یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥

گاهي لازمه خودمون رو تحويل بگيريم...

تو يه خلوت واقعي به افتخار خودمون يه راني باز كنيم و بريم بالا و بعد از مست كردن! شروع كنيم از خوبي‌هاي خودمون بگيم...از موقعيت‌هايي كه سخت بوده‌اند و ما ازش گذر كرده‌ايم...از موفقيت‌هايي كه با زحمت بسيار بدست آورده‌ايم ...از تغييراتي كه مجبور بوديم بخاطر تطابق با شرايطي كه در اختيارمون نبوده، انجام بديم و هزارتا چيز ديگه.

بعد تكيه بديم و خدا رو شكر كنيم و ازش قدرت و توانايي و درك توام با آرامش بيشتري بخواهيم.

گاهي واقعا لازمه كه سرمون رو بالا بگيريم و به خودمون و خودمون ايمان داشته باشيم... واقعا لازمه

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥

شما تابحال دچار ترس از موفقيت شدين؟ يه حس عجيب و غريب که ما رو از پيگيری يه سری از روياهامون دور می‌کنه. يه حسی که بهمون می‌گه: اگه به اونجا که آرزوشو می‌کني، برسي، می‌دونی چقدر بايد مسئوليت به عهده بگيري؟ چقدر بايد منتظر وقايع نامنتظره باشي؟ چقدر...   و آنقدر می‌گه كه تو دلمون رو خالی می‌كنه...بعد با خودمون می‌گيم راست می‌گه ها! همينطوری كه هستم خوبه!

بد نيست گاهی به اين موضوع فكر كنيم كه مانع اصلی رويا ديدن ما چيه؟ چرا ما گاهی اوقات حتی سعی نمی‌كنيم آرزوهای بزرگ‌تر رو مزه مزه كنيم؟ چرا يه بار هم كه شده نمی‌آييم سه روز پشت سر هم تلاش كنيم توجيه نكنيم؟ 

خودمون هم می‌دونيم...بالاتر نگاه كردن ترس نداره.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥

يه حس جالب و لذتبخشی رو گاهی اوقات درون خودم درک می‌کنم که مطمئنم شماها هم باهاش آشنايين. گاهی که يه کار سخت رو با موفقيت انجام می‌دم...يا زمانی که مثلا يه متن درسی رو که فکر می‌کردم ازش چيزی نمی‌فهممَ می‌خونم و می‌بينم خوب فهمیده‌ام... يا زمانی که روزم رو با انجام چندتا کار درست و حسابی و جون‌دار به اتمام رسونده‌ام...يا زمانی که طی يه روز چندتا کار عقب مونده اعصاب خردکن و انرژی‌بر رو به نهايت رسونده‌ام و مغزم رو ازشون خلاص کرده‌ام.. يا...

نمی‌دونم به اين حس چی‌ می‌شه گفت. ولی به معنای دقيق کلمه يه حس مملو از لذت خالصه. يه حس ُSharp . حس مفيد بودن. حس اقتدار. شايد هم مثل زدن بنزين سوپر تو ماشين زندگي..

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

به نااميدی از اين در مرو بزن فالي

                   بود كه قرعه دولت به نام ما افتد...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥

پريشب يه برنامه تلويزيونی از اپرا وينفری می‌ديدم که عنوانش بود Wild Dreans Come True . رفتم تو فکر که چند وقته ديگه بی‌مهابا و بدون محاسبه‌گری آرزو کردن رو گذاشته‌ام کنار؟ يه سال؟ ۳ سال؟ ۵ سال؟ يادم نمی‌اومد.

از خودم خجالت کشيدم. چون هميشه خودم رو يه نمونه زنده از آدمايی می‌دونستم که خيلی چيزا تو زندگيش رو دقيق دقيق آرزو کرده بود و بهشون رسيده بود و اين فقط يه مطلب الكی جذاب تو كتابای خودشناسی نبود. من واقعا بهشون رسيده بودم.

فکر کنم بيشتر تو اين چند ساله تلاش کردم تا موقعيت‌هايی که داشتم رو نگه دارم و زمينه رو جوری بچينم که اگه جايی ضربه خوردم، تعادلم رو از دست ندم. از اين روش زندگيم ناراضی نيستم و می‌دونم كه اونو آگاهانه انتخاب كرده‌ام... اما دلم واقعا برای بی‌محابا آرزو كردن تنگ شده...

فكر كنم وقتشه تمام در و پنجره‌های ذهنم رو باز بذارم تا اونی كه دلشون می‌خواد رو بهم بگن...

اون پنجره كوچيكه تو عكس رو می‌بينين؟ شايد تو ذهن من يا شما اون از همه مهم‌تر باشه...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥

گاهی اوقات يه ماشين با يه تک استارت روشن می‌شه، گاهی با چند تا استارت و گاهی هم با استارت زدن نمی‌شه اونو روشن كرد.

اينجور مواقع اونو می‌ذاريم تو دنده و هلش می‌ديم. يعنی سيستم رو برعكس می‌كنيم. موتور رو بصورت مكانيكی راه می‌اندازيم تا سيستم برق ماشين راه بيفته.

ما آدما هم مثل ماشينامون می‌مونيم. گاهی زندگی بر وفق مراده و همه چيز درست كار می‌كنه. گاهی هم نه. اون موقع نبايد صرف اين‌كه باتری تموم كرده‌ايم بشينيم و زانوی غم بغل كنيم. بايد خودمونو بندازيم تو سرازيری و هل بديم. هرچقدر هم غممون سنگين باشه بايد بالاخره پاشيم و به زور هم كه شده خودمونو روشن كنيم.

مهم همون همت هل دادنه. بعد كه روشن شد... كارا يواش يواش درست می‌شه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥

Nature never repeats herself, and the possibilities of one human soul will never be found in another

Elizabeth Cady Stanton

خيلی اوقات پيش اومده که ما دلمون خواسته متفاوت باشيم. از ديگرون، از خود قبليمون، از آدمايی که دور و برمونن و ...

گاهی می‌دونيم برای متفاوت بودن بايد چيکار کنيم و گاهی هم فقط اونو تقليل می‌ديم به يه سری کارهای ظاهری و سطحی. مثلا بجای اين‌که بياييم و يه تغيير اساسی تو خودمون بديم، می‌آييم و يه جور خاصی لباس می‌پوشيم تا نشون بديم از ديگرون متمايزيم. نمی‌خوام قضاوت ارزشی کنم. يقينا اينجور آدما هم تو اون لحظه دليل خاصی برای کارشون دارن که براشون منطقی جلوه می‌کنه. اگه بی‌انصاف نباشيم، شايد هممون هم تو زندگی اينکارو کرده‌ايم و مزه‌اش هم زير زبونمون هست! ولی بحث من يه چيز ديگه‌است. اين‌که اگه می‌خوايم متفاوت باشيم، تلاش کنيم برسيم به عمق مساله نه اين‌که تو ظاهرش بمونيم.

خيلی از ماها می‌تونيم با يه تغيير کوچيک کلی زير و رو بشيم. مثلا يه قرار هفتگی با خودمون برای اين‌که از اول اين هفته تا هفته ديگه همين روز دلم می‌خواد فلان کار متفاوت رو تو زندگيم بکنم. مثلا شروع کنم به آب درماني، يا فرضا روزی فلان قدر پياده‌روی کنم، يا مثلا تلاش کنم ارتباط صميمانه‌تری با طبيعت و درختا و گنجیشکا و ياکريمای دور و برم ايجاد کنم (مثلا برم ٥٠٠ تومن بدم يه کيلو ارزن بخرم، صبح‌ها براشون غذا بريزم تا بخورن)، يا فرضا کارهای اداره‌ام رو با دقت بيشتری انجام بدم، يا حداقل در طول هفته به يه نفر که خيلی وقته ازش خبر ندارم سری بزنم يا تلفنی بکنم، يا فلان کاری که چند ماهه عقب می‌اندازمش رو تو اين هفته به سرانجوم برسونمش، يا پولامو جمع کنم فلان چيز رو که دلم می‌خواد بعنوان جايزه برا خودم بخرم يا ...

اين ليست تمومی نداره. بستگی به من و تو و ما و زندگيهامون و اهدافمون و همتمون تا بی‌نهايت می‌تونه ادامه داشته باشه.

به هرحال برای تغيير کردن و متفاوت بودن، می‌شه از دم دست‌ترين چيز دنيا، يعنی خود خودمون شروع کرد...به همين سادگی (به همين خوشمزگی!!!

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC