یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

احساس خلاقيت يکی از اون احساس‌های خوب زندگيه... اين‌که يه چيزی رو خودت بسازي، اين‌که به هرچی دور و برمون هست يه جور ديگه نيگا کنيم، اين‌که به خودمون ياد بديم، همش به چيزای تکراری نيگا نکنيم و چيزای جديد رو هم ببينيم، اين‌که شروع کنيم به يه بازی با خودمون با اين مضمون که: اگه...

اين‌که يه دفتر يادداشت کنار خودمون داشته باشيم تا هروقت موضوع بکر و جديدی تو ذهنمون برق زد، بتونيم يادداشتش کنيم تا يادمون نره، اين‌که زور بزنيم تا درون خودمون آتيش اشتياق رو روشن کنيم و روشن نگهش داريم...

 

به هرحال، يه چيزی که تو زندگی خيلی از ماها کمه، شور و شوقه. وقتی بعد از يه مدت، يه چيزی رو برا خودمون می‌سازيم، يه چيزی رو تعمير می‌کنيم، يا حتی يه باری رو از روی ذهن خودمون بر می‌داريم، يه لذت باحالی به خودمون تزريق می‌کنيم. لذتی که در صورت تداوم، زندگيمونو  از اين رو به اون رو می‌کنه.

ورق زدن زندگی کار سختی نيست. راه‌هايش هم کم نيست...

فقط...

همت می‌خواد و خواست حقيقی...همين.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

يه زماني، نه خيلی دور، از خواب که پا می‌شدم اولين کاری که می‌کردم فکر به اين موضوع بود که امروز چه چيزی قراره رخ بده که بخاطرش شاد و خوشحال باشم؟ بعد زود يه چيزی به ذهنم می‌رسيد و همين باعث می‌شد ناخودآگاه با خنده از رختخوابم بلند بشم. يادمه مادرم هميشه اين اخلاق منو خيلی دوست داشت و هنوز هم گاهی اونو بهم يادآوری می‌کنه.

من اين حس رو از جايی ياد نگرفته بودم. حقيقتش اون موقع بيش از الان حسی بودم و اين روش رو هم برا خودم اختراع کرده بودم. نکته مهم اين بود که دلايل خوشی من آنقدر می‌تونست متنوع باشه که امکان تمومی نداشت. از اين‌که امروز قراره برم مدرسه و مثلا برگشتنی با بچه‌ها قرار گذاشته بوديم آب ميوه بخوريم! تا اين‌که فرضا بعد از مدرسه می‌تونستم برم موتورسواری يا يه چيزای بزرگتر مثل اين‌که اونروز آخرين روز امتحانا بود و بعد هم صفا!

ديروز سر يه نوشته‌ای برای يه دوست، ناخودآگاه اين عادت قديمی يادم اومد و مجبور شدم يه‌کم جدی تر به اين موضوع فکر کنم. دلم برا خودم تنگ شد. اون خود طبيعی و ساده و بی غل و غش که الکی خوش بود به خوشی‌های دنيا. شايد بهتره بگم شادی‌ساز بود خودش. دلم خيلی براش تنگ شد. اين بند و بست‌های رسمی بودن بخاطر موقعيت اجتماعی و بزرگتر شدن و ... خيلی جلوی باصفائيه اون حسه، مسخره‌اند! می‌خوام يه کم ياد خوشی‌های زندگيم بيفتم.  می‌خوام بازم شروع کنم. اونم از خوشی‌های خيلی خيلی کوچيک و به ظاهر بی‌اهميت.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

يادداشت‌هايی از دل من:

۱) خدايا ...

من که نمی‌دونم چه اتفاقاتی قراره برای من رخ بده...چه خوشی‌های لذتبخش  و چه حوادث ناگوار...نمی‌دونم.

من ازت نه می‌خوام همه‌اش برام خوشی بفرستی و نه ازت می‌خوام مشکلاتم رو کم کنی.

فقط يه چيز...

فهم و درک و شعور منو زياد کن. همين!

باقيش رو بذار به عهده خودم

 

۲) می‌گن بزرگترين گناه دروغ است.

زشت‌ترين گناه غيبت است.

بدترين گناه ياس از رحمت الهيست

... شما هم مثل من بهتتون زده؟ هر روز چند بار اين گناها رو انجام می‌ديم؟ می‌دونين، بزرگ‌ترين، زشت‌ترين و بدترين بايد يه معنايی تو ذهن ما داشته باشن. کسی با ما شوخی نداشته... نااميدی از رحمت خدا... بدترين گناه!

 

٣) دعا کردن هم يه زيبايی‌های خاص خودشو داره...

يه جا تو دفتر خاطراتم تو  سال ١٣٧٠ نوشته بودم، الهی تم ما اتيتنی  يعنی خدايا، آن‌چه به من عطا می‌کنی را به تمام و کمال عطا نما

منبع اون کتاب روحانی صحيفه سجاديه است... قربون اين امام سجاد که چه باحال دعا می‌کرده...

يادمه يه دعا هم از امام صادق خونده بودم يه جايي، می‌فرمود...خدايا ازت طول عمر می‌خواهم توام با سلامتی... اميد و مثبت انديشی رو می‌بينين؟

از خدا بايد هميشه آرزوهای خوب خوب و بزرگ کرد...به بزرگی رحمتش...

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

اميدوار بودن يعنی اين‌که...

صبح از خواب بلند شی و به خدا سلام کنی و بگی شکرت خدا جون. يه روز خوب ديگه رو می‌خوام شروع کنم. کمکم کن؛

توی کل روز يه دقايق يا حداقل لحظاتی رو بذاری برای حرف زدن با اون... مثل يه دوست بی‌ريا و هميشگی در کنارت نه يه خدای قهار و جبار؛

با لبخند با آدمای اطرافت برخورد کنی و سعی کنی به اونايی هم که اخمو و بداخلاقند، نشون بدی می‌شه با مشکلات کنار اومد...کسی نمی‌گه نبايد مشکل داشت؛

حداقل روزی يه بار کار يه نفر رو راه بندازی...هرکی می‌خواد باشه..هر کاری هم می‌خواد باشه...مهم نيست...مهم مزه مزه کردن حس خوبيه که به آدم بعد از هر کمکی بدست می‌ده؛

که چند روز يه بار يا حداقل هفته‌ای يه بار يه زنگ به يکی که خيلی وقته ازش بی‌خبری بزنی..يا حداقل اگه نمی‌خوای يه اس‌ام‌اس براش بفرستی و حالشو بپرسی...يا حداقل يه جوک براش بفرستی که بخنده!

که دور و وريهات رو با گفتن ريز به ريز مشکلات و بی‌حوصلگی‌هات و غم‌ها و ... خسته نکنی...آدم اميدوار اميدش به خدا و خودشه و اگه هم حرفی می‌زنه فقط محض درد دل است...آن‌هم بسيار کوتاه و سريع... ميدونه که آدما در به در می‌گردن دنبال افراد قوی و استوار...او بيشتر تکيه گاه است تا تکيه کننده؛

و نهايتا...

آدم اميدوار هم خسته می‌شود، دل‌گير می‌شود، غمگين می‌شود، گريه می‌کند، داد می‌زند، بی‌حوصله می‌شود...اما...نمی‌گذارد هيچ‌کدام از اين‌ها بر وجودش رسوخ کند و بماند...او می‌داند که برای هرچيزی حدی است و حد غم و اندوه را بايد خيلی مراقب بود

 

ضمنا ممنون از تمامی دوستانی که در اين مدت با نظرات خودشون در مورد دعا و ... پست قبلی رو رونق دادند. برای خود من اين پست و پيام‌های نوشته شده براش، يه منبع خوب مطالعه و مرور تا سال‌ها بعد خواهد بود. اميدوارم برای شما هم همينگونه باشد.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

بعضی از نظرات دوستايی که اينجا رو می‌خونن، چقدر به آدم می‌چسبه. خستگی رو از تن آدم در می‌کنه. نمی‌دونم آيا شما هم اين اعتياد به چک کردن وبلاگتون برا اينکه ببينين ديگرون چی‌ براتون نوشته‌اند رو دارين يا نه؟ خصوصا اينکه با شناختی که از خوانندگان وبلاگتون پيدا کرده‌اين، بدونين که تقريبا تمامی اونا يا چيزی نمی‌نويسن يا اگه هم که می‌نويسن يه مطلب مرتبط، عميق و با معنی می‌نويسن، نه يه چيز بی‌ربط و صرف اعلام حضور.

به هرحال باز هم ممنون از همه اونايی که تو پست قبلی کامنت‌های قشنگ نوشتن. الطاف شما فراموش نخواهد شد.

اما يه مطلبی رو دوست خوب و ناشناخته‌ام سپيده تو کامنت‌ پست قبلی نوشته‌اند که فکر کنم بد نباشه اينجا بيارمش تا همه ديدگاه‌هاشون رو درباره‌اش بنويسن و هم‌فکری کنن. سپيده نوشته:

...برخی می‌گن قانونی در کل کائنات حاکم است که با توجه به آن ما همیشه و در همه حال بطور یکسان از موهبت و رحمت ناشناختنی مون برخورداریم. ولی تمامی اتفاقات زندگی ما (اعم از خوب وبد)از خودمون و ذهنمون نشات می گیره و در این میان خدا فقط نظاره گر بنده ها و کرده ها و نکرده هاشونه و ما فقط باید شاکر باشیم به خاطر حضورمون در این دنیا و ارائه این موهبت همگانی .نظر شما چیه؟؟

والله اين يکی از سوالات بزرگ بشريته! تو يه بستر بزرگتر همون بحث پايان ناپذير جبر و اختيار. ما تو قرآن يه آيه زيبا داريم که می‌گه: ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا مابانفسهم. يعنی خدا تا زمانی که آدما خودشون آستيناشون رو بالا نزنن، سرنوشت اونا رو تغيير نمی‌ده. خب اين يعنی که يه قانونايی تو طبيعت هست (مثل همونايی که بهش می‌گن قانون کارما، قانون خلا و ...) که صرفنظر از اينکه تو کی باشي، چه مذهبی داشته باشي، کجا زندگی کني، مرد باشی يا زن و ... صرف اين‌که انسانی برات صدق می‌کنه.

از اون طرف يه حديث داريم که می‌گه الدعا يرد القضا ولو ابرم ابراما. يعنی دعايی که شما می‌کنين، سرنوشت مقدر شما رو هم می‌تونه تغيير بده، حتی اگر اون سرنوشته خیلی محکم تعيين شده باشه. پس ما يه جورايی می‌تونيم اگه خوب باشيم و دلمون با خدا باشه، تو دعاهامون يه چيزايی رو ازش بخواهيم که حتی مخالف سرنوشت مقدرمون باشه خدا می‌تونه اونا رو به ما بده. ولی خوب از يه طرف ديگه، ياد گرفته‌ايم که بعضی چيزا صلاحمونه و بعضی چيزا هم نه (مثل تجربه خودم که تو پست قبلی گفتم) و بايد صبر کرد و گوش داد و پذيرفت و شاکر بود.

می‌دونم که يکی دوتا موضوع رو با هم قاطی کردم. ولی حقيقتش من خودم هنوز نتونسته‌ام به يه جمع‌بندی درست از اون مقداری که بايد از خدا بخوام، اون مقداری که صلاحمه، اون مقداری که اگه دعا کنم بهم می‌ده و اون مقداری که اگه خوب باشم يا بد، در لطف خدا برام تغيير حاصل می‌شه، برسم. يه اصطلاح تو متون مذهبيمون هست بنام استدراج. يعنی گاهی آدمی که در اصل از طرف خدا به خودش واگذاشته شده، هرچند فکر می‌کنه که همه چيز داره بر وفق مرادش پيش می‌ره اما در حقيقت داره به تدريج تو يه باتلاقی فرو می‌ره که روحش هم ازش خبر نداره.

گاهی می‌ترسم که نکنه اين رو آوردن يه دفعه دنيا به من، تو يا خيلی از ماها، استدراج باشه.

ببينين زندگی با اين همه فلسفه قر و قاطی چی از آب در می‌آد! خدا رحم کنه!

به هرحال منتظر نظر همتون هستم. هرچی بگين می‌تونه تو روشن شدن موضوع کمک کنه. ممنون.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

سال‌ها پيش،يه چيزی حدود ١٥ سال قبل، برای کنکور آماده می‌شدم. يه اعتماد به نفس قوی از اين‌که حتما پزشکی و اونم حتما در تهران. اصلا بد به دلم راه نمی‌دادم. حداقلش شهرستان يا دندونپزشکی رو ديگه مطمئن بودم. اما ... نشد! نه پزشکی و نه تهران و نه دندونپزشکی و نه شهرستان و نه حتی داروسازی! منم که ديگه حتی طرف رشته‌های ديگه هم نرفته بودم ، همين شد که فقط مبهوت ماندم و داغون. بعد طی يه پروسه زمانی ٧ ماهه، تمامی دونه دونه مصالح تشکيل دهنده من و شخصيت من از بابت شوک اين اتفاق ريخت زمين و من پودر شدم و ...

اون دوران، از سخت‌ترين دوران‌های زندگی من بود. من معدل بالايی در دوران دبيرستان داشتم (مثلا ثلث دوم سال سوم دبيرستان معدلم شده بود ٣٥/١٩ ) اما نمی‌دونستم چرا اينجوری شده بود. هرچی فکر می‌کردم عقلم به هيچ جا قد نمی داد. يه مدت سرکش شدم و با خدا از سر دنده لج افتادم. خودمو کنترل می‌کردم اما ازش خيلی دلخور بودم. من تمام سعيم را کرده بودم که بنده خوبی باشم اما اون سر آخر اينجوری جوابم رو داده بود. يه مدت بعد ديگه از همه چيز و همه کس بدم اومد. بعد يه ذره بعد افسرده شدم و ساکت. همه‌اش تو خودم بودم و حرفی نمی‌زدم. حتی ديگه فکر هم نمی‌کردم...

يادم نيست چی شد. اما يه روز يه کتاب بدستم افتاد بنام قدرت فکر. الان که نيگاش می‌کنم می‌بينم خيلی ايراد بهش می‌شه گرفت. ولی اون موقع يه جرقه رو برا من روشن کرد.آروم اروم پا شدم. با خدا آشتی کردم (يعنی در حقيقت ازش خواستم باهام آشتی کنه) بعد يواش يواش شروع کردم به دوباره ساختن خودم. از روحياتم، از اخلاقم، از نگرش‌هايم و از خيلی چيزای ديگه. دوباره همه‌ چيز رو از نو شروع کردم و اين برايم هم سخت بود و هم لذتبخش. يه سبکباری خاصی داشتم. هنوزم مزه‌اش زير زبونمه. رابطه‌ام با خدا خيلی عميق شد.جوری که يه طورايی حتی بوش رو هم حس می‌کردم. چقدر دوران خوبی بود. بعد چند ماه بعد تو يه رشته ديگه که اصلا ربطی به اون آرزوا و آمال‌های قبلی نداشت قبول شدم و با اعتماد به نفس از نو ساخته شده دوباره شروع کردم...ليسانس، فوق ليسانس، حالا هم دکترا...

ياد اون روزا که می‌افتم هميشه تو دلم آروم می‌شم. اين‌که هر سختی يه حکمتی داره. اين‌که چقدر ارتباط با خدا می‌تونه جذاب باشه. اين‌که وقتی باهاش رابطه خوب داشته باشي، از ته ته ته دل، يه آرامش و معرفتی تو دلت می‌آد که خدا وکيلی لذتش با هيچ چيزی قابل عوض کردن نيست...

می‌دونين، وقتی خدا يه همچين لطفی در حق يه بنده می‌کنه و اونو با لذت مصاحبتش آشنا می‌کنه، يه درد دائم هم دنبال اون بندهه است. اين‌که می‌بينه بخاطر روزمرگی‌ها و هوس‌ها و ... روز به روز از اون فضا فاصله می‌گيره و  يادش می‌ره اون مزهه. بعد می‌آد و با مزه‌های زودگذر و مصنوعی عوضش می‌کنه.بعد هم نمی‌فهمه چه بلايی داره سرش می‌آد. بعد هم اصلا يواش يواش اون درده هم يادش می‌ره و می‌شه بی‌درد...

برا هممون از خدا می‌خوام ماها رو به حال خودمون واگذار نکنه. می‌دونين، من برا اين مرد اميدوار بودنم سال‌هاست دارم امتحان پس می‌دم. ولی ممتحنمو خيلی مخلصشم! اميدوارم باز بياد و يه دستی رو سرم بکشه...

خدا... می‌شنفي؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC