یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥

DMM81906GW.jpg

گاهی فکر می‌کنیم تو زندگی مشترک یا روابط شخصیمون، كنار اومدن با يه وضعيتي به معناي باخت ما و برد طرف مقابله. يه چيزي مثل تئوري‌هاي برد -  باخت.

اما در حقيقت اينطور نيست. خيلي اوقات اين يه بازيه برد برده. يعني با گذشت كردنت هم خودت تا ابد احساس آرامش مي‌كني و هم طرف مقابلت به خواسته‌اش مي‌رسه. قبول دارم كه هميشه گذشت خوب نيست و بستگي به ميزان درك و فهم طرف مقابل هم داره؛ اما حقيقتا خيلي از مسائلي كه من و تو روش پافشاري مي‌كنيم و بخاطرش يه روز يا هفته از عمرمون رو به خودمون تلخ مي‌كنيم، ارزش اون همه تنش رو نداشته‌اند...

خودمونيم ها! بعد از چند روز اينو مي‌فهميم اما به روي خودمون هم نمي‌آريم!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥

هر وقت تونستي تو زندگي بدو. هر وقت هم كه نتونستي وايسا و نفسي تازه كن. اغلب تو ايستادن ها و آروم شدن هاست كه يه‌سري خلاقيت‌هاي خاص  بروز مي‌كنن. چون يه جورايي مي‌آييم تو زمان حال.

به هرحال وقتي تنظيممون به هم مي‌خوره مي‌شه فرصتي به خود داد براي مجددا تنظيم شدن. دنيا كه با تنظيم ما تنظيم نمي‌شه.اون به راه خودش ادامه مي‌ده و اگر چند دقيقه، چند ساعت يا چند روز ديگه ما دوباره شروع كنيم، خيلي نرم و زيبا ما رو تو آغوش خودش گم مي‌كنه و مي‌بره تو جريان اصلي.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥

شاید یکی از معناهای سکوت، فقدان زندگي باشه و بعضي جاها بگن فلان‌جا سوت و كور بود...

اما سكوت معناهاي ديگه‌اي هم داره...خيلي بيشتر از اولي...مثلا آرامش، عمق، شنيدن صداي بازي‌هاي كودكانه كودك درون، نجواي قلبي با خدا،  تفكر و ده‌ها دواي ديگر براي روح‌هاي خسته. يا حتي نشان رضايت (مباركه!)

گاهي واقعا نياز به سكوت داريم...براي زدودن زنگارها و خستگي‌ها... براي نشان دادن عمق علاقه‌امان و از همه مهم‌تر براي ارتباط برقرار كردن با خود و خدامون. خودمون خوب می‌دونيم وقتي زياد حرف مي‌زنيم تنها كاری كه می‌كنيم اينه كه دائما از عمق به سطح مي‌آييم.

يادمون باشه سكوت تنها زبانيه كه بين‌الملليه..بد نيست خوب ياد بگيريمش. خصوصا بخش درک مطلب (Comprehention) اون رو.

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥

یه زمانی موقعی که بچه بودیم یه داستانهایی رو تو کتابای دینی و فارسی و کتابای داستان و ... می‌خوندیم که شاید اون موقع‌ها خیلی چیزی ازشون نمی‌فهمیدیم. از پطرس فداکار و پرویز (که با تقلید دست‌خط باباش پشت نامه‌ها رو می‌نوشت و تموم شب اینکارو می‌کرد تا به بابابش کمک کنه و باباهه نمی‌دونست) گرفته تا داستانهای زیبای دینی که اون موقع‌ها تو کتابایی که مخصوص کودکان و نوجوانان بود و دفتر نشر فرهنگ اسلامی چاپشون می‌کرد و عکس‌هاشون رو استاد صادق صندوقی می‌کشید و و چقدر هم قشنگ می‌کشید...

چند روز پیش ناخودآگاه یاد داستان ابرهه افتادم. همونی که می‌خواست خونه خدا رو ویرون کنه و عبدالمطلب به عنوان بزرگ شهر آمد پیشش و ابرهه فکر می‌کرد برای تقاضا و التماس آمده ولی حضرت عبدالمطلب گفت به سربازانت بگو شتران مرا پس دهند و وقتی تعجب ابرهه را دید گفت: من مالک این شتران هستم و این خانه (کعبه) هم خدا و مالک خودش را دارد، خود او می‌داند چگونه از آن محافظت کند...

بعد هم داستان ابرهه و سوره ابابیل و آن پرندگان و سنگها و ...

 پیش خودم فکر می‌کردم چقدر یقین چیز خوبیه...چقدر آرامش می‌ده...چقدر مهمه که بدونی تو قرار نیست بیای کارهای خدا رو راستو ریست کنی...اون قراره هوای تو رو داشته باشه.

دیشب تو تلویزیون تو یه برنامه یه شعری رو شنیدم که مضمونش این بود که خدا به بنده‌اش می‌گفت: به تو پا دادم که به طواف من بیایی...تو هم دلت را به من بده تا من به طواف تو بیایم...

ای وای...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥

چند وقت پیش فرصتی پیش اومد تا بخاطر تاثیرپذیری از یه کتابی که داشتم می‌خوندمش، یه ورق کاغذ بردارم و ترسهام رو توش بنویسم. مي‌دونين بخش جالب ماجرا كجا بود؟

...

اغلب چيزايي كه ازشون مي‌ترسيدم، هيچ‌وقت برام رخ نداده بود. يعني تجربشون نكرده بودم...فقط مي‌ترسيدم نكنه يه روزي اتفاق بيفتن!

هرچند نمي‌خوام اثر اونا رو انكار كنم، اما گاهي با خودم فكر مي‌كنم آيا واقعا ارزش اين‌همه انرژي‌اي كه پاشون هدر مي‌دم رو دارن؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥

گاهی همه کارها و مقدمات رو می‌چینیم و حرکت آخر رو انجام نمی‌دیم...

گاهی هم همه موقعیتها و فرصت‌ها مهیا هستند و فقط نیازمند یه حرکت کوچیک برای شروعند که ما اونو می‌ذاریم کنار...

گاهی خیلی کارها نیازمند یه کلیک کوچیکند...فقط یه حرکت کوچیک و ساده

بهش فکر کنین.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥

یادمه خیلی سال پیش یه مطلبی رو تو کتاب بذرهای عظمت نوشته دنیس ویتلی می‌خوندم که راجع به نگرانی‌هایی بود که همه ماها درباره آینده داریم. نویسنده به یه تیکه روزنامه آمریکایی تو اواسط قرن نوزدهم اشاره کرده بود که در اون با نگرانی اعلام شده بود از این به بعد خانه‌های آمریکاییها تو خاموشی فرو خواهد رفت و ظلمات همه جا رو فرا می‌گیره. می‌دونین دلیل اون روزنامه چی بود؟ به خطر انقراض افتادن نسل نهنگ‌های دریایی! چون اون وقتا از روغن نهنگ برای روشنایی چراغهای پیه سوز استفاده می‌شده این نتیجه‌گیری انجام شده بود. دنیس ویتلی هم از این موضوع نتیجه گرفته بود که نگرانی‌های اغلب ماها بی‌مورده چون با گذشت زمان (همونطور که ادیسون به داد نهنگهای دریایی رسید!) راه‌هایی برای حل مشکل ماها روشن می‌شه که ما قبل از اون حتی تصورش رو هم نمی‌کردیم...

این مطلب هر وقت که پیش خودم فکر می‌کنم تهرون یا در کل، دنيا تو ده بيست سال آينده آيا جاي زندگي كردن هست يا نه، به يادم مي‌آد و يه لبخند رو لبم مي‌نشونه.

جدا از امكان زندگي و ... يه نتيجه ديگه هم مي‌شه از اين مطلب گرفت...: مي‌شه اميدوار بود كه خيلي از مشكلاتي كه فكر مي‌كنيم ديگه برامون حل نشدني هستن، يه روزي، يه جايي و به يه شكلي كه شايد اصلا فكرش رو نكنيم، حل خواهند شد.خيلي ساده‌تر از اوني كه فكرش رو بكنيم

اين مطلب رو مثل يه فال براي امروز خودتون بدونين و راحت برين دنبال بقيه زندگي كردنتون... خدا خيلي بزرگتر از خواسته هاي ماست. فقط يادش از يادمون نره...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC