یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

ماها چقدر به قدرت خودمون ايمان داريم؟

به قدرت تغيير و تحولی که می‌تونيم تو زندگيمون ايجاد کنيم. هان؟

اگه ازمون بپرسن توی چه حيطه‌هايی از زندگی مطمئنی که اگه بخواي، می‌تونی به اون هدفت برسي، چی می‌گيم؟ (می‌دونين اين سوال چقدر مهمه؟)

مثلا شما می‌دونين و ايمان دارين که هر وقت اراده کرده‌ايد درست و حسابی درس بخونين، موفق شدين و اون درسه رو با نمره عالی پاس کرده‌ايد. يا طبق تجربتون ايمان دارين که هروقت دعايی رو از ته ته دلتون کردين، سريعا مستجاب شده. يا می‌دونين که اگه وقت بذارين و تمرکز داشته باشين فلان هنر يا مهارت رو به شکل عالی می‌تونين انجام بدين.

چند تا از اين قدرت‌ها رو تو خودتون می‌شناسين؟

چقدر سعی کرده‌ايم اونا رو بيشتر کنيم يا حداقل اين توانايی‌ها رو از دست نديم، هان؟

می‌دونين احساس پيشرفت مداوم تو زندگی ما چقدر اهميت داره؟ و ما چقدر بعضی اوقات نسبت به خودمون بی انصافيم؟ يا بدتر، اصلا به تواناييهامون محل نمی‌ذاريم؟

 يا از همه اينا بدتر، همونجايی که هستيم نشسته‌ايم و يه قدم هم جلوتر نمی‌آييم؟ نبايد از خودمون خجالت بکشيم؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥

...بهش گفتم: اميد... اميد يعنی واقع بينی. يعنی...

همچين چپ چپ و با چشمای قلمبه شده بهم نگاه کرد که جا خوردم! حتما می‌دونست وقتی اونجوری نگام می‌کنه و به همراهش يه لبخند کجکی رو صورتش داره، خيلی حرصم می‌گيره...برا همين اونجوری نيگام کرد!

گفتم: خب اگه اميد اين معنی رو نمی‌ده، پس يعنی چي؟

با همون حالت گفت، اميد يعنی بی‌خيالي، خودتو الکی الکی شاد نشون بدي، چشاتو رو واقعيت ببندي، وقايع دور و برتو کشک حساب کني، يه قصر خيالی برا خودت بسازی بچپی توش! درست و حسابی بتونی خودتو گول بزني، سوسول و مرفه و بی‌درد باشی و نبينی بقيه چی می‌کشن، ادای شيش تا نويسنده مثبت انديش خارجیو در بياری و ته دلت بهشون اعتقاد هم نداشته باشي، ظاهرو بگيری و باطنو بی‌خيال بشی و... همين! من به اينا می‌گم اميد. به نظر من چيزی به نام اميد اونقدر تو جامعه ما فانتزيه که دست خيلی از ماها بهش نمی‌رسه. آقا جان! چشاتو وا کن و دور و ورتو ببين. نخواب مرد اميدوار!!

...

...

داره به دور دست نيگا می‌کنه و می‌خواد نشون بده حرفاشو زده و حرفای منم ديگه براش اهميت نداره... هرچند احساس سنگ‌پا بودن به هيچ عنوان احساس خوبی نيست، اما من از رو نمی‌رم!

آروم می‌گم:... نخند وقتی می‌گم اميد يعنی واقع‌بينی... تو همين دنيای به ظاهر درب و داغونی که می‌گي، اگه بچه‌ها می‌ميرن، بچه‌هايی هم به دنيا می‌آن...اگه جايی رو به ناحق خراب می‌کنن، جای ديگه بعضيا دارن جشن می‌گيرن که بالاخره موفق شده‌اند با تلاش از خرابی جايی جلوگيری کنن. اگه يه جا يکی از غم از دست دادن کسی می‌نويسه، چند وقت بعد می‌آد و خبر دوباره بلند شدن و دوباره سلام گفتنشو به زندگی به گوش دوستای هم‌وبلاگيش می‌رسونه. اگه يکی گريه می‌کنه يا می‌گه حالم امروز خوب نيست، کلی پيام بی‌خيالش و خوب می‌شی و مهم نيستش و می‌فهممت و بابا خجالت بکش از خودت! دريافت می‌کنه و قدرت می‌گيره...

...

پا می‌شه و می‌ره... اما من می‌دونم ته ته ته دل اونم يه نور کوچيک هستش... شايد فقط آنقدر خسته بوده که دلش می‌خواسته يکی بياد و زير اون بوته کوچيکو يه فوت گنده بکنه، بلکه گرماش و روشناييش بيشتر بشه... و يه چيزی ته دل من می‌گه که  شده.

اگه کسی نااميده، بدونه جايی هست که براش از اميد و خوبی و آرامش بگه. شايد خود گوينده هم يه زمانايی خسته شده باشه يا دلگير...اما يه مرد اميدوار هميشه يه مرد اميدوار باقی می‌مونه...به خدا

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥

اين مطلبی که پايين در مورد هودينی نوشتم، همانند بحث آب و پاکی آن خودم رو خيلی به فکر فرو برده. امروز به يه مطلب جالبی بر خوردم که بی ارتباط با اون بحث هودينی نيست. اين که گاهی خيلی چيزا خيلی ساده اند و خيلی هم در دسترس و اين‌که فقط کمی همت و کمی جرات و ماجراجويي، چقدر می‌تونه زندگی آدم رو تغيير بده. و اين که گاهی فکر می کنم چقدر خوش‌فکری چيز باحاليه. من هر وقت اين جور چيزا رو می بينم يا می‌خونم، يه چيزی تو دلم جوونه می ‌زنه ... اميدوارم همت خودم هم بالا بره. آمين

بگذريم. به اين خوش‌فکری اين آقای هنرمند سوييسی نگاه کنين و بعد برين دنبال يه خوش‌فکری جالب توسط خودتون. قبول؟

http://www.onethousandpaintings.com/home

اين آقای هنرمند، اومده از عدد ١ تا ١٠٠٠ رو نقاشی کرده روی بوم. خيلی هم ساده.بعد يه سايت اينترنتی راه انداخته و به نوعی يه مسابقه مجازی گذاشته تا اين اعداد فروش برن! می‌دونين، خودش تو سايتش نوشته، هنر اين کار در محدود بودن اونه. يعنی فقط يه تابلو از عدد مثلا ٢٠ وجود داره. فقط يکی تو دنيا! بعد هم قول و قسم که ديگه از اين تابلوها نخواهم کشيد تا محدود بودن و يگانگی اونا حفظ بشه. قيمت‌ هر تابلو هم از کسر عدد ١٠٠٠ از عدد نوشته شده روی تابلو بدست می‌آد. اما جالب اينه که روز اول فروش تابلوها، يه تخفيف ٩٠ درصدی هم در نظر گرفته که با گذشت زمان دائما کم می‌شه. لذا شما تشويق می‌شين که زودتر تابلوی مورد علاقه خودتون رو بخرين! ليست قيمت عددهای باقی مونده رو که ديدم، خيلی جالب بود، از ١٨٥ دلار تا ٥٩٠ دلار! فکر کنم تنها حدود ١٠٠ تا تابلو مونده!

در حقيقت اين آقا تونسته يه نياز مجازی تو دل آدما ايجاد کنه. اين که من هم يه دونه از اين تابلو که فقط ١٠٠٠ تاش تو دنيا هست داشته باشم. اين‌که بعدها حتما قيمت اين تابلوها بخاطر نادر و يگانه بودنش بالاتر خواهد رفت و خيلی فکرهای ديگه.

به هر حال من خيلی خوشم اومد. از ساده‌ترين فکرها، يه فکر خوب در بياري، کار من و تو هم هست. روش فکر کن!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

houdini.gif

۱۸۷۴-۱۹۲۶

هری هودينی رو می‌شناسين؟ همون تردست و شعبده باز معروف رو؟ کسی که می‌گفتن هيچ قفلی در برابر او توانايی بسته ماندن نداره. می‌دونين، بزرگترين هنر هودينی فرار از موقعيت‌هايی بود که به هنگام اجرای نمايش برايش می‌ساختن. فرضا کلی زنجير بهش وصل می‌کردن، می‌ذاشتنش تو يه صندوق که به سرعت با آب پر می‌شد و بعد هم مثلا چند دقيقه بعد کل اون محفظه قرار بود منفجر بشه!

معروفه که يه روز هودينی بيش از ۱ ساعت در هنگام اجرای برنامه‌اي، با خودش کلنجار رفت ولی نتونست از صندوقی که توش قرار گرفته بود، در بياد. آخر برنامه فهميد که در اون صندوق از ابتدا اصلا قفل نبوده...

می دونين مشکل چی بود؟ هودينی هر آنچه می ‌دانسته، روشهايی بوده که برای باز کردن درهای بسته ياد گرفته بوده!

مثل خيلی از ماها...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

اون وقتا که هنوز پسر بابا و مامانم بودم! مادرم يه عادتی داشت، اونم اين‌که اول هر ماه قمري، ازمون می‌خواست که صبح اول صبح قبل از اين که نون و چايی صبحونه رو بخوريم، يه قلپ کوچيک آب دعا بخوريم. حالا اين آب دعا از باقيمانده آب زمزمی بود که بابا سال قبلش از مکه آورده بود و مادر با ترفند، هميشه يه مقداری از آن را برای روز مبادا نگه می داشت، يا فرضا يه آب معمولی بود که مثلا وقتی تو مجلسی قرآن خونده بودن، بهش فوت کرده بودند و شده بود آب دعا. يادم نمی‌اد هيچ وقت اعتراضی کرده باشم. اصولا اين اعتقادات رو اگه هم چيزی ازشون نمی‌فهميدم، زير سوال نمی‌بردم، چون دلم نمی‌خواست مادرم رو اذيت کنم. الان هم بين خودمون باشه، به ايمان و اعتقاد خالص آنها حتی اگر از نگاه من عقل‌گرا و خير سرم تحصيلکرده! مدلل نباشه، حسرت می‌خورم. خيلی هم.

بگذريم. اين رو برای اون نوشتم که چند روز قبل يه خبر جالبی رو خوندم درباره احساس آب. قبلنا يه مطالی راجع به تاثيرپذيری گياه ها از ارتعاشات و فضای اطرافشون خونده بودم و می دونستم که فرضا گلدونايی که تو محيط پر از داد و بی داد يا تنش يا موسيقی بلند قرار بگيرند به مراتب زودتر خشک می شن و ... اما اين تحقيق دانشمند ژاپنی در مورد آب برام خيلی تازگی داشت. می دونين، از اون روز به بعد يه جور ديگه آب می خورم.

يه جور ديگه به آب نيگا می کنم.

حتی وقتی می‌خوام بريزمش تو ليوان يواش تر می ريزم.

از شما چه پنهون، اگه يادم باشه گاهی اوقات يه دعای کوچيک هم بهش می خونم و فوت می کنم و بعد می رم بالا!

اينم لينکش: http://www.baztab.com/news/20207.php

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥

شماها وقتی به آينده‌اتان فکر می‌کنين، اونو چه رنگی می‌بينين؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥

نمایش فیلم رمز داوینچی خبرساز شده است. بی بی سی سخنگوی اپوس دی انگلیس را به برنامه هاردتاک دعوت کرده بود. اپوس دی همان فرقه کاتولیکی است که در داستان، متحجر و فریبکار معرفی می شود. با اینکه سخنگوی اپوس دی معتقد بود واقعیت در این داستان وارونه شده است، وقتی از او پرسیده شد، نظر کلی اش در مورد چاپ کتاب چیست، گفت فرصتی برای ماست که خودمان را بهتر معرفی کنیم. خوش حال بود که بعد از چاپ کتاب، 50 نفر در ماه برایشان نامه می نویسند و می خواهند که در باره کارهایشان بیشتر بدانند، در حالیکه تعداد اعضایشان در کل انگلستان 500 نفر بیشتر نیست.


می خوانم و می شنوم که بعضی هم رده هایم از پاسخ گویی هر روزه به کنجکاوی های غیر ایرانیان در این آشفته بازار خبرسازی ها خسته شده اند. من هم تا دیروز با آنها هم دردی می کردم. دشوار است به کسی که فقط از دریچه خبرگزاریها ایران را شناخته توضیح بدهی چیزهایی که دیدی و شنیده ای درست است اما همه واقعیت نیست. با این جنگهای زرگری در جریان، توضیح دادن دشوار تر هم می شود.
اما دیروز فکر کردم که شرایط من چندان از سخنگوی اپوس دی دشوارتر نیست. چرا من از این فرصت استفاده نکنم و دست کسی که خودش کنجکاو شده است را نگیرم و ایرانی که می شناسم را نشانش ندهم؟ چرا از فرصت استفاده نکنم و نشانش ندهم که ایران بیابان نیست و در ایران هم برف می بارد. چرا نشانش ندهم که در ایران زنها مجبور نیستند برقع بپوشند و نمی پوشند. آن هم وقتی که بارها تجربه کرده ام که حرفهای من ِ ایستاده روبرویشان را بیشتر از گزارشگر و سخنران و فیلم توی قوطی باور می کنند.

 

اين مطلب، يکی از نوشته‌های وبلاگ خوشبينانه است. هميشه در دلم انسان‌های اميدوار و مصمم رو تحسين کرده‌ام و الان خوشحالم که يه نفر اونور دنيا داره تلاش می‌کنه تصوير ايران رو تصحيح کنه. نتيجه کارش خيلی مهم نيست. اون چيزی که مهمه همت اونه و من بخاطر اين همت به او و ديگرانی که غيرمستقيم به وی کمک می‌کنن تبريک می‌گم.
يادمون نره: هميشه می‌شه از يه جايی دوباره شروع کرد...برای هرهدفی که تو زندگيمون داريم...هميشه می‌شه.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC