یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

MWP0011784

سلام خودم

خواستم فقط بیام و یه چیزی بهت بگم و برم...

این‌که وقتی حالت گرفته است یا حالت را گرفته اند یا مواجه شدی با کوهی از بی‌معرفتی و بی‌انصافی

بگذار هر چیز که دلش می‌خواهد جریان داشته باشد...غم، اندوه، بغض، خشم و...

اما

نذار یه چیز به هیچ عنوان راه بیفته بیاد تو دلت...حداقل اگه جلوشو نمی‌تونی بگیری نذار پخش بشه و تمام وجودت و ذهنت رو بگیره...

اونم فکره. فکرایی که می‌کنی و سعی می‌کنی قصد اون آدم رو پیشاپیش حدس بزنی... فکرایی که می‌کنی و براش نقشه می‌کشی که چجوری تلافی سرش در بیاری...فکرایی که قلقلکت می‌دن بری و بی‌رگ بشی نسبت به همه و همه چیز...

یه دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی تموم روزت رو فقط به یه چیز فکر کرده‌ای...خشم، انتقام، خودخوری، نفرین و ...

حیف تو نیست؟ می‌دونم که می‌دونی...همه این فکرا مثل ابرند...با یه خنده، یه عذرخواهی، یه توضیح، خدای نکرده با یه مشکل بزرگتر و شاید گاهی هم با یه‌کم انصاف بیشتر از سمت خودت از بین می‌رن و بخار می‌شن.

اونوقت تو می‌مونی و یه دل بی‌چاره که یه روز تموم دنبال ذهنت رفته و حالا هم سرش خورده به سنگ...

خواستم گفته باشم و یه جایی نوشته باشم تا یادم بماند...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

ما آدمای این عصر اغلبمون با یه شادیه کوچیک عنان از دست می دیم و با یه ناراحتی کوچیک ناامید می‌شیم. واقعا کار سختیه که بدون  بی‌تفاوت شدن و کرخ شدن، وقت‌های شادی به اندازه شاد بشی و وقت‌های ناراحتی و غم به اندازه غمگین. رسیدن به اون اندازهه هم معرفت می‌خواد و هم عمق.

مولا علی (ع) می‌فرمایند: آنگونه زندگی کن و آرزو داشته باش که انگار هزارها سال خواهی زیست .. و آنگونه برای آخرتت برنامه‌رزی کن که انگار لحظه‌ای دیگر خواهی رفت...

واقعا جوهر کار و تلاش و استفاده عالی از اوقات را می‌شود در ایشان دید. صبح تا غروب کار در مزرعه و بیل زدن و آباد کردن و چاه کندن و ... غروب و شب کمک به نیازمندان و خلق خدا و در دل شب هم خلوت با معبود و محبوب...

این امید ناب رو کمتر می‌شه جایی پیدا کرد چون بوی زمینی نداره. اما می‌شه الگو قرارش داد. به حد وسع و توانمون...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

یکی از بهترین دوستهای من تو زندگی و خصوصا تلاشهایم برای بهتر استفاده کردن از عمرم، کاغذ یادداشت‌های کوچیکی هستند که خیلی اوقات تمام کارهایی که توی روز می‌خوام انجام بدم رو تو اونا می‌نویسم و می‌ذارمشون تو جیبم. این کارها از فعالیت‌های اداری رو می‌پوشونه تا حتی مطالعه وبلاگ‌های دوستان یا واکس زدن کفش یا شنیدن فلان آهنگ هنگام رانندگی. می‌دونم که اگه فقط کارهای اداری یا مطالعات درسی رو توش بنویسم خیلی خشک می‌شه. به همین خاطر میونشون یه سری زنگ تفریح‌های زندگیمو قرار می‌دم. هیچ چیزی لذت اون رو نداره که تو پایان یه روز کاری ببینی تمام برنامه‌هات تیک خورده‌اند و تو داری غروب می‌ری خونه و حداقل اگه چند ساعت تا زمان خواب وقت داری می‌تونی اختصاصش بدی به خونواده‌ات.

یادمون باشه...همه ما نیاز داریم که دور و بر خودمون رو با کلی موفقیتهای کوچولو موچولو شلوغ کنیم. اثر اونا تو زندگیه ما خیلی زیاده. خیلی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
داشتم فکر می‌کردم اگه خدا یه روز قدرتی بهم می‌داد که یه چیزی رو از روی زمین بر دارم، یقینا اون چیز فقط توجیه بود و بس.
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

یه جایی خوندم:

نگرانی، دعاییست که ما با آن نشان می‌دهیم که چه چیزهایی را در زندگیمان نمی‌خواهیم.

این‌جور نگاه کردن هم قشنگه‌ها... اینجوری دیگه از نگرانی‌هایمان هم بدمون نمی‌آد و سعی نمی‌کنیم با هزار تا روش سایکولوژیک و ... اونا رو حذف کنیم. ته ته این ماجرا می‌شه همون پذیرش خود. بغل کردن خود و دوست داشتن خود با تموم مخلفاتش!

الهی فدات بشم نگرانی!

ولی از شوخی گذشته، بعدش نوشته بود... تجسم هم دعاییست برای آن چیزهایی که از خدا می‌خواهیم.

قربون خدا که به تعداد مخلوقاتش، راه گذاشته پیش پاشون برای دعا کردن و نزدیک شدن بهش.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

دیروز غروب وقت رانندگی داشتم از بزرگراه مدرس وارد بزرگراه صدر می‌شدم که یه‌دفعه یه چیزی تو ذهنم تکون خورد...یه خاطره نه چندان قدیمی... حدودا ٥ یا ٦ سال پیش که تو یه مدرسه درس می‌دادم چون خیلی از خونمون دور بود مجبور بودم صبح زود حرکت کنم. به همین خاطر اغلب اوقات که به این مسیر می‌رسیدم، آفتاب تازه داشت طلوع می‌کرد. اونقدر این طلوع بر روی شهر تهران با آن چشم‌انداز آن منطقه زیبا بود که من همیشه ماشینم رو کناری می‌زدم، پیاده می‌شدم و وسط بزرگراه می‌رفتم کنار پل و یه چند دقیقه‌ای به خورشید تر و تازه نیگا می‌کردم و نفس عمیق می‌کشیدم و حتی گاهی با یه‌ صدای نه چندان بلند داد می‌زدم سلام خورشید خانم!!  بعد هم سوار ماشینم می‌شدم و به راهم ادامه می‌دادم.

از اون روزا فقط ٥ سال گذشته، اما دیروز حتی فکر این کار هم به نظرم غیر ممکن ‌اومد.

یادم افتاد یکی از چیزایی که با بزرگ‌تر شدنم و گرفتار تر شدنم تو روزمرگی‌های زندگی از دست دادم همین شور و شوق بوده. الان شاید خیلی موفق‌تر هستم و خیلی چیزای بهتر و بیشتر تو زندگیم دارم...اما اون شور و شوق یه چیز دیگه بود..یه چیز خیلی خوب و شفاف و تازه و خنک و پاک و انرژی‌بخش... یه چیزی که انرژی‌اش ولتاژ بالاتری داشت.

خوشحالم که حداقل یادم اومد که چه چیزی رو از دست داده‌ام. امیدوارم با همت خودم و کمک خدا دوباره بتونم اونو تا حدی زنده کنم. می‌دونم که غیر ممکن نیست.

WMP0004896

شما چی؟ چیزی هست از روحیات و رفتارهاتون که دلتون براش تنگ شده باشه؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

می‌گن شک مقام خوبیه اما ایستگاه خوبی نیست. خیلی اوقات این نگرش‌های نیم‌جویده پست مدرن ما، باعث می‌شن بزرگترین موهبت زندگی یعنی ایمان و آرامش رو از دست بدیم. نه رومیه رومیم و نه زنگیه زنگ. شدیم مثل یه مرغ سر کنده که بی‌اختیار این‌طرف و اونطرف می‌زنیم خودمون رو. آنقدر تناقض تو ذهنمون جا خوش کرده که حتی نمی‌تونیم لذت زنده بودن و نفس کشیدن رو بچشیم. لذت همصحبتی با خدا که دیگه پیش‌کش.

آنقدر ریا دیده‌ایم و ازش متنفر شده‌ایم که گاهی خیلی کارهای خوبی که خودمون هم دلمون می‌خواد انجام بدیم و می‌دونیم انجامش بهمون حس خوبی می‌ده رو هم می‌ذاریم کنار...چون به خودمون قبولونده‌ایم که مذهبی بودن چیز خوبی نیست. پس می‌آییم و اگه خیلی هم همت کنیم خدایمان رو می‌بریم تو یه پستوی کوچیک و درشو قفل می‌زنیم و می‌کنیمش مال خود خودمون...جالبه که گاهی این خدا دیگه ماهیتش رو از دست می‌ده و تبدیل می‌شه فقط به یه سنگ صبور...قرار نیست ایمان به این خدا ما رو از یه‌سری کارهای بد نهی کنه و تشویقمون بکنه به یه‌سری کارهای خوب...چرا؟ چون ما فکر می‌کنیم کارهای خوب یعنی فقط کمک به دیگرون و خوب بودن...بقیه‌اش مثل نماز و روزه و مال حروم و ... همه‌اش ساخته و پرداخته ارباب دین اند که می‌خواسته‌اند قدرت داشته باشن و مردم رو تواین‌جور من‌درآوردی‌ها غرق کنن تا نفهمن چی داره سرشون می‌آد... بعد اگه ببینیم بعد یه مدت تبدیل شده‌ایم به یه آدم بی‌اعتقاد که فقط تنها دلخوشیش اینه که گاه‌گاهی می‌ره تو اون پستوهه و خداشو می‌آره بیرون و براش یه‌کم درد دل می‌کنه و می‌ذارتش سر جاش و می‌آد سراغ کارهای قبلی خودشع اصلا بهمون بر نمی‌خوره. 

بد زمونه‌ای شده...اگه بخوای نماز بخونی و روزه بگیری اونقدر ذره‌بین و تلسکوپ روی کارهای روزمره و کوچیکت می‌ذارن تا به خودشون ثابت کن که این آدم هم آدم نیست. چون اگه واقعا اهل خدا بود که فلان کار و بهمان عمل رو انجام نمی‌داد... اگر هم بخوای بی‌مذهب باشی...خفه می‌شی زیر بار نگاه‌های مذهبی‌هایی که خودشون رو از تو بهترون می‌دونن و آدم هم حسابت نمی‌کنن...نتیجه؟ همه از هم دور می‌شیم. نه اون غیرمذهبی‌ها اونقدر انصاف دارن که بدونن تو این وانفسای شک و ابلیس، همون صبح بلند شدن و نماز خوندن یا همین روزه گرفتن خودش سعادتیه که خدا نصیب یه بنده‌اش می‌کنه و باید آنقدر انصاف داد که فرصتی برای یه انسان قایل بشیم و اجازه بدیم تا تلاشش رو بکنه ... نه اون مذهبی‌ها آنقدر انصاف دارن که فکر کنن ملاک خوب بودن و بنده خدا بودن هزارها هزار است و شاید فقط خودش می‌دونه کدوم ملاک از کدوم‌ یک با ارزش‌تره.

کاش می‌شد یه‌کم بیشتر همدیگرو  تحمل می‌کردیم...کاش می شد یه‌کم خلوص هممون بیشتر می‌شد...کاش می‌شد مرز ارزش اعمال ظاهری و باطنی رو بدونیم و بفهمیم که همه‌اش ظاهر نیست و همه‌اش هم باطن نخواهد بود...

روی سخنم با خودم بود... کسی از این حرفهای ته دل مونده من، به خودش نگیره تو را به خدا.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥

همونجا واینسا

بیا بالاتر...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

فکرهای من (۳)

مامان بزرگم خدا بیامرز می‌گفت اول ماه رمضون فرشته‌ها می‌آن و تو دل هرکسی که روزه می‌گیره یه خوشه گندم می‌کارن. اون گندمه تا آخر ماه رمضون باعث می‌شه آدم روزه دار یه قوت خاصی برای مبارزه با گشنگی و تشنگی داشته باشه...

ماه رمضون برای من یعنی بوی خوب قبل از افطار و صدای ربنا و این دهان بستی...شجریان و اون تواشیح سبحانک یا من هو الله الذی لا اله الا هو الرحمن الرحیم الملک... بعدش هم نون چایی شیرین و کره و عسل که هیچ چیز رو باهاش عوض نمی‌کنم.

...

چرا یه ماه تموم در رحمتشو باز می‌ذاره؟ چرا هیچ پیش شرطی برای مهموناش نمی‌ذاره؟ چرا ما نمی‌فهمیم معنای رحمت بی‌منتها رو؟

چرا یه ماه تموم حواسمون به این نیست که این ماه با ماه‌های دیگه فرق می‌کنه؟

چرا با این‌که ۱۱ ماهه که هر چی دلمون خواسته تو هر زمانی که خواسته‌ایم خوردیم، اما اسم ماه رمضان و روزه که می‌آد عزا می‌گیریم چجوری تحمل کنیم؟ کم کمش اینه که ما تو اداره غر می‌زنیم که حالا چجوری چایی نخوریم؟!

کاشکی می شد صورت خدا رو وقتی داریم با خودمون درباره چایی نخوردن حرف می‌زنیم دید. وقتی جلو در رحمتش ایستاده و داره خودش همه رو دعوت می‌کنه و کاری هم به این نداره که طرف کیه و چه کاره است و پاکه یا ناپاک و ریا می‌کنه یا صادقه و ... و ما یه گوشه وایساده‌ایم و داریم دودوتا چارتا می‌کنیم که چجوری سحر بیشتر بخوریم که کمتر گشنمون بشه و چجوری با چایی نخوردنمون کنار بیاییم و آمپول ب کمپلکس و ب ۱۲ بزنیم تا خدای نکرده ضعیف نشیم و ...

... و او همچنان با رحمت و مهربانی داره ما را نیگا می‌کنه و لبخند می‌زنه...

بیچاره خدا...چرا ما را هنوز دوست داره؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

اول مهر برای هرکسی یه بویی داره...یه خاطره‌ای...

برای من بوی پاک‌کن‌های بودار رو می‌ده. اونایی که قرمز یا سبز روشن بودن و خیلی خوش‌بو بودن...تمام مدرسمون بوی اونا رو می‌داد...

بوی ساندویچ نون و پنیری که مامان برا زنگ تفریح درست کرده بودن. بهش می‌گفتیم قاضی. نمی‌دونم این اسم از کجا اومده ولی به هرحال به نون و پنیر لای نون می‌گفتیم قاضی.

بوی دفتر و کتاب نو...روپوش مدرسه نو که مادرم روی جیبش با رنگ روغن عکس گوفی و دانل‌داک رو نقاشی می‌کرد و عجب به من حس باحالی می‌داد چون روپوش من از همه متفاوت‌تر بود با اون نقاشیش...بعدها که رفتم راهنمایی و دبیرستان هیچ‌وقت اول مهر یا بعد ۱۳ به در لباس نوهام رو نپوشیدم چون فکر می‌کردم این یعنی خودنمایی و ...!

اول مهر هم برای من روز شادی بود و هم پر از دلهره... از این‌که با کدوم یک از بچه‌ها هم‌کلاس می‌شیم. از این‌که کدوم معلم می‌آد سرمون..از این‌که کلاسمون کجا می‌افته...از این‌که میز چندم می‌شینم؟ وسط یا سر میز یا چسبیده به دیوار...؟ از این‌که چند تا بچه زرنگ‌تر از من تو کلاس هستن...از این‌که کی زنگ تفریح می‌خوره... و اون صدای زنگ آخر که انگار دنیا رو قلمبه بهت می‌دادن!

چه روزایی بود...اون روزای بوی پاک‌کنی...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC