یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥

RBP9015604

و بخواه ... آنگاه به تو داده خواهد شد

اما... صبور باش و آرام

اللهم ارزقنا من حیث احتسب و من حیث لا احتسب انک ترزق من تشاء بغیر حساب

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥

یه کم تنوع...

اردشیر پیش استادش رفت و گفت:استاد عشق یعنی چی؟

استادش گفت: برای اینکه معنی عشق را بفهمی به گندم زار برو و خوشه ای که از همه بزرگ تر و پر بارتر هست برام بیار، فقط یادت باشه که در راه فقط به سمت جلو می ری و حق نداری به عقب بر گردی.

اردشیر رفت و بعد از مدتی با دست خالی بر گشت.

استادش گفت: چی شد؟

اردشیر گفت: هیچ، در گندم زار خوشه های درشتی بود ولی برای اینکه خوشه درشت تری به دست بیارم جلوتر می رفتم تا اینکه به انتهای گندم زار رسیدم و هیچ خوشه ای نچیدم .

استادش گفت: عشق یعنی: همین!!!

اردشیر گفت: استاد ازدواج یعنی چی؟

استادش گفت: برای اینکه معنی ازدواج رو بهت بگم به جنگل برو و بلندترین درختی که دیدی برام بیار ولی مثل دفعه پیش حق برگشتن به عقب را نداری و فقط باید به سمت جلو حرکت کنی.

اردشیر رفت و بعد از مدتی با درخت کوتاهی بر گشت .

استادش گفت: چی شد؟

اردشیر گفت: استاد از ترس اینکه مثل اون دفعه دست خالی برگردم، اولین درختی که دیدم با خودم آوردم .

استادش گفت: ازدواج یعنی : همین!!!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥

 

 

 

 

 

 

وقتی تو زندگیت رسیدی به خوشی‌ها...همینجوری از ته دل گازشون بزن. نذار با روزای معمولیت فرقی نداشته باشن...خودتو و روحتو تازه بکن. خیلی هم برات مهم نباشه صورتت چه بلایی سرش می‌آد. با یه مشت آب خنک هم صورتت تمیز می شه هم حال می‌آی.

 

ضمنا ممنون از الطافتون تو پست قبلی. هم از دلداری‌ها و هم از نقدها. گاهی می‌چسبه تو يه راه سنگلاخ و سخت، دوستات بيان و تسمه کوله‌پشتيتو محکم‌تر کنن...پاشين...راه می‌افتيم...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥

PMP990911H

یه دوستی بی‌نام تو کامنت‌های پست قبلی نوشته: خواب خرگوشی...فریب خود...ریاکاری...

راستش خیلی اوقات که دارم برای وبلاگ مطلب می‌نویسم حین نوشتن به این فکر می‌کنم که خواننده‌هام وقتی اینو بخونن چی می‌گن...چی با خودشون فکر می‌کنن؟ نکنه فکر کنن من یه آدم بی‌غم و غصه‌ام...به قول تلویزیون یه مرفه بی‌درد. کسی که خوشی زده زیر دلش. یا از قصد چشاشو بسته رو واقعیت‌های این زندگی...

گاهی خیلی دلم می‌خواد از تلخی‌های زندگیم بنویسم...از از دست دادن‌های عزیزام تو همین یه سال گذشته...از فشارهای شغلی و کاری...از خوشبینی‌هایی که خیلی‌هاشون تو چند ماهه اخیر باد شدن و رفته‌اند تو هوا...از دلتنگی‌های ته دل مرد امیدوار...از بغل‌ کردن‌های خودش توسط خودش...از...

ولی نمی‌نویسم...نه این‌که بخوام ریا کنم. نه. اصلا نمی‌خوام بنویسم. درسته. این چیزایی که اینجا نوشته می‌شه زندگیه روزمره یه آدم نیست. اون آدمه داره مثل خیلی از شماها تو همین کشور زندگی می‌کنه و همون مشکلات رو  هم تو زندگیش داره...خیلی هم از سنش نگذشته که بخواد نصیحت کنه و بگه قدر جوونیتون رو بدونین...همه چیز زندگیش رو هم با زحمت خودش بدست آورده...اونم در حد یه زندگی متوسط.

ولی با تموم وجودش فقط یه آرزو داره: این‌که بتونه آرامش واقعی رو با قلبش حس کنه. داره سعی می‌کنه این راه رو یاد بگیره. وسطش هم هرچی به ذهنش می‌آد رو به دوستاش می‌گه. نه به این معنی که خودش شده انسان کامل. نه. فقط به این خاطر که می‌دونه گاهی اوقات یه حرفایی تو یه زمونایی یه جاهایی از دل یه آدمایی رو تکون می‌ده. اونم این حرفا رو می‌زنه و دلش خوشه که شاید یه روزی یکی از خوننده‌های وبلاگش تو یه موقعیتی به یادآوری اون حرف، آروم بشه و امیدوار بشه به زندگی. به زنده بودن و به توانایی تغییر دادن.

حتما لازم نيست فلسفه خيلی از کارهايی که می‌کنيم خيلی پيچيده باشه.

... فقط همین. 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

گاهی اوقات می‌رم تو نخ راننده‌های ماشینا. بعضیهاشون سفت می‌چسبن به فرمون و با شدت دنده عوض می‌کنن و شیش دنگ حواسشون به جلوشونه و از یه کم تا یه عالمه عصبیند...اما بعضی‌ها خیلی نرم رانندگی می‌کنن. آرامش و تسلط رو از تمام حرکاتشون می شه فهمید. با تانی رانندگی می‌کنن و نرم دنده عوض می‌کنن. آرومند...آروم آروم. پریدن یه نفر یا پیچیدن یه ماشین جلوشون باعث نمی‌شه هرچی از دهنشون در می‌اد رو نثار طرف کنن. اونقدر مهارت دارن که یا ویراژ بدن یا وایسن طرف رد بشه.

اصلا این مثال ربطی به مطابق قاعده و قانون بودن یا نبودن این نوع رانندگی نداره. فقط یه مثاله برای بیان یه حس. حسی که خیلی اوقات تو یه‌سری آدما می‌بینم و نتونستم بهتر از این بیانش کنم...حس نرم زندگی کردن...حس با مهارت و تسلط زندگی کردن...حسی که بهت کمک می‌کنه سر چه چیزایی ارزش داره اعصابتو خرد کنی و سر چه چیزایی نه. حسی که بهت می‌گه زندگی ارزش چه کارها و رفتارها و تلافی‌ها  و علاقه‌هایی رو داره. حسی که می‌کنتت مثل باد... نرم و آروم لیز می‌خوری از روی زندگی...بهش نمی‌چسبی، بلکه لمسش می‌کنی...تو اینجور زندگی کردن، خودت هم سبکی...مثل پر

آروم دکمه‌های زندگی رو می‌زنی و اونا هم خوب بهت جواب می‌دن...چون اونا هم دوست دارن باهاشون نرم برخورد بشه...

FAN2001705

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

یه همراه خوب واقعا یه نعمت بزرگه. نقششو هرکسی می‌تونه بازی کنه: همسر، دوست، همکار، والدین، اقوام یا هرچیز دیگه.

گاهی این‌که یکی بدونه ما تو یه لحظه خاص به چی احتیاج داریم و اونو بدون منت به ما ارزونی کنه، خیلی خیلی خوبه.

 PHP3043315

یه‌سری از همراه‌ها ارزش همیشه نگهداشتن رو دارن. خوش بحال اونایی که همراهشون همونیه که اونا رو آفریده و باهاش مثل یه دوست واقعیند...درد دل می‌کنن، ازش گله می‌کنن، باهاش می‌خندن، ازش کمک می‌خوان، بغلش می‌کنن و براش از دل‌تنگی‌هاشون می‌گن و آخر سر هم وقتی یه‌سری پرده‌ها از جلو چشاشون کنار رفت و واقعیت خیلی از ظواهر رو دیدن، برای همه چیزا شکرش می‌کنن.

خوش بحالشون

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥

DVP1837019

احتمالا براتون پیش اومده که یه چیزی رو بعد از سال‌ها یا ماه‌ها یا روزها نگهداری دورش ریخته باشین بعد همون روز بهش احتیاج پیدا کرده باشین. درسته؟

فکر کنم زدم تو خال احتمالا که نه، یقینا آه از نهاد همتون در اومد وقتی جمله بالا رو خوندین! برای خود من بارها پیش اومده که چیزی رو دور ریخته‌ام و دقیقا همون روز یا فرداش بهش محتاج شده‌ام. نمی‌دونم فلسفه‌اش چیه؟ چرا مثلا یه فایلی که بعد از مدتهای طولانی بی‌مصرف بودن، دیلیتش می‌کنی رو دقیقا دو ساعت بعد رییست ازت می‌خوادش!

به هرحال، شاید عمل به این توصیه که هر چند وقت به چند وقت دور و بر خودتون رو خالی کنین تا فضا برای گردش و ریزش رحمتهای جدید الهی آماده بشه، یه مهارت خاص می‌خواد. مهارت شناخت بین مهم و مهم‌تر.

اینا رو گفتم تا ته مطلبم یه جمله از جکسون براون نقل کنم. جمله‌ای که کاملا مخالف اون دور ریختن‌هاست. البته در یه موضوع خاص:

پل‌های پشت سر را خراب نکن، متعجب خواهی شد اگر بدانی که بارها ناچار خواهی بود از همان رودخانه‌ها عبور کنی.

 

 

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥

یکی از کارهایی که ما رو مستقیم به خدا وصل می‌کنه، تکرار یکی از عادتهای اونه. عادت آفرینش. البته خدا تو این کار خیلی خبره است و خودش می‌گه هر لحظه دارم این کارو انجام می‌دم (کل یوم هو فی شان).

برای آفریدن خیلی نیاز نیست که کارای سخت سخت بکنیم یا کلی برنامه‌ریزی داشته باشیم. گاهی حتی زمزمه یه آهنگ خودساخته زیر یبان می‌شه آفرینش. اگه عینی‌تر از این بخواهید می‌شه رفت سراغ پرورش یه گیاه تو گلدون کوچیک. هوای یه گیاه کوچیک و لطیف رو داشتن، کلی حس‌های دوست‌داشتنی رو تو ما بیدار می‌کنه. خیلی قیافه و مدلش مهم نیست. مهم حسیه که ما و اون رو به هم پیوند می‌ده و یه جورایی هلمون می‌ده به سمت بالاها. هر وقت کار به جایی کشید که دیدین دارین از ته دل با گیاهتون حرف می‌زنین یا نازش می‌کنین یا وقتی بهش می‌رسین یه آرامش خوبی تو وجودتون می‌آد و می‌شینه...بدونین راه رو درست رفته‌اید...

یادمون نره: به تعداد خلایق، راه برای شناخت پروردگار هست

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥

RBP7000016

این روزا باید به نظر من از هوای بسیار لطیف تهران بهانه‌ای ساخت و یه کم به خود رسید. از همه‌چیزش می‌توان لحظه های زیبا و به‌یادموندنی خلق کرد... از صدای آسمون قلمبه‌هاش، از برق‌های شبانه و عظیمش، از تاریک‌کردنهاش وسط روز، از بوی خاک و حتی آسفالت های بارون خورده، از تمیزی و لطافت بیش از حد هواش، از نشستن پشت پنجره و جرعه جرعه نوشیدن چای و نگاه به بارون اونور پنجره، از لذت سرپناه داشتن و شکر اون... و خیلی چیزای دیگه.

اگه این روزا رفتین بیرون از خونه، گاهی چترتون رو ببندین و بذارین طراوت، خنکی، تازگی و سبکی بارون رو حس کنین. حداقل اون ذهن ایرادگیرمون دیگه نمی‌گه بخاطر کثیفی هوا بارون هم آلوده‌است. این چند روزه هرچی آلودگی بود تموم شد و شسته شد.

شاید این بارون یادمون بیاره که از چیزای ساده و به ظاهر معمولی هم می‌شه برا دل خودمون دل‌خوش کنک بسازیم...زندگی همین بها دادن به اتفاق‌های کوچیک موچیکه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

RBP0014096

...خیلی اوقات آدم قلقلکش می آد بی خیال خیلی از بند و بسط ها و ملاحظات ، پا برهنه بپره وسط کلی تجربه تازه.

گاهی خلاف عادت عمل کردن، حداقلش عاداتی که خودمون برای خودمون وضع کرده‌ایم...می‌چسبه....

بیا و یه کم بعضی جاها کمتر گیر بده به خودت...

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC