یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥

گاهی اوقات وقتی خیلی عصبانی هستیم، یا خیلی کلافه‌ایم یا اصلا تو حال و روز خوبی به‌سر نمی‌بریم... چیزایی که بهشون می‌گیم بدشانسی تعدادشون زیادتر می‌شه از روزای قبل.

اینجور مواقع خیلی‌ها به بخت بد خودشون نفرین می‌فرستند و خودشون و وجودشون رو اونقدر کوچیک می‌کنن که باورشون می‌شه اصولا از بچگی آدمای بدشانسی بوده‌اند...بعد هم می‌شینن تمام اتفاقات بدی که براشون افتاده رو از داستان زندگیشون جدا می‌کنن و می‌چسبونن به همدیگه و به شنونده می‌قبولونن که آره بنده خدا...واقعا از اول آدم بدشانسی بوده!

اینجور ها هم نیست. این‌که از عمد سعی کنیم اتفاقات خوب زندگیمون رو از یاد خودمون ببریم و فقط برای تصدیق حرفمون، بیاییم و خودمون رو بخت برگشته نشون بدیم، انصاف نیست. می‌دونیم و خوب هم می‌دونیم که این نگرش و رفتار ماست که زندگیمون رو می‌سازه. اگه تو یه روز چندتا اتفاق ناخوشایند (تازه اگه بشه اونا رو واقعا ناخوشایند خطاب کرد) ردیف بشن،‌دلیل اصلیش خودمونیم. این‌که خیلی جاها ول کردیم خودمون رو...عنانمون رو دست نگرفته‌ایم و خودمون رو آروم نکرده‌ایم. یه‌جاهایی باید وایسیم جلو خودمون و نذاریم وضع بدتر بشه...

اگه خودمون رو ول کنیم...تضمینی نیست که چیزای بد، دوستاشونو با خودشون نیارن! به هر حال نباید گذاشت به افسردگی‌ها، خستگی‌ها، دلمردگی‌ها و اعصاب‌خوردی‌ها تو ذهن ما خیلی خوش بگذره...جا خوش می‌کنن.

ISP2030673

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

اگه خسته شدی و نفست گرفت...یه‌کم استراحت کن اما...وقتی استراحت می‌کنی هم به یاد هدفت باش و براش نقشه بریز...

Shut Down  با Standby کلی فرق می کنه...

FAN2016793

پیوست کوچیک: انشاالله به زودی با دوستای داوطلب تماس خواهم گرفت.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

خب فکر کنم فعلا ۷ تا داوطلب داریم که با خودم می‌شن ۸ تا و فکر می‌کنم برای شروع خیلی خوبه. به هرحال تجربه کار افرادی با همدیگه که نه همدیگرو می‌بینن و نه با هم مستقیما می‌تونن هماهنگ باشن، یه تجربه خاصه. خصوصا این‌که یقینا همه این افراد هم سرشون به درس و کار گرمه و پیشاپیش برای اوقات فراغتشون کلی برنامه‌ریزی دارن.

هدف من از این پیشنهاد، انجام یک کار سنگین پژوهشی نبود. فقط در همین حد که تو محیط کار یا توی خونه، یه کتابی از این دسته کتابها رو بذاریمم کنارمون و هر وقت تونستیم بهش یه نگاهی بندازیم و جملات و متون امید و انرژی بخش اونو یادداشت کنیم یا علامت بزنیم و بعد سر فرصت تایپشون کنیم و از کنار هم گذاشتنشون یه مجموعه برا خودمون و دوستانمون فراهم بیاریم. به همین خاطر و برای امتحان هم که شده از ٣ تا کتاب شروع می‌کنیم. نهج‌البلاغه، صحیفه سجادیه و دیوان حافظ. هرکدوم از این دوستان داوطلب (یا داوطلبان احتمالی بعدی) بنا به میل خودشون یک از این کتابارو انتخاب کنن. اگه برای یک کتاب چند نفر داوطلب شدن اونو بینشون تقسیم می‌کنیم. این‌که حوزه و دامنه معنای امید چگونه باشد و چگونه کار را آغاز کنیم رو متعاقبا خدمتتون می‌گم.

فعلا یه جمله ناب از حضرت علی که یه دوستی برام با اس.ام.اس فرستاده (برا این‌که بدونیم چقدر خودمون تو این مساله‌ها غنی هستیم):

آرام باش، توکل کن، تفکر نما و آستین‌ها را بالا بزن...خواهی دید که خداوند زودتر دست به کار شده است... 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

وقتی تو وبلاگها چرخ می‌زنم، گاهی به جملات فوق‌العاده‌ای بر می‌خورم که می‌بینم منبع اونا همون کتب مذهبی یا عرفانی و ادبی ما هستن که از بس اسمشونو شنیده‌ایم یا دیدیمشون، برامون عادی شده‌اند و حتی یه‌بار هم به خودمون زحمت نداده‌ایم که بریم و درست و حسابی - اونم با دیدگاه‌های پخته‌تر شده امروزمون - مطلباشونو بخونیم و یاد بگیریم و کیف کنیم.

تو این چندساله تو ذهن خیلی‌هامون رفته که نویسنده‌های آمریکایی و عرفای هندی و شمن‌های سرخپوست، حرفهایی را می‌زنند که زیباست و برای ما جذابیت دارد و ... من منکر تاثیر این حرفها نیستم. ابدا. معتقدم هرکس بتونه فلسفه‌های هستی رو به زبون قابل فهم و جذاب برای نسل هاییی مثل نسل ما بیان کنه کار کارستونی کرده و باید واقعا بهش احترام گذاشت و کارش رو ارج نهاد. بههمین خاطر خودم با تمام وجود به همه آدمایی که بالا بهشون اشاره کردم، احترام می‌ذارم.

اما - فارغ از هر تعصبی - دل آدم می‌سوزه که ما خودمون چقدر چیزای خوب داریم و اصلا بهشون توجه نمی‌کنیم. ایشون یه متنی رو بهش اشاره کرده بودن که حقیقتش منشا این فکر من شد. متن این بود:

... راستی شاید آرامش این هفته فقط ماله چند جمله بود چیزی مثله این :

" بدان که اگر جهانیان بخواهند چیزی به تو بدهند و خداوند نخواهد نمی توانند و اگر جهانیان بخواهند چیزی را که خداوند برای تو خواسته از تو منع کنند ، نمی توانند . بنابراین وقتی چیزی می خواهی از خدا بخواه و وقتی کمک می جوئی از خدا بجوی . " 69 نهج الفصاحه

 

می‌بینین چقدر حرف تو این جمله است؟ اونم تو کتابی که خیلی از ماها اصلا نخوندیمش؟ اما می‌دونیم که مال خودمونه؟

به ذهنم رسید یه گروه کوچیک پژوهشی وبلاگی تشکیل بدیم و هرکدوممون مطالعه یکی از این کتابا رو برعهده بگیریم و فقط کارمون این باشه که جمله‌های امیدوار کننده، آرامش‌بخش و برانگیزاننده داخل اونا رو فیش‌برداری کنیم. فقط همین. فکر نکنم خیلی از این کتابا بیش از حداکثر ۴ تا ۵ روز از وقتمون رو بگیره. یه فرصت فرضا ۱۵ روزه می‌ذاریم و همه رو جمع می‌کنیم . حداقل سود این کار اینه که هممون بعد از این کار یه مجموعه از نکات امیدبخش و زیبا و عمیق فرضا ۱۰ تا کتاب خوب رو داریم که کلی می‌تونه مونس خوبی برا خودمون و اطرافیانمون باشه. خدا رو چه دیدین؟ شاید یه روزی حتی یه‌جورایی تونستیم چاپشون هم بکنیم.

اینایی که اینجا نوشتم فقط و فقط یه پیشنهاد بود. ارتباط اولیه افراد هم با هم از طریق ای‌میل و یک هماهنگ‌کننده (فرضا خودم) خواهد بود. اگر با این پیشنهاد موافقین، لطفا بگین. اگه پیشنهادی دارین، لطفا دریغ نکنین و اگه فرصت هم ندارین ولی فکر می‌کنین کار خوبیه و دلتون می‌خواد مشتریه اون مجموعه باشین، این‌جا تو کامنت‌هاتون بنویسین. هممون می‌دونیم که سر هممون شلوغه. خصوصا تو این روزای آخر سال. به همین خاطر هست که می‌گم: این فقط یه پیشنهاده.

منتظرم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

این‌که به زبون بگی خدایا به امید تو...یا خدایا هرچی تو بخوای، یا بگی خداجون خیلی دوست دارم، نوکرتم... مخلصتم، همه یه‌ طرف...

این‌که تو همه موقعیت‌ها خودتو بسپاری دست اون و واقعا بدونی هرچی پیش می‌آد خواست اونه و حتی یواشکی غر نزنی یه طرف.

شاید برای خیلی از ماها، امتحان واقعی زمانیه که یه چیزی پیش می‌آد که خودمون هم قاطی می‌کنیم که این خواست خدا بوده یا نتیجه عمل و کردار یا محاسبه نادرست من. خیلی از گیجی‌ها و دودلی‌های ما تو همین وقتا پدید می‌آد. نه می‌تونیم درست و حسابی بریم تو بغل خدا چون فکر نمی‌کنیم اونی که تنبیهمون کرده خودش بوده، نه می‌تونیم درست و حسابی اون مساله رو تحلیلش کنیم تا بفهمیم مشکل از ما و عقلمون و رفتارمون بوده یا یه اتفاق و رویدادی بوده که طبیعتا بایست برامون رخ می‌داده.

گاهی مسائل خیلی پیچیده می‌شن...خصوصا وقتی می‌خواهیم علت موضوعات رو هم بفهمیم، گاهی ناخودآگاه می‌افتیم به علت‌تراشی، نه علت‌یابی.

...

یه چند روز این سعادتو داشتم که با تمام وجودم خودمو بسپارم بهش... اتفاق خوبی اگه می‌افتاد لبخند می‌زدم و یه نیگا می‌انداختم بالا و یه چشمک بهش می‌زدم و زیر لب ممنونش می‌شدم، اتفاق بدی هم اگه می‌افتاد، هم راحت تر تحملش می‌کردم، هم به خودم می‌گفتم یه چیز خوبی قراره برا من مهیا بشه و این سختی‌های اولیشه، یا این‌که...پسر تحملش کن، دردهای بزرگ شدنه .. و به همین خاطر باز ته دلم باهاش حرف می‌زدم و ازش کمک می‌خواستم تا تحملمو زیاد کنه و راه درست رو تو این وضع  بهم نشون بده... یعنی باز باهاش حرف می زدم...

چه حس محشری بود اون چند روز...زندگی و روزمرگی‌ها و اتفاق‌ها و دلواپسیها و تنش‌ها همون‌هایی بود که روزهای قبل هم بود...تو ظاهر موضوع هیچ چیزی عوض نشده بود..اما ...نگاه و تفسیر من عوض شده بود...می‌دونم خودتون می‌دونین که چه حس دلنشینیه...واقعا یه‌چیز دیگه‌است این‌که همه‌چیز رو به خدا بسپری و  زندگیتو بکنی ... یه‌چیزی خاص...یه حس ناب...یه لبخند کوچولوی ناشی از آرامش تو گوشه لبها می‌شینه و می‌بینی چقدر الکی تو روزمرگی‌ها داشتی دست و پا می‌زدی...خیلی از چیزای به ظاهر مهم دیگه اهمیت نداره برات...یه جورایی فکر می‌کنی تا حالا یه قیمتی داشتی و حالا معلوم شده چهار پنج تا صفر جلو اون قیمته پاک شده بوده و تازه دیدیش...همه چیز زندگی یه بوی دیگه می‌گیره...به خنکیه بوی نرگس.. و شاید بهترین تجربه برای زندگی تو لحظه حال...چون ناچارا همه حواست به اتفاقهای کوچیک و بزرگ زندگیت هست...مزه مزه کردن لذت خوب بودن خیلی حال می‌ده. حتی اگه فقط چند روز سعادتشو داشته باشی...چقدر خوبه دلتنگش بشی

WFP0006974

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس...

PDP0602620

١) می‌شه دیگه تنهام نذاری؟

٢) من‌که تنهات نذاشته بودم...خودت دستتو ول کرده‌ بودی 

١) خب آره می‌دونم...اما می‌شه یه‌کاری بهم یاد بدی که بیشتر حس کنم کنارمی؟

٢)

١) بذار خودم پیشنهاد بدم...مثلا اگه آخر شب قبل از خواب یه آیه‌الکرسی بخونم تو به من نزدیک‌تر می‌شی؟

٢) آره...ولی اگه حواست به اونی باشه که داری زیر لب می‌خونی

١) خب این یکی...دیگه این‌که مثلا اگه همه کارام رو به نام تو آغاز کنم چی؟ بهم نزدیک‌تر می‌شی؟

٢) اوهوم...ولی در طی روز هم باید یه‌جاهایی حواست رو جمع کنی.

١) خب باشه سعی می‌کنم...هرچند خیلی سخته. دیگه این‌که اگه تونستم به کسی کمک کنم، گرهی رو از کار کسی باز کنم...دست خیر داشته باشم..اینا چی؟ چقدر من و تو رو به هم نزدیک می‌کنه؟

٢) بیش از اون چیزی که فکرشو می‌کنی. خیلی خیلی زیاد

...

١) خدا جون؟

٢) بله؟

١) خسته شدم از بس فکر کردم تو از کدوم کارم خوشت می‌آد و از کدوم کارم نه! مردم از بس فکر کردم مرز ریا کجاست؟ بیچاره شدم که بفهمم فلان اتفاق خیر من بوده و خواست تو ... یا این‌که استدراج بوده و برای امتحان من اومده...

خدایا یه کار کن این‌همه جار و جنجال تو ذهنم بخوابه. چرا نمی‌شه تو رو با آرامش دوست داشت و اینقدر شک نکرد؟

٢) می‌شه...خوب هم می‌شه. اما شماها عادت دارین چیزایی که سخت تر و مشکل‌تره رو مهم‌تر می‌دونین. برین ته دلتون... من همیشه اونجام. اگه باهام حرف بزنین و ساده و بی‌ریا بیایین پیشم، بهتون می‌گم هرکدومتون باید چیکار کنین؟

١) یعنی هرکدوممون نسخه مخصوص خودمون رو داریم؟

٢) یه جورایی آره...ولی وقتی سیمتون به من وصل شد... به اهمیت خیلی از سادگی‌ها و بی‌پیرایشی‌ها پی می‌برین...اونجاها فقط دلای پاک می‌تونن بیان و بس. دله که پاک شد...راه‌ها هم یکی می‌شه.

١) پس...

٢) برو دلتو غسل بده...هروقت فکر کردی پاک پاک شده اونوقت بیا...

١) خب چجوری می‌فهمم دلم پاک...

٢) خودت می‌فهمی...دلت بوی خوب می‌گیره...نگاهت هم بوی خوب می‌ده...اصلا می‌شی نور..می‌شی مثل خودم. مثل مثل خودم... اون موقع دیگه حتی لازم نیست باهام حرف بزنی...فکر می‌کنی و جواب می‌گیری... چون همه ذهنت و قلبت مال منه... مال خود خودم...آخ که اگه می‌دونستی چقدر دلم می‌خواست هیچوقت دستمو ول نکنی؟ اگه می‌دونستی من چقدر به تو مشتاقم ... آخ اگه می‌دونستی...  

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥

SIP2000189

پریشب داشتم یه کتابی‌رو ورق می‌زدم، چشمم به یه دعایی افتاد که خیلی ازش خوشم اومد. فکر کنم کسی که این دعا رو کرده خیلی آدم باهوشی بوده.

تو اول دعا اومده بود...خدایا من تو رو در محبوب‌ترین چیزها نزدت، یعنی توحید اطاعت کردم و آن را با تمام وجود قبول کردم...از سویی دیگر از منفورترین چیزها نزد تو که همان کفر است، دوری کردم و هیچگاه وجود تو را انکار نکردم...خب حالا که اینطور است، فاغفرلی ما بینهما! یعنی هرچی این میان انجام داده‌ام و گناه بوده رو بر من ببخش!! (نقل به مضمون از دعای سریع‌الاستجابه: مفاتیح الجنان)

بابا خیلی باحالی!

می‌گن از آدمای بزرگ چیزای بزرگ بخواهید... طرف حسابی به این توصیه عمل کرده!

هرچند...

از این خدا...

این کارا بعید هم نیست.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥

بچه که بودم عزاداری‌های امام حسین یه مزه و بوی خاصی داشت. این‌که تو دسته محلمون کدوممون زودتر برسیم به گونی زنجیرها تا یه زنجیر خوب پیدا کنیم...این‌که کدوممون سعادت نگهداشتن طبل کوچکه هیات رو  که فقط بچه دبیرستانی‌ها اجازه زدن اونو داشتن، نصیبمون می‌شد...این‌که آیا می‌شد بالاخره بعد از سال‌ها تو دسته بودن یکی هم بیاد و اجازه بده ما سنج بزنیم! این‌که وقتی گوسفندی تو راه دسته قربونی می‌کردن یاد گرفته بودیم بدویم با انگشت بزنیم تو خونش و مثل این هندی‌ها بزنیم وسط دو تا ابرومون...اینجوری یه حس خشن بهمون دست می‌داد و محکم‌تر زنجیر می‌زدیم!.. این‌که مواظب باشیم تو حرکت فاصلمون از نفر جلویی زیاد نشه...این‌که برگشتنی دیگه حال و حوصله تکرار کردن نوحه‌ها رو نداشتیم و چون دیگه کسی هم نیگامون نمی‌کرد! دلمون می‌خواست زودتر برسیم خونه و بیفتیم از خستگی بمیریم...این‌که باز فرداش خستگی‌ها یادمون می‌رفت و گوش بزنگ بودیم تا ببینیم کی شروع می‌کنن بلندگوی هیات رو امتحان کردن تا ما بفهمیم باز دسته می‌خواد راه بیفته و ...

این‌که کدوم دخترای محله پشت سرمون راه می‌افتن و...فکر می‌کردم اگه فرضا اون یکی زیاد دنبال دسته بمونه...یعنی من دلشو برده‌ام!! (اینم یه اعتراف یلدای دیگه!)

هنوز بوی اسفندهای اون شبا یادم نمی‌ره...این‌که بابا و مامانم با خیلی دیگه از بزرگترهای کوچه تا دسته راه می‌افتاد می‌اومدن پشت پنجره یا دم در و گریه می‌کردن و من نمی‌فهمیدم آخه این‌که مثلا حبیب قرتی!  یا مهراب بنگی! نوحه می‌خونه کجاش گریه‌داره؟. آدمایی که بعد از تموم شدن محرم هرکاری دلشون می‌خواست می‌کردن و ... اما باز هم انگار نه انگار...بزرگترها به اینکه کی داره نوحه می‌خونه کاری نداشتن...مثل اینکه اونا تو محرم فقط منتظر یه بهونه بودن تا گریه کنن...

بزرگتر که شدم با داداشم می‌رفتم روز عاشورا شیر پخش می‌کردم. چون یه جوریم می‌شد سینی بردارم و جلوی مردم بگیرم...مسئولیت پر کردن کتری و ریختن شیر تو استکانا مال من بود و تعارف کردنش با داداشم...الان هم هنوز همین کارو می‌کنم...اگه هنوز سعادتشو داشته باشم امسال هم می‌رم شیر پخش کنم..البته یه کم مدرن‌تر...تو لیوانهای یه‌بار مصرف...و این‌که می‌دونم کارگر بنده‌خدای شهرداری حق داره فرداش هرچی دلش می‌خواد تو دلش به ماها بد و بی‌راه بگه...

چند ساله دلمو به‌ همین شیر پخش کردن خوش کرده‌ام...این منطق لعنتی که دست از سر ما بر نمی‌داره...این ذهن قضاوت‌گر که همه این سینه زنی‌ها رو ریا می‌دونه... این تفکر بهونه‌گیر که تا تلویزیون رو روشن می‌کنه و می‌بینه دارن روضه می‌خونن پیش خودش می‌گه: اه! همه‌اش شده عزاداری و بدبختی و غم و غصه...بعد می‌ره ببینه عربهای ام‌بی‌سی‌.تو چی دارن برای امشب پخش کنن... روز عاشورا هم همه‌اش حواسش به اینه که کجا نذری می‌دن تا بتونه بیشتر غذای امام حسین رو بخوره...

خدایا...می‌دونم که خیلی از عزاداری‌های الان شده‌اند شو و کارناوال،‌ چشم و هم‌چشمی و ...ولی کمکم کن اونقدر فهم داشته باشم که علت مظلومیت حسین، صبر زینب و فداکاری عباس رو بفهمم. تو این روزا چشممو ببندم رو خیلی از ایرادهایی که ذهنم می‌گیره و  حداقل اگه دلم نمی‌خواد عزاداری کنم، اونقدر همت داشته باشم که یکی دوتا سخن از امام حسین حفظ کنم و بهش عمل کنم...

آخرش هم این‌که...خدایا دلم یه سینه‌زنی درست و حسابی می‌خواد...از اونایی که دستشون هیچی نداره...بیشترشون پیرمردن و فقط راه می‌رن و سینه می‌زنن...نه علمی، نه کتلی، نه بلندگویی، نه ارگی و نه...آخر دستشون هم آخرین مد کریستین دیور و نمی‌دونم.. گئورگیو ارمنی رو نمی‌بینی ...چند تا زن و پیرزنن که دارن زیر چادراشون آروم گریه می‌کنن... آدمای این دستهه فقط خود خودشونن و حسینشون...همین و بس. از ته دل ازت می‌خوام...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥

IMP0164076

ببین خدا، بذار یه چیزیو برات روشن کنم.

من قایقمو ساختم...انداختمش هم تو آب...بادبوناشو هم باز کردم..

حالا دیگه فرستادن باد موافق با تو.

این وسط اگه من خوابم برد، یا حواسم رفت به چیزای دیگه، یا اصلا یادم رفت برای چی قایقمو انداخته‌ام تو آب...صورت مساله عوض نمی‌شه...شما کار خودتو بکن و منو ببر اونجا که باید برم.

خداجون...می‌دونم فکر می‌کنی عجب پررو ایه! ولی خودتم خوب می‌دونی که از پر رویی  بنده‌هات خیلی هم دلخور نیستی. یه جاهایی این بنده‌ات دیگه نمی‌تونه یا نمی‌دونه چیکار باید بکنه. یا دیگه جون و قوه قایقرونی رو نداره...یا دل و دماغشو...یا اصلا اونقدر حواسش به چیزای دیگه پرته که یادش رفته خودش قایقشو انداخته بوده تو آب.

خدایا...اگه تو هوای ماها رو نداشته باشی و موقعی که ما سکان رو ول کرده‌ایم، اونو نچسبی...پس ما دیگه دلمون به کی گرم باشه، هان؟ اگه قرار باشه وقتی ما در طی روز ۲ یا ۳ بار ناقابل هم به یاد تو نمی‌افتیم و باهات حرف نمی‌زنیم...تازه اگر نمازخون باشیم هم تا می‌گیم الله اکبر...هرچی مساله و مشکل و خاطره و ...هست هجوم می‌آرن تو ذهنمون و به محض اینکه می‌گیم السلام علیکم و رحمه الله و برکاته...همشون ییهویی دست از سرمون بر می‌دارن! ...خدایا اگه قرار باشه به یاد تو نبودن از طرف ما، باعث این بشه که تو هم مارو فراموش کنی... خب دیگه فرق من و تو چیه؟ هان؟

خدایا...ما رو به حال خودمون وانذار...کمکمون کن. بهمون قدرت و بینش و آرامش و فهم درست بده... ولمون هم نکن...حتی اگه خیلی عصبانیت کردیم.

یا ارحم‌الراحمین...

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC