یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

تصور کنین...

اگه تو زندگیمون مجبور بودیم همه راه‌ها و مسافتها رو با یه پا لی لی کنیم، چقدر سخت می‌شد؟

پس چرا تو زندگی با خودمون، اغلب فقط از یه حس یا یه توانایی استفاده می‌کنیم؟ توروزمرگی زندگی خانوادگی یا شغلیمون فقط یه‌سری کارا رو بصورت دائم و معمولی انجام می‌دیم؟ چرا تو هیچ‌چیزی تنوع نمی‌آریم؟ چرا به خودمون اجازه نمی‌دیم تازه‌تر بشیم و راه‌ها و روش‌ها و حس‌های تازه‌تر رو هم تجربه کنیم؟

خنده داره...ولی گاهی حتی نوشتن نامه‌های اداری با یه رنگ خودکار دیگه، رفتن به سمت خونه از یه مسیر دیگه، شستن ظرفا با یه مایع ظرفشوییه دیگه و خیلی حتی‌های دیگه توی  سیستم همیشگیه ما یه لرزش کوچیک می‌ده. و این به ما یادآوریه زمان حال رو می‌کنه...که هستیم و نفس می‌کشیم و فرصت داریم...برای بازسازی و بهتر شدن...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥

حقيقتش ديشب موقع خواب داشتم به همين موضوعی که تو پست پایین نوشتم فکر می‌کردم. اين‌که اگه همين الان اون فرشته يا غوله يا به قول آبی آسمانی وضعيت مدار تحقق خواسته ها بياد و از من بخواد بدون فوت وقت ۳ تا آرزوهامو  پشت سر هم بگم، چی‌میگم؟ شاید برای اولین بار بود که با تمام وجودم فهمیدم بعضی کارها چقدر در اوج سادگی سختند و چقدر ما در طی زندگیمون خواسته و آرزو داریم اما وقتی می‌خواهیم به اونا اولویت بدیم تا چه اندازه برامون مشکل می‌شه. و این یعنی روشن نبودن نقشه زندگی ما. یعنی ندونستن این‌که واقعا دنبال چی هستیم و روزها و شبای عمرمون رو در پی چه چیزی با هم عوض می‌کنیم؟ فقط روزمرگی؟ یا یه هدف کوتاه مدت؟ یا نه، یه چیزای والاتر.

به هرحال چون فرض بر این بود که درخواست سلامتی و عاقبت به‌خیری برای خودم و دیگران مفروضند و قراره اونا رو خود اوسا کریم بهمون بده...فکر کردم این سه‌تا آرزوهای منه:

اولش این‌که تو زندگیم آدم موفقی بشم و مفید و الگو باشم.

دومیش این‌که فهمم زیاد بشه. از خودم و از چرایی رفتار دیگران.

سومیش این‌که کلی پولدار بشم. البته با برکت.

بعد می‌دونین با اون پولا چیکار می‌کردم؟ وقتی یه نفری آخر ماه گذشته فقط ٥٠٠ تومان از حقوقش باقی مونده بود و بهش می‌دادن، من راحت تمام حقوق اون ماهشو بهش می‌دادم تا بره دماغ رییسشونو بسوزونه! ؛ برای قلب آبی یه بی.ام.و آخرین مدل می‌خریدم؛ تمام بچه‌های گرسنه دنیا رو سیر می‌کردم تا از خود با خویش نگران نباشه؛ یه کاری می‌کردم تا بلفی هیچ‌وقت تا آخر عمر صد ساله‌اش نگران نشه؛ کلی پول به غوله می‌دادم تا همیشه برای مثل آب برای شکلات حاضر بشه و آرزوهاش رو برآورده کنه و از طرف دیگه هم بیاد و هر چند وقت یه بار چند تا از فوت و فن‌هاش رو به پریشاندخت یاد بده؛ یه لپ‌تاپ آخرین مدل با یه خونه بزرگتر برای خرچنگ‌زاده می‌خریدم و آخرش هم غول چراغ رو برای یه ماه فول تایم استخدام می‌کردم تا بره زیر پای اونایی که ننوشتن آرزوهاشون چیه و مهم‌هاشو برا خودشون نگه داشتن بشینه تا بالاخره از رو برن و بهش بگن چی می‌خواستن و اونم اونا رو برآورده کنه. ضمنا بهش می‌گفتم بره ببینه این کتیبه‌های من کجا رفت ؟... (عجب نطق چاپلوسانه‌ای. جون می‌ده برای جذب رای! اگه من یه زمان کاندیدای یه مقامی شدم به من رای بدین‌ها)

امیدوارم دل‌های هممون اونقدر پاک بشه که بتونیم بهش بگیم خونه خدا...اون موقع شاید اونقدر دلمون آروم و قوی بشه که فقط خودشو بخواهیم و خودشو...چون هیچی جلوی مزه اون، مزه  نداره. می‌دونم همه اونایی که این‌جا می‌آن بارها تو وضعیتی بوده‌اند که می‌دونستن خیلی به خدا نزدیکن...می‌دونم که اون مزه رو با هیچ چیزی عوض نمی‌کنن.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

بچه که بودم یه کتاب داشتم بنام سه آرزو. داستانش مربوط به یه زن و شوهر فقیر می‌شد که آه تو بساط نداشتن. یه شب یه فرشته می‌آد و بهشون می‌گه چون آدمای خوبی بودین من ۳ تا از آرزوهای شما رو برآورده می‌کنم. زنه از شدت خوشحالی و از شدت گرسنگی بدون هماهنگی می‌آد و می‌گه کاش تو قابلمه ما چند تا سوسیس خوشمزه بود. همون موقع چند تا سوسیس (که یادمه عکساشون خیلی باحال بود و من هر وقت اونا رو می‌دیدم هوس سوسیس می‌کردم!) می‌آد و می‌افته تو قابلمه اونا. مرده که می‌بینه اینجوری یکی از آرزوهاشون رو بخاطر چند تا دونه سوسیس از دست داده، عصبانی می‌شه و شروع می‌کنه با زنه جر و بحث کردن. دعوا که بالا می‌گیره مرده عصبانی می‌شه و می‌گه ایشالله!(البته این کلمه از من بود!) اون سوسیسا بچسبن به دماغ تو! چشمتون روز بد نبینه. سوسیسا به همون صورت قطاری که به هم وصل بودن می‌آن و می‌چسبن به دماغ خانومه. زنه گریه‌اش می‌گرفت و مرده هم که پشیمون شده بود هر کاری می‌کنه نمی‌تونه اونا رو از دماغ زنه جدا کنه. نهایتا شوهره آرزوی آخر رو اینطور بیان می‌کنه که فقط دلم می‌خواد دماغ زنم مثل همون روز اول بشه... صفحه آخر اون کتاب رو خوب به خاطر دارم که زنه و شوهره نشسته بودن پشت میز و با خنده و شادی داشتن سوسیسشون رو می‌خوردن.

این مقدمه طولانی رو برای این گفتم که گاهی وقتی می‌خوام دعا کنم و احساس می‌کنم که دلم نزدیکتر به پروردگار مهربونه، می‌مونم که اولین خواسته‌ام چی باشه. البته همیشه اولیش درخواست سلامتیه. بعدشم موفقیت و عاقبت به خیری بعد هم برکت بیشتر تو زندگی و ...

اما گاهی با خودم فکر می‌کنم اگه یکی از همون فرشته‌ها جلوم سبز می‌شد یا مثلا یه مقام خیلی مهم بهم می‌گفت هرچی بخوای بهت می‌دم (با توجه به اینکه اعطای سلامتی و وعاقبت به‌خیری و ... جزو توانایی‌های اون نیست) من چی ازش می‌خواستم؟

شماها چی؟ اگه قرار باشه ۳ تا از مهم‌ترین آرزوهاتون رو پیش خدا مطرح کنین چی می‌خواستین؟ خدایی که می‌دونین از ته ته دل شما هم باخبره و نمی‌شه چیزی رو به زبون بیاریم که تو دلمون یه چیز دیگه رو بیشتر ازش می‌خواهیم. ازش چی می‌خواستین؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

روشنی‌ها در پریشانی بود دل بد مکن

هرکجا ویرانه‌ای دیدم پر از مهتاب بود...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

ممنون از نظراتی که برای پست قبلی نوشتین. خیلی خوب و مفید بود. هم برای خودم و هم احتمالا برای هر کس دیگه‌ای که این‌جا رو می‌خونه. چون ناخودآگاه یه دایره‌المعارف کوچیک شد از کتابا و موسیقی‌هایی که ما فکر می‌کنیم ارزش شنیدن رو دارن. حقیقتش یکی دو ساعت وقت گذاشتم تا یه جمع‌بندی از نظراتی که نوشته شده بودن رو اینجا بنویسم. کلی اسم کتاب و نویسنده و شاعر و موسیقی‌دان و ... در اومد که راستش رو بخواهید احتیاج به یه فرصت عظیم برای تایپ داشت که من ندارم. بعد از اونجایی که آدم برای تنبلی‌های خودش سریع یه توجیه می‌سازه به خودم گفتم اصلا قشنگیه این کامنت‌ها اینه که با زبون و حس و حال خود نویسنده‌اش خونده بشه و اگه تو بخواهی اونا رو دسته‌بندی کنی لطفش از بین می‌ره و به همین خاطر با وجدانی آسوده بی‌خیال این‌کار شدم

ولی یه‌چیزایی برام تو این جمع‌بندی جالب بود...

این‌که قران بیشترین رتبه رو  تو کتابا آورد و بعد از اون برخی از دیوان‌ها مثل مثنوی و حافظ و دیوان شمس و شانه به شانه اونا کتابای کوئلیو خصوصا کیمیاگر. بعد من رفتم تو فکر... این‌که کیمیاگر کوئلیو رو خودم چقدر دوست دارم و این‌که هر وقت اون صحنه حرف زدن مرد چوپون با باد و خورشید و نهایتا روح هستی رو می‌خونم چقدر به خودم می‌لرزم و چقدر بعد از اون حس‌های خوب دارم...بعد باز هم فکر کردم که کوئلیو تم اصلی این داستان رو که می‌گن پر فروش‌ترین کتاب از نوع خودش در ایران و جهان بوده از دفتر ششم مولانا برداشت کرده و تنها تفاوتش اینه بجای این‌که چوپونه از بغداد بره مصر، تو کتاب کیمیاگر از اسپانیا میره مصر و یه‌کم هم داستان‌های عشقی (البته زیبا و جذاب) داره... و باز فکر می‌کنم...به خودم، به خودمون، به گنجینه‌هایی که زیر  سر خودمون داریم و قدرشو نمی‌دونیم و به مثنوی که داریم و باید راه بیفتیم دور دنیا و آخرش هم برگردیم ببینیم تو خونه خودمون بوده و...

درخصوص موسیقی هم بیشترین رتبه رو نوارهای گزیده آورد. بعدش هم تقریبا همه نوع موسیقی رو می‌شد تو نظرات دید. هرچند برام جالب بود که هیچ‌کدوم از موسیقی‌های رپ و راک و هیپ‌هاپ و دی‌جی تو انتخاب‌ها نبود. البته نمی‌خوام از این موضوع نتیجه خاصی بگیرم ولی... راستشو بگم خوشم اومد!

در هر حال آخرین فکر اینه که انشاالله اگه خدا جور کنه و بتونیم همه با هم یه سفر بریم ناکجاآبادی که تا دو سه سال از شر همه فکرهای بد و غصه و دلهره و ... راحت بشیم از همین الان می‌دونم که سفر پر ماجرا و باحالی خواهیم داشت. چون اگه کوله‌پشتیهامون رو خالی کنیم وسط، یه کتابخونه و موسسه صوتی فرهنگی! می‌تونیم ازش در بیارم که  حالا حالها حوصلمون سر نمی‌ره...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥

یه سوال برای این‌که هم خودمون فکر کنیم و هم تجربمون رو در اختیار دیگرون قرار بدیم.

اگه قرار بود تو یه موقعیتی ۴ تا کتاب و دو تا نوار موسیقی با خودمون برداریم و تا چند سال فقط محدود به استفاده از اونا باشیم، چه كتابا و نوارها (سي‌دي‌) هايي رو بر مي‌داشتين؟ اگه تعداد زياد بشه مي‌تونم يه ليست از كتاب و موسيقي‌هايي كه براي خواننده‌هاي اين وبلاگ - كه خيلي اشتراكات هم با هم دارن - ، جالب و جذابه درست كنم و در اختيار همه بذارم. اگه تونستين نظر ديگروني رو هم كه مي‌دونين به اين‌گونه مطالب علاقمندند بگيرين و اينجا بنويسين. شايد نتيجه‌اش به درد هممون بخوره. فقط يادمون باشه مشخصات کامل از کتابا رو بياريم. ممنون.

خودمم ايشاالله مي‌نويسم. فقط يه‌كم بايد فكر كنم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥

فكرهای من (۲)

با خودم فكر مي‌كنم... نبايد از خودم خجالت بكشم؟ چقدر از عمرم رفته و من هنوز دارم چرخ چرخ مي‌زنم؟

چقدر اطلاعات دارم اما بلد نيستم در مورد خودم و زندگيم بكار ببرم؟

چقدر معلومات دارم اما عمق همشون ۱ اينچ بيشتر نيست؟

چقدر فرصت باقيمانده براي زندگيم دارم براي اينكه درستش كنم و روال بهش بدم. براي اينكه درياش كنم و از اين حالت بركه‌اي كه با يه سنگ كوچي كه تالاپي توش مي‌افته كل سطحشو تكون مي‌ده درش بيارم بيرون...هان ؟

چقدر وقت برام مونده تا قبل از اين‌که به جايی برسم که آرامش‌های کاذب زندگی و بی‌خيالی‌هاش رو بچسبم و ديگه هم ول نکنم، يه آدم مصمم و قوی و با اراده و با هدف از خودم بسازم...

چرا شروع نمی‌كنم؟

چرا متمركز نمی‌شم رو اون چيزايی كه می‌خوام و خيلی از وقتهای زندگيم مثل زمانايی كه تو بين وبلاگا چرخ می‌زنيم و از هر وبلاگی يه چيزی می‌خونيم و آخر سرش هم هيچی از اونايی كه خونديم يادمون نمی‌مونه! داره به نوك زدن به هرچی دم دستم می‌رسه می‌گذره؟

چرا شروع نمی‌كنم؟

...

همتت كو مرد مومن؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥

فكرهاي من (۱):

گاهی اوقات با خودم فکر می‌کردم خیلی از این مطالبی که سال‌هاست تو کتابهای خودشناسی و مثبت‌اندیشی ميخونم، يه جورايي نچسبند! منظورم اينه كه فارغ از تفاوت فرهنگي من و علي و مريم و زهرا و ... با تام و  فرد و كريستين و جوليا و ... خيلي از روشهاي مندرج تو اون كتابا بهم حالت مسكن رو مي‌دادند. يه‌جور آرامش موضعي. نمي‌گم بد بود. خيلي هم خوب بود. گاهي ما واقعا به يه مسكن كه سريع عمل كنه نياز داريم. و حق هم داريم. تو اين رابطه مثلا وقتي افسرده مي‌شدي مي‌گفتن برو تو خيابون، بخند، سرتو بالا بگير،‌برا خودت جايزه بخر، به همه لبخند بزن و ... تا بالاخره حس كني از خودت اومده‌اي بيرون.

اما تو اين چند سال اخير احساس مي‌كنم خود روانشناسا و متخصصان خودشناسي هم يه جورايي به اين معضل سطحي‌نگري پي برده‌اند. كتاباي استفن كاوي و وين داير رو بخونين. نقب زده‌اند به يه متون ماندگارتر، يه ميراث استوارتر. رفته اند سراغ عوامل واقعي و از همه مهمتر، پايدار آرامش و شادي...چيزايي مثل عرفان اونم از نوع حقيقيش، آرامش ناشي از خوب بودن، رابطه عالي با ديگران ناشي از درك آنها و گذشت نسبت به اشتباهاتشون، پذيرش حقيقت زندگي و مرگ، كسب آرامش ناشي از ارتباط با خدا، فهم دقيق كلمه مهربوني با خود و ديگران، بيرون اومدن از فضاي تك بعدي از طريق هم‌نشيني با آدماي خوب و ...

من با اين مفاهيم بيشتر حال مي‌كنم چون يكي از بزررگترين آرزوهام كسب آرامش حقيقيه و فكر مي‌كنم اين روشها براي رسيدن به اون هدف، ابزارهاي مطمئن‌تري اند.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

۱- ممنون از نظراتتون برای پست قبلی. البته حرف من این نبود که نباید از غم نوشت یا این‌که چرا از غم می‌نویسند. تمام حرف من این بود که ذهن و وجود ما یه حد آستانه‌ای داره که خیلی اوقات ما ازش بی‌خبریم. یعنی مثل اعضای بدن نمی‌مونه که وقتی درد از حد تحملمون بگذره مجبورمون کنه داد بکشیم و خودمون رو از اون مخمصه بیاریم بیرون. حد آستانه روح و ذهن ما خیلی حساس‌تر و در عین حال پنهان‌تره. به همین خاطر ناخودآگاه خیلی چیزایی که می‌نویسیم یا می‌خونیم روش اثر منفی داره و ما هم اصلا نه انگار که انگار!. من با استفاده از فضای مجازی برای گریه کردن و اندوهگین شدن خیلی هم موافقم. اما می‌گم یه روز نیاد که ببینیم از اون وجود قابل و توانای ما دیگه چیزی نمونده.

۲- هیچی! بعدا می‌نویسمش!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥

گاهی فکر می‌کنم برای یه دوره افسرده‌سازی! می‌شه راحت رفت و کامپیوتر رو روشن کرد و بصورت اتفاقی ۱۰ تا ۱۵ تا وبلاگ رو خوند...بعد بدون هیچ عوارض جانبی...افسردگی گرفت. به همین سادگی و به همین موثری!

متاسفانه ما تمایلمون بیشتر به سمت خستگی‌ و دلمردگی‌ و غر زدن‌ و شکوه کردن و آه و ناله کردن و سوزناک نگاه کردن و غروب کردن و منتظر چیزی شدن است. چیزی که دلمون می‌خواد بیاد و اتفاق بیفته اما دائما به زبون می‌گیم می‌دونم که نمی‌شه.

اگه یه اتفاق شاد تو زندگیمون بیفته یا اصلا نمی‌فهمیم، یا زود فراموشش می‌کنیم، یا اونقدر متفکرانه و با سوز و گداز بهش فکر می‌کنیم که بیچاره می‌ره و دیگه اینطرفا پیداش نمی‌شه.

به خودمون قبولوندیم که حصار امن ایجاد کردن برای خود، یعنی لولیدن تو ملغمه‌ای از تفکر و غم و بهت‌زدگی و این‌که چون می‌دونیم آخر همه چیز تلخه، پس از همین حالا خودمون رو آماده می‌کنیم تا با چشاندن ذره ذره تلخیبه به وجودمون، یه دفعه در مواجهه با اون اتفاق محتوم! پس نیفتیم و شوکه نشیم!

اگه اسم شادی و آرامش و یقین و خدا و رحمت اون و حمایت اون و ... میشه خوب می‌تونیم بیت بعدیش رو بگیم و کلی حرف بزنیم و از خوبی‌های خدا و مهربونی‌هاش و رضایت به قضای او داستانها بگیم اما یه ذره این حرفا رو درباره خودمون بکار نمی‌بریم.

به خدا غم و غصه و آه و ناله و شکوه هم حدی داره... همین حس هاست که ما رو چسبونده رو زمین و نمی‌ذاره یه تکونی به خودمون بدیم...نمی‌ذاره یه کم قدرت خودمون رو باور کنیم...نمی‌ذاره یه کم ابتکار و نوآوری و دیدن از زاویه دیگه رو تو زندگیمون بکار بندازیم...نمی‌ذاره تو لحظه حال زندگی کنیم و قدر داده‌های خدا رو نه به زبون بلکه با عمل و استفاده کردن از اون نعمتها در جهت پیشرفتمون بدونیم و هزارتا نمی‌ذاره دیگه.

به جون خود خدا و به جون همه ماها که بنده‌هاشیم و بچه‌هاشیم و جانشین‌هاش تو این زمین...فاصله ما تا موفقیت و پیروزی و تغییر و نوزایی درونی و بیرونی...فقط و فقط سه حرفه...همت.

یعنی هنوز وقتش نرسیده از این پوسته کرخی و عادت خودمون رو خلاص کنیم و بریم لب پرتگاه و بپریم ...؟ نمی‌خواهیم یاد بگیریم اوج گرفتنو؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥

مشتري گرامي لطفا:

تا آماده شدن سفارش، به لحظات شيرين زندگي خود فكر كنيد!

جالبه ها ، نه؟ به اين مي‌گن خوش‌فكري و متفاوت فكر كردن.

يكي از خوانندگان خوب اين نوشته‌ها، چند روز پيش زحمت كشيده بودند و يك فيش رستوران كه مطلب بالا روش نوشته شده بود رو براي من اسكن و ايميل كرده بودن. ممنون از ايشون.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC