونمون نکنه اما اون ایمان ظرفیتی رو در ما ایجاد می‌کنه که صبرمون و اعتقادمون رو تقویت می‌کنه تا بفهمیم چرا به فلان چیز نرسیدیم و این‌که به احتمال قوی...چیز بهتری برای ما تدارک دیده شده...

می‌دونم که تو ذهن خیلی از ماها این چالش وجود داره که پس چرا خیلی اوقات خیلی چیزا از خدا خواستیم و بهمون نداد. از تموم وجودمون هم خواستیم و بهمون نداد. حقیقتش من به این ایمان رسیده‌ام که خیلی چیزا واقعا صلاحم نبوده...خیلی چیزا رو حکمتشو بعدا فهمیده‌ام... و خیلی چیزا خصوصا اگه از دست داده باشمشون، نبودشون برای من درسی به همراه داشته و برای پخته شدنم لازم بوده... هرچند بیچاره‌ام کرده حس اون فقدان. و هرچند یه ایراد این تفکر چون هنوز کامل و پخته نیست، اینه که دیگه نمی‌تونم از تمام وجودم یه چیز خاص رو بخوام چون همه‌اش فکر می‌کنم شاید صلاحم نباشه و نباید برای خدا تعیین تکلیف کرد...ولی...گاهی فکر می‌کنم خدا هم از بعضی تعیین تکلیف‌ها بدش نمی‌آد!

ولی بازم می‌گم...خیلی وقتا چیز بهتری تدارک دیده شده...فقط باید ایمان داشت که او برایمان بهترین را می‌خواهد. به این یکی واقعا ایمان دارم. ضمن این که فهمیده‌ام خدا آدمای محکم و با هدف رو خیلی تحویل می‌گیره. خیلی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥

به بهانه کامنت‌های پست پایین...

منهم عاشق شده‌ام.متاسفانه کم هم نه! رنج هم کشيده‌ام، خوشبختانه آن هم کم نبوده. تو خلا تقدیر و اراده و جبر و اختیار هم کلی معلق مونده‌ام و هنوز هم.

اصلا هم به این اعتقاد ندارم که می‌توانم دل آرامی برای خودم بسازم که با هیچ موج بلا و امتحانی تکون نخوره. فقط فقط یه چیز برام مهمه. این‌که بعد از امتحانا بتونم سر پا وایسم. خاکمو بتکونم و دوباره راه بیفتم. می‌دونم که این امتحانا گفتنشون از دیدنشون خیلی ساده‌تره. گاهی از فکر یه‌سری امتحانا هم دلم می‌لرزه و زود زیر لب می‌گم ربنا و لا تحملنا مالا طاقه لنا به... بعد هم مثل همه ماها باز این شک می‌آد تو دلم که اهکی! تو که هنوز وحشت داری...، تو که هنوز توکل نداری، پس کو رضات؟ اونوقت ترس مضاعف گفته قدیمیا که از هرچی بترسی سرت می‌آد هم ظاهر می‌شه و می‌شه قوز بالا قوز...

می‌بینین؟ خیلی اوقات فکرهای شاد و مثبت منهم به همین جاها ختم می‌شه!!

ولی...

دارم سعی می‌کنم هم فهممو ببرم بالا، هم تحملمو، هم آرامشمو و از همه مهم‌تر امید و نوع نگرشمو...تنها چیزی که بعد از یه امتحان خیلی سخت کمکت می‌کنه این دنیای فانی بی‌خود و الکی رو بتونی مجددا توش زندگی کنی و نفس بکشی، نچپی تو گروه نیهیلیستا ...

شاید هنر ما همه این باشه که بتونیم خودمون رو جوری تربیت کنیم که سیب زندگی رو با پوست گاز بزنیم و سوسول بازی ضدعفونی‌کردن اونو هم بذاریم کنار...با اون بخش پیراهنمون که رو شیکممون رو می‌پوشونه، سیبه‌رو برق بندازیم و خارچ... (منظور صدای گاز زدنه!)

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥

١:‌ممنون از نظراتتون تو پست پایین. چقدر این کلمه هدف و آرامش و تعادل تکرار شده بود.

٢: گاهی فکر می‌کنم اینم یه نعمت بزرگه که خدا به آدما توانایی پیچیده دیدن چیزا رو نده. گاهی همون حس فلسفی که فکر می‌کنیم هرچی درس و کتاب بیشتر بخونیم باید رشد کرده باشه، زندگی و وقایعش رو برامون سخت می‌کنه. اینجوری، دیگه واژه پذیرش برامون معنای منفی می‌ده. یه چیزی تو مایه‌های انفعال، بی‌چارگی و  حتی توسری‌خوری! این موقع‌ها اگه بخوای آدم دلی باشی، یواشکی پشت سرت می‌گن: آخی...طفلکی! هنوز نیومده تو زندگی!

ولی... قربون هرچی ذهن صاف و ساده و خوش‌رو. اونایی که برای سبک بودن و از همه مهمتر آروم بودن نیازی به هماهنگی میان هزارها دلیل و علت که حداقل ٩٩٠ تاش بیرون از حیطه اختیارات اون آدم هستن نمی‌بینن. سیبشون رو گاز می‌زنن...پرتقالشونو موقع پوست کندن بو می‌کنن، صمیمانه پای درد دل یه دوست خوب می‌شینن، دست آدمایی که دارن با شک و تردید بهشون نیگا می‌کنن رو می‌گیرن و می‌آرن تو جمع خودشون، با خدا حال می‌کنن، موفقیت دیگرون رو عقب افتادن خودشون تعبیر نمی‌کنن، راحت از خودشون و وقتشون و پولشون می‌گذرن و...

ته چشم این آدما رو وقت کردی نیگا کن...دیدی خدا رو؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥

اگه از شما بپرسن یه آدم موفق رو نام ببرین، چه‌کسی تو ذهنتون می‌آد؟

می‌دونین، می‌خوام با این سوال بریم تو ذهنامون ببینیم اصلا ما آدم موفقی دور و ورمون می‌شناسیم؟ اگه آره، چه خصوصیاتی داره ؟ چرا از نظر ما موفقه؟ چون مثبته؟ چون خوشگله؟ چون پولداره؟چون مومنه؟ چون پشتکار داره؟ یا...

ممنون می‌شم بدون هیچ تعارفی اگه خودتون رو موفق می‌دونین هم از خودتون و دلایلتون بگین.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥

پاسخ آری است.

فقط باید بخواهی...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥

راه‌های افزایش حس بودن با خدا:

- ۵۰۰ تومن پول بدی یه کیلو ارزن بخری روزی یه مشت بریزی برای کفترای گشنه زمستون تو بالکن خونتون یا حتی لب پنجرتون...بعد بشینی آروم جمع شدنشونو ذوق کردنشون رو بینی و کیف کنی.

- اگه واقعا دلت رحم اومده، نذاری بچه فال فروشه هزار بار التماست کنه...۱۰۰ یا ۲۰۰ تومن که خیلی زندگیه تو رو اینور و اونور نمی‌کنه. زیاد هم به این فکر نکن که اینا باند و دسته و شبکه زیرزمینی‌اند و وضعشون از ماها بهتره...دل اون بچه رو هواشو داشته باش.

- اگه تو خونه می‌ری، زیاد به این فکر نکن که این وظیفه منه یا وظیفه زنم که فلان کارو بکنه. به قول اون پیرمرده تو فیلم یه تکه نان... مهم اینه که کار کنیم. هر کاری باشه فرقی نمی‌کنه. باید همه به کاری مشغول باشن...حالا هر کاری. ( اعتراف می‌کنم این جمله کلی بار ظرف‌شستن تو خونه رو انداخته گردن من!)

- صبح اول صبح یه لبخند مطمئن و آروم حواله هرکسی کن که باهاش سر و کار داری... زیاد هم به این فکر نکن که حالا چشم می‌خوری چون پیش خودشون می‌گن این بابا چقدر بی‌غمه و خوشبخته!... تو یه نفر اون بالا داری که می‌دونه نیتت چیه و هواتو هم داره.خوب هم داره. 

پیوست: ممنون از دوست ناشناسی که برام نوشت :نميدونم ولی من به اين رسیدم آدم وقتی در حق خودش ظلم ميکنه ايمانش هم کمرنگ میشه.و اون ظلم میتونه حتی به ظرافت ابراز نکردن عشق به یه آدم از روی غرور و خودخواهی باشه! .ایمان تو ظریفترین وساده ترین مسائل دور و ورمون هم میتونه متجلی بشه .حتما لازم نیست واسه پرنکیشدنش کارای گنده گنده بکنیم!...وقتی که یه فنجون چای تو فنجونی که میدونم «چای خوردن تو اونو دوس داره»، دست بابای پیر و مریضم میدم ،ایمانی رو مزه مزه میکنم که هیچ وقت سر سجاده ام حسش نکردم !

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥

بد نیست تو برنامه‌ریزی های روزانمون یه ساعتی رو تو روز یا هفته به این اختصاص بدیم که راجع به یه چیزی که برامون مهمه، بشینیم و دقیق و اصولی فکر کنیم. راجع به محل کارمون، راجع به کسی که دوسش داشتیم یا دوسمون داشته و حالا نیست و ماهمه‌اش داریم با خاطره‌اش خودمون رو از بین می‌بریم، راجع به یه تحول تو زندگیمون، راجع به یه تغییر تو اتاقمون، راجع به یه اعتقاد که بارها و بارها تو ذهنمون اومده اما ما تکلیفمون رو باهاش روشن نکرده‌ایم، راجع به یه دوستی که نمی‌دونیم می‌خواهیم تا چه حد گسترشش بدیم یا محدودش کنیم، راجع به یه خریدی که مرددیم انجامش بدیم یا نه، راجع به یه تصمیم سرنوشت‌ساز که هی می‌اندازیمش عقب و راجع به هزار تا چیز دیگه.

گاهی واقعا دودلی بیچاره می‌کنه آدمو. گاهی هم عادت می‌کنیم به این دودلی و تصمیم نگرفتن. می‌شه شیوه زندگیمون. باهاش راحت می‌شیم. اما اگه یه کنتور تو بدنمون داشتیم می‌فهمیدیم با وجود اینکه فکر می‌کنیم همه چراغا خاموشن و همه چیز بر وفق مراده...داره کلی برق و انرژی ازمون دزدیده می‌شه بدون اینکه حسشون کنیم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥

بعضی روزا حالم خیلی خوبه. خصوصا روزایی که قورباغه‌ام رو اولش خورده‌ام! یعنی همون روزایی که خودمو مجبور کرده‌ام یکی دوتا از اون کارایی رو که اصلا دوستشون نداشته‌ام و هی انداختمشون عقب، انجام بدم. این روزا ناخودآگاه نگاهم به همه چیز مثبته و با تموم وجودم می‌فهمم اینایی که نه به زبون بلکه به دل آرومن چه حس خوبی دارن. واقعا اون حس رو با هیچی عوض نمی‌کنم.

بعضی روزا هم معمولی‌ام. کارامو انجام می‌دم. تو راه رفت و برگشت به سر کار و خونه به هیچی فکر نمی‌کنم. نه بد و نه خوب. آرومم اما این آرامش ناشی از معلق بودنه نه یه آرامش از نوع بالا.

اما بعضی روزا هم اوضاع و احوال بر وفق مراد نیس. فرضا اول صبح یه اتفاق ناجور می‌افته یا تو محل کار، تنش پیدا می‌کنی یا...

اینجور روزا تمام زورمو می‌زنم تا متعادل باشم. الکی از کوره در نرم. کسی رو از خودم نرنجونم. چون به تجربه دریافته‌ام که این حالتها زود تموم می‌شن و نباید کاری کرد که اثر اون چند ساعت یا حتی چند روز رو بندازم رو دوش آدمای دور و برم. این روزا وقتی حالم خوش نیست تلاش می‌کنم برگردم و مرور کنم ببینم چه اتفاقی افتاده که حالمو اینجوری کرده؟ بعد می‌فهمم که کل اعصاب خوردیم یا بی‌حوصلگیم بخاطر فرضا یه مسئولیت اداری بوده که انجامشو دوست نداشته‌ام، یا یه سوء تفاهم بوده یا یه صحبت ناخوشایند تلفنی بوده یا هرچیز دیگه.

می‌دونین به خودم قبولونده‌ام که اینجور وقتا باید به حل اون مساله فکر کنم. یعنی جوری که خودمو قانع کنم دیگه نذارم برا ذهنم تبدیل بشه به یه سیخ و دائما آزارم بده. درک کرده‌ام با تمام وجودم که ارزش نداره کل یه روز رو بخاطر یه کار یا یه حرف خراب کنی. اینجور موقع‌ها تلاش می‌کنم از نیروهای کمکی مثل نوشیدن آرام یه فنجون چای، خوندن وبلاگ یا همنشینی و صحبت کردن با یه آدم که روحش هم از مساله خبر نداره و به همین خاطر مضمون صحبتهات باهاش رو فوتبال و آدما و سیاست و ... دور می‌زنه و منو از موضوعی که درگیرم کرده دور می‌کنه کمک بگیرم. هرچند اینا مسکنه اما گاهی همین مسکن‌ها بخاطر فاصله‌ای که بین ما و مشکلمون می‌اندازن علاج کارن.

حقیقتش من نمی‌تونم موقعی که ناراحتم به دنیا لبخند بزنم... ولی می‌تونم (یا حداقل تلاشمو می‌کنم ) که رو راه‌حلها تمرکز کنم. برام مهمه که نذارم غم و غصه و ناراحتی و دل آشوبی و نگرانی و اضطراب و خستگی و بی‌حوصلگی و عنق بودن از بین ببره منو.

امیدوارم شما هم هرکدوم راه خاص خودتونو برای روزایی که اینجوری هستین داشته باشین. شاد بودن آدما یه مقدارش متاثر از بیرونه...بیشترش مال این ذهنامونه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥

هیچ‌کس نمی‌داند...نام آن کبوتر غمگین که از قلبها گریخته...

ایمان است.

فروغ

هر کاری می‌تونی بکن تا از تو قلبت بیرون نره... ایمان همه چیز یه آدمه ... دوست من

PHP2850035

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥

یادمه خیلی سالها قبل یه روز تو یه کتاب خوندم چشم سلطان حواس پنجگانه است. یادمه همون موقع هم به این فکر افتادم که واقعا بابد خدا رو شکر کرد که سالمیم. چه چشم، چه گوش، چه بوییدن و ...

تو دانشکدمون چندتا از دانشجویانی که در مقاطع دیگر در حال تحصیلند نابینا هستند. همیشه خدا وقتی می‌بینمشون با تمام وجود به اراده و همتشون آفرین می‌گم و سعی می‌کنم کلی دعا براشون بکنم تا همیشه این لبخند رو رو لباشون داشته باشن. یه لبخند خاص. نمی‌دونم ناشی از یه آرامش درونیه، یا ناشی از پیروزی بر مشکلی به این بزرگی یا شاید هم ناشی از بغضی فروخورده در سال‌ها. ولی به هرحال همیشه با روحیه‌اند و به نظر من الگوهایی برای این‌که من و ما هر روز از خودمون و غر زدن‌هامون خجالت بکشیم و دائم خدا رو به نعمتهاش شکر کنیم.

حقیقتش گاهی بد نیست چشمامون رو ببندیم و فرضا یه مسیر خاص تو خونه یا مثلا از سر کوچه تا خونه رو که سال‌هاست داریم تکرار می‌کنیم رو با چشمای بسته حرکت کنیم. مطمئنم که هم چشممون باز می‌شه و هم دلمون. تازه می‌فهمیم چه چیزای باارزشی رو که بخاطر داشتن همیشگی اونا بهشون عادت کرده‌ایم، برامون حیاتی‌اند. خود من گاهی وسط رانندگی چند لحظه یکی از چشمامو می‌بندم و با تموم وجودم حس می‌کنم که رانندگی حتی به یک چشم تقریبا ناممکنه چون شما نصف فضای دید و تمرکزت رو از دست می‌دین... خدایا شکرت.

گاهی بد نیست بریم تو دل خودمون و یه فوتی به چیزایی که کلی روشون خاک نشسته و از یادمون رفته بندازیم...مطمئنا هم می‌فهمیم چقدر چیزای ارزشمند رو با خودمون اینور و اونور می‌بریم و هم این‌که شکر کردنمون یه عمق و لطافت خاص و بهتری پیدا می‌کنه.

آندرآ بوچلی. یکی از بزرگترین خواننده‌های اپرا که از کودکی نابینا بوده است

سلین دیون در وصف صدای او گفته...اگر خدا می‌خواست بخواند یقینا صدای او به آندرآ شبیه بود.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

FAN2016352

وای.....

چه حس باحالیه

یکی شدن با طبیعت (یاد اون یه صفحه تو کتاب کیمیاگر کوئلیو که چوپانه با باد و رمز هستی یکی می‌شه افتادم)...

شاید نتونی این موقعیت‌ها رو تو کوه و دشت و دریا برا خودت جور کنی...شاید خیلی سرت شلوغه و کلی کار داری که بایست انجام بدی و دیگه وقتی برا خودت نمی‌مونه...ولی...

همین که صبح از خونه می‌زنی بیرون، تو این هوای خنک و سرد تهرون...یه نفس عمیق عمیق بکش...یخ زدن شش‌هاتو حس کن...دستاتو محکم تو جیبای پالتوت به تنت فشار بده...یه لبخند مصمم بزن...بگو سلام خدا، کمکم کن امروز... بعد را ه بیفت.

مطمئن باش حس بهتری از روزای دیگه بهت دست می‌ده ... به خدا راست می‌گم. 

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC