| ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ |
|
این آخرین پست سال ۸۵ منه. (دلتون خواست موضوع رو با آهنگ محزون یاران چه غریبانه...رفتند از ...به تصور درآرین اولا ممنون از همه الطافتون تو سال ۸۵. سال خوبی بود برای وبلاگنویسی من. اینکه بدونی نوشتههات برای خونندههات تاحدی موثرند حس خوبی به آدم میده و باعث میشه خود آدم هم خیلی اوقات انرژی مثبت بگیره و با شوق بشینه و بنویسه و منتظر باشه ببینه دوستای خوبش چیا در جوابش مینویسن. دوما سال نو به همتون تبریک. نمیخوام کلیشهای بنویسم انشاالله سال خوب و خوش و پر از شادی داشته باشین. راستش قبل از اینکه بیام سراغ این پست داشتم با خودم فکر میکردم چرا دیگه شور و شوق و ذوق سالای قبل رو برای عید نوروز ندارم. خب یکیش به هرحال جون گرفتن گردان موهای سفیده! قبلا دسته هم نبودن اما حالا دارن نشون میدن که هی...ما داریم میشیم تیپ و لشکر...برو یه فکری برای سپاه موهای مشکیت بکن که یواش یواش دارن عقبنشینی میکنن. خب اینم از الزامات روزگاره دیگه یه دلیل دیگش میتونه روزمرگیها و گرفتاریهای زندگی باشه. خصوصا شغل و کار. اینکه نمیدونی سال آینده چه خواهد شد و اینکه میدونی فقط تا پنجم فروردین تعطیلی داری و بعد دوباره باید گازشو بگیری و بیفتی تو اتوبان زندگی... یه دلیل دیگش دلنگرانیهای ایام عیده! خیلی مسخرهاست ولی اینکه خونه کی بری، کی میآد خونت، اگه فلانی نیومد تو هم نری! و اگه حوصلشو نداشتی چجوری از رفتن به جایی سر باز بزنی و هزارتا از این فکرای عجیبالخلقه دیگه که مثل هرزنامههای تو باکس ایمیل کلافهات میکنن و ذهنتو مشغول میکنن ولی ارزشی هم ندارن. حتی برای یه نیگا انداختن. ولی... یه دلیل دیگش میتونه پیشبینیهای ذهن ناخودآگاهمون باشه. اینکه فلان روز چیمیشه و در مقابل فلان مشکل چیکار باید بکنم و ... (هنوز نتونستم بفهمم روش اون گنجیشکه که کیف روزگار رو میکرد و به فکر غذای فرداش نبود درسته یا روش اون مورچهه که کل بهار و تابستون عرق میریخت تا پاییز و زمستون کمدلهره و بیخیالی رو طی کنه) به هرحال من حداقل به قداست همین نوشتههایی که تو سال ۸۵ اینجا نوشتم ، سعی میکنم هر موقع تونستم مثبت فکر کنم، جایی برای شنیدن صدای پرندههای مست از بهار تو دلم بذارم، لبخندم رو از دیگرون دریغ نکنم، نگاهم رو پر از امید کنم و خیره بشم به چشمای خودم و اطرافیانم تا اونا هم انرژی بگیرن، امیدوار باشم به آینده شغلی و کاری و زندگیام. امیدوارم شما هم هرکدومتون دو دستی بچسبین به زندگی و ازش لذت ببرین. هم از خوشیهاش و هم از درسهای تلخش. میگن عرفا یه چیزی دارن به نام حال و یه چیزی به نام قال. حال اون حس خوبیه که سریع میآد و میره و قال تثبیت شده همون حسه. میدونم که خیلی از ماها تو طی سال حالهایی رو تجربه کردیم که لذتش قابل توصیف نیست. اینو تو شعرها و نوشتهها و حتی دلتنگیهای وبلاگهای بیشماری که امسال خوندم دیدم. امیدوارم بتونیم حالهامون رو حتی شده یهکم تبدیلشون کنیم به قال و اون موقع...بشیم یکی با طبیعت و پالسهای مثبت دور و برمون و نهایتا هم خدامون. خداجون..ما تو سال ۸۵ به هر روشی که بلد بودیم، از قربون صدقه گرفته تا داد و بیداد کردن و غر زدن باهات حرف زدیم. اگه راست میگی که منو بخونین، بقیهاش با من، اجابتتون میکنم...بیا و دلای ماهارو بگیر تو دست خودت تا اینقدر وول نخورن...خداجون ما تشنه یهکم آرامشیم...آرامشی ناشی از وصل شدن به تو...تو سال جدید بهمون قول بده با توپ تحویل سال، بپری و مارو بغل کنی و دیگه ول کنمون هم نباشی، باشه؟..قربون مرامت. همین خدای مهربون نگهدار همتون به امید خوندن مطالب هممون تو اوایل سال ۸۶ |
|
| ساعت ۸:٠٩ ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ |
|
دستورالعمل ۱: سعی کن امروز این یهکار رو خوب انجام بدی. خوب خوب...یعنی تموم تلاشتو بکنی که دائم به خودت یادآوری کنی تا نذاری از زیرش در بری! اینکه امروز سعی کنی تا میتونی توجه کنی...به صداهای دور و برت که تابحال بهشون توجه نداشتی...از صدای بوق ماشینا گرفته تا صدای کلیدهای کیبرد، تا صدای آهنگی که میشنفی، تا صدای ریختن چای برا خودت، تا صدای همکارهات، صدای قرچ و قوروچ صندلیت، صدای گنجیشکهایی که تو این هوای خنک خودشونو ول کردهاند تو بغل بهار، تا... کنارش سعی کنی به بوها هم توجه کنی...به بوی باصفای بارون نمنم صبحگاهی، به بوی فضای ادارهات، به بوی دستای خودت وقتی بهشون کرم زدهای یا فرضا اونا رو با صابون شستهای و خیلی از بوهای دیگه... (یه نسخه یواشکی: اینجور موقعها بد نیست گاهی که دستاتو بو میکنی اونا رو ماچ هم بکنی و آروم و مهربون بمالیشون رو صورتت. ببین چه معجزهای میشه) میدونی...شاید اینکارها خیلی عجیب به نظر برسه، اما بهمون یادآوری میکنه که اغلب ماها انگار صبحها که از خواب پا میشیم تازه میگیریم میخوابیم! اصلا حواسمون به هیچ چیزی نیست. تو راه اداره هزارتا چیز میبینیم و هزارتا صدا میشنفیم اما هیچکدوم رو چون بهشون توجه نمیکنیم یادمون نمیمونه یا حداقل در قبالشون واکنش نشون نمیدیم. بانمک اینه که سر کارمون هم حواسمون درست و حسابی به کارمون نیست! لذا اونم میشه برامون یه ۸ تا ۱۰ ساعت بیتوجهی و منگی. تو راه برگشت هم همینطور و بعدش شام جلوی تلویزیون و نفهمیدن مزه غذا و... بعد هم لالا! اما ماها حداقل تو بچگیمون این تجربه رو داشتهایم...خیلی هم خوب داشتیم. وقتی شیش دنگ حواسمون به همون کاری بود که داشتیم انجام میدادیم...اصلا مهم نبود کاره اهمیت خاصی داشت یا نه. مهم این بود که یه کاری رو داشتیم انجام میدادیم و ناخودآگاه...با تموم وجود بهش توجه میکردیم. یهجورایی دارم میفهمم چرا چشمامون گرد و قلمبه میشه وقتی به سرعت گذشت زمان و بیشتر شدن تارهای سفید تو موهامون فکر میکنیم... |
|
| ساعت ٤:٥٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ |
|
هیسسسسس.... یواش...تو رو خدا یواش... صدا نکن...تازه آروم شده....سالهاست که تو مغزش داره با دیگرون و خودش دعوا میکنه...سالهاست داره فکر میکنه چرا اینو و اونو نداره...چرا اون یکی اینکارو کرد و چرا اون یکی اون کارو... همیشه با خودش کلنجار رفته که کدوم کارش درست بوده و کدوم کارش غلط...حرف مردم یا وجدان خودش یا رضای خدا...تو این همه سال نتونست به یه نتیجه درست برسه که تو هر موقعیتی به کدومیک از اینا اولویت بده...صبحها که از خواب بیدار میشد تا شب که میخواست چشاشو هم بذاره هزارتا تصویر رو راه داد تو ذهنش و آخر شب بیهیچ نتیجهای هاج و واج میموند... یه مدت در بدر دلش شد و یه مدت در به در اونی که فکر میکرد خوشبختش میکنه...یه مدت هم در به در خیال اونی شد که خیال میکرد آرومش میکنه...ولی.. بنده خدا نافشو با تشویش و دو دلی و اضطراب بریده بودن...هیچوقت نتونست تکلیف خودشو با خودش و خداش و خواستههاش و آرزوهاش روشن کنه...هیچ وقت نتونست بدونه چقدر باید تلاش کنه و چقدر صبر...تعادل برای لذت از حسی که توش بود رو نداشت...یا نگران لحظه بعد بود که چی میشه، یا نگرون اینکه چجوری باید از همون لحظهه استفاده کنه و تا به خودش میاومد میدید حسه تموم شده و رفته...بعد بقیه زمانش رو به حسرت اون لحظهه خراب میکرد... هیسسسسس... بذار یهکم آروم بگیره...این دل لامصب کولی بیدر و پیکر بازیگوش پاره پوره خسته تکیده من... ... یهکم آروم بگیر...عزیز دلم |
|
| ساعت ٧:٤۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥ |
|
آنگاه که ایمان داشته باشی...کوه را نیز از جای خواهی کند...حتی اگر....با یک سنگریزه آغاز کنی Many nights we prayed
http://www.youtube.com/watch?v=OGRgm9ZHG3A لذت ببرید...هرچند ویتنی هیوستن خود به این آهنگ باور نداشت..و چه حیف اگر هم نتونستين اين کلیپ رو بينين خودتون رو اذيت نکنين. برين تو نخ معنای شعر و بدونين...با ايمان خيلی کارها میشه کرد...خيلی |
|
| ساعت ۱٠:۳٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥ |
|
١) چرا همیشه وقتی میترسم، یا وقتیکه میافتم تو یه مخمصهای که نمیتونم ازش در بیام، یاد تو میافتم؟ این موقعها بیاختیار یا میگم خدایا رحم کن...یا اسم یهسری آدمایی رو میبرم که میدونم پیش تو ارج و قرب دارن و به همین خاطر یا زیر لب یا با صدای بلند میگم یا ابوالفضل...یا امام زمان... هان؟ چرا اینجوریه؟ ٢) چون تو فکر میکنی من اون بالا نشستهام و کارم فقط همینه که تو رو کنترل کنم. مثل این کنترل نامحسوسهایی که تو اتوباناتون راه انداختین! ١) خب مگه غیر از این نیست؟ مگه اینقدر تو کتابت نگفتهای که گناهکارا رو میبری میاندازیشون تو جهنم. مگه قرار نیست من شرمنده بشم از کار بدی که انجام دادهام و راه تو برای هشدار دادن به من اینه که یا با یه سیلی حواسمو جمع کنی یا بذاری زمان بگذره و یه جایی که تو صلاح میدونی کیفر کارمو ببینم. مگه نمیگن همین دنیا دار مکافاته و هرکاری بکنی همینجا تلافیشو میبینی...خب با این تفاصیل، چرا نباید ازت بترسم هان؟ چرا نباید دائم فکر کنم که شاید این بلایی که سرم اومد تلافی فلان کاری باشه که فلان روز کردهام؟ چرا نباید دائم دلواپس باشم که تو یهروزی یهجایی مشتمو وا کنی و یهچیزایی از من به دیگرون نشون بدی که همه انگشت به دهن بمونن که اااااااه! این اون آدمی بود که ما فکر میکردیم میشناسیمش؟ هان؟ ٢) دلم براتون میسوزه.... اون روز که شیطون بهتون سجده نکرد و گفت بلایی سرشون میآرم که خودشون هم نفهمن از کجا خوردن، میدونستم بدترین بلایی که میتونه سرتون بیاد اینه که از من و رحمت من ناامید بشین. برا همین یاس از رحمتم رو همپای کفر و از گناهان کبیره اصلی قرار دادم. تو چطور فکر میکنی مثلا دزدی گناهه اما ناامیدی از رحمت منو گناه نمیدونی؟ ١) چون از اونش هم میترسم. از اینکه چون خیلی به خودم بگم خدام مهربونه و بخشایشگره و ارحمالراحمینه و ... روم زیاد بشه و بیفتم تو دور کارای بد و اصلا ککم هم نگزه. ٢) خب مشکل امثال تو همینه دیگه. هیچوقت به ذهنت رسیده این شکل فکر کردن هم نوعی از کلکهای شیطونه؟ فکر کردی اون همیشه خودشو به شکل یه آمر به کارهای بد در میآره؟ فکر نمیکنی هرجور نزدیکیه تو به من برای اون عذاب آوره؟ اصلا هیچوقت فکر کردی جرا من باید بهونه بگیرم تا شماها رو ببرمتون تو جهنم؟ ١) آره به این فکر کردهام. یکی دو ماه قبل هم یهچیزی تو همینجا دربارهاش نوشتم (تبلیغ میان برنامه بود!) ولی...خداجون...من گیج گیج میزنم. نه درست و حسابی ازت حساب میبرم و نه درست و حسابی دوست دارم. میدونی...اصلا یهجورائیه! بیشتر وقتم تو روز و شب میگذره به کار و فکرهای معمولیه زندگی. سر نمازهام هم که دیگه عمرا اگه بشه حواسم به تو باشه. توی روز اصلا موقعیتی پیش نمیآد که یاد تو بکنم. خیلی اوقات فقط حسرت زمانایی رو میخورم که سرم خلوتتر بود و با یه دعای کمیل، یه صلوات، یه شعر قشنگ یا حتی یه رمان باحال، مینشستم و بهت فکر میکردم. الان هیچچیزی سرجاش نیست. نه دربست گذاشتمت کنار، نه همچین گذاشتمت روبروی خودم. خودم هم نمیدونم کجا جا گذاشتمت؟ از خودم بدم میآد که یاد تو برام خیلی دور شده. اینجوری همهاش فقط غصه میخورم. تازه فهمیدهام که دارم به اون غصه هم عادت میکنم و به همین خاطر دیگه اونو هم نمیخورم! خدا جون یه کاری بکن تو رو جون خودت، لااقل بلند داد بزن تا اقلکن یادم بیاد گمت کردهام! ٢) خوب بلدی دلبری کنی ناقلا ها! اینا رو گفتی که بگی خیلی خاطرمو میخوای؟ خب تو هم یادت رفته من تو تموم اون لحظات روزمرگیت باهاتم. شکل و روش اون ثانیههایی که میگذرونی، منو بهت نزدیک میکنه یا ازت دورم میکنه. روشهای رسیدن به من فقط دعاکردن نیست. هر قدمی که بر میداری و هر نیتی که داری تو رو میذاره تو بغل من یا از بغلم درت میآره. گاهی ول میشی رو هوا و خودتم نمیدونی داری کجا میری...گاهی هم همچین سفت بغلم میکنی که دلم غنج میزنه از داشتن بندهای مثل تو...خودت هم خوب میدونی...روزایی که سبکی،آرومی و حتی اگه خیلی هم خسته باشی، سگرمههات تو هم جفت نشدهاند...اونا روزاییه که هنوز گرمای بغل من تو تنته. تو این روزا با تموم خستگیها و ناملایمات، از خودت راضی هستی، خودخواهیهات کم میشه، گذشتت میره بالا، با آدما سر لج نمیافتی برای یه چیز کوچیک، به همه بد و بیراه نمیگی، خوب و خوش و نرم حرف میزنی و سعی میکنی بندههای دیگه منو آروم کنی...اگه میدونستی این روزا از اون بالاها چقدر مثل یه خورشید کوچولو میدرخشی؟ نیگات که میکنم حال میآم از این دستپخت خودم. فکر میکنی تو اون روزا با من نیستی؟ مگه دماغت کار نمیکنه؟ بو بکش اون روزا، اون عطر خاص ملایم من همهجا هست، چون خودم برات زدمش. پوستتو بو کن میفهمی... نذار شیطون از هر دری که خواست وارد بشه، ترس از من یا ناامیدی از رحمت من جفتش تو رو میبره بیراهه. من که خوب میدونم...اگه اون بوهه رو بشنفی و بدونی چقدر بهت افتخار میکنم...روز به روز مزههای دیگه در نظرت بیمزه میشن. اینجا همون جائیه که اونی که بهش میگی شیطون، نمیخواد طرفش بری...چون دیگه اونجا افتادی تو بغل من...اونم که جرات فکر کردن به هر چیزی رو داره غیر از محبت و آرامش و یقین. تو بیا...چشاتو ببند و بپر...بقیهاش با من |
|
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥ |
|
مادرم غضبآلوده میپرسيد: نمیدانم با اين رفتارهای غيرمسئولانه پدربزرگ، مادربزرگ چگونه اين وضع را تاب میآورد؟ اما حقيقت آن بود که همه میدانستيم او چگونه اين وضع را تاب میآورد: او تا بالای زانو در جريان زندگی ايستاده بود و به شدت توجه میکرد. مادر بزرگ میدانست که بقا در سلامت روان نهفته است و سلامت روان در توجه داشتن. آری يادداشتهای روزانهاش میگفت:...سرفههای پدر بدتر میشود، خانه را از دست داديم، نه پولی در بساط است و نه کاری...اما سوسنهای وحشی ميشکفند، مارمولک نقطهای از آفتاب را يافته است و گلهای سرخ با وجود گرما خود را حفظ کردهاند... مادربزرگ میدانست زندگی دردناک چه به او آموخته است: خواه موفقيت و خواه شکست، حقيقت زندگی واقعا ربطی به کيفيت آن ندارد. کيفيت زندگی همواره به توانايی سرخوشی بستگی دارد و قابليت سرخوشی ناشی از توجه داشتن است... او هشتاد سال زيست و اجازه نداد ناملايمات و رنجهای بیشمار بيروني، او را از زيبايی زندگی حقيقی که در ذهنش داشت منصرف کنند... برداشتی آزاد از کتاب راه هنرمند، اثر جوليا کمرون
بايد فکر کنيم...به شيوه زندگیای که خودمان برای خودمان ساختهايم... واقعا نمیخواهیم بهترش کنیم؟ |
|
| ساعت ۳:٢٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥ |
|
آخ که بعضی چیزا چقدر طبیعین...و چقدر صمیمی و پاک دلم لک زده برای این خندههای ناشی از بیخبری...یا بهتر بگم...ناشی از توکل صد در صد مطمئنم حتی به ذهنش هم خطور نداده که خب حالا بعد از این چکار کنم فقط... غرق لحظه حاله و داره حال میکنه... |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
|
|
| مطالب اخیر |
|
|
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
|
|
| نویسندگان همکار |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|
)حدودا ۸ روز مونده به پایان سال و من بدون هیچ پیشفکر قبلی دارم به کلیدهای کیبردم نگاه میکنم و مینویسم.
به همین خاطر یهکم معقولتر شدن و آرومتر شدن برام طبیعیه. ولی از شما چه پنهون میدونم مثل تموم شماها یه بچه کوچولوی فسقلی تو دلم هست که هنوز دلش میخواد برای تعطیلیهای عید ذوق کنه و از همون روز دوم و سوم دلنگرون ۱۳ بدر و روز آغاز مدرسهها بشه. ولی خب متاسفانه به احترام بزرگترش یهگوشه نشسته و ساکته.