یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

یه زخمهایی رو باید ولش کنی...هوا بخورن بهتر می‌شن. باید بهش محل نذاری...کم محلی خوبترش می‌کنه

یه زخم‌های دیگه‌ای رو...نه!...باید بهشون برسی...خیلی هواشونو داشته باشی...نازشونو بکشی...هر روز تمیزشون کنی و ضد عفونیشون کنی...خلاصه باید بدونی تا اونا رو خوب نکنی، زندگی ادامه‌اش ممکن نیست...حداقل تا زمونی که اون زخمت خوب نشه، حواست به زندگی نیست...پس باید زودتر خوبش کنی...

و یه نکته خیلی باحال اما مهم و ریز...

گاهی خود چسب زخمه هم نیاز داره یکی نازشو بکشه 

ESP0000530

یه دعایی مثل اون دعای دکتر شریعتی در مورد کمک از خدا برای این‌که قدرت تشخیص بده که چه چیزایی رو باید بپذیرم و چه چیزایی رو باید تغییر بدم... خداجون: به ما کمک کن بفهمیم چه زخم‌هاییمون با گذشت زمان و بی‌محلی بهتر می‌شن و چه زخم‌هایی رو اگه بهش بی‌توجه باشیم...عمیق‌تر می‌شن و چرکین‌تر. خداجون فهممون رو زیاد کم...تو همه جاهای زندگی

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

بی‌خیال بابا...وقتی نمی‌شه، یعنی نمی‌شه دیگه.

از این‌همه عذاب دادن خودت چی نصیبت شد؟ هان؟..ولش کن دیگه...اینقدر نچسب تو کله‌ات بهش.

گاهی یه‌سری چیزا رو اگه ولش کنی، جریان طبیعی‌تری رو برای به سرانجام رسیدن طی می‌کنن. تو تلاشتو کردی؟...خب. دیگه ولش کن. این دعواهای ذهنی فقط و فقط خودتو از بین می‌بره و بس، بدون اینکه اصلا تغییری تو موقعیت ایجاد بشه.

...ولش کن، باشه؟

FAN2012521

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

CBP1006190

گاهی لمس دونه‌های برف رو موهامون... حس بوی بارون از لای یه پنجره باز... تنفس تو یه پارک که بوی کاج می‌ده... لمس چمن یه باغچه... یا حتی حس خنکیه یه پنجره که بخاطر بارش برف سردش شده... یه چیزایی رو تو دل ماها می‌رویانه. یه چیزی متفاوت با روزمرگیمون...یه حس ناب طبیعی.

اگه این فرصتا پیش اومد ، از روش نپریم...تو ٢٤ ساعت یه‌بار مز مزه کردن این حسها، ضرر نداره برامون.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

ترس از موفقیت...

خیلی اوقات بهش فکر می‌کنم...

این‌که شروع کنی به حرکت به سوی تحول و بعد از چند وقت، تاثیرش رو ببینی و بعد وسط تلاشت...ییهویی (با لحجه آقای بردبار خوانده شود!) شک کنی ... یا دلت برای حاشیه امنت تنگ بشه...یا فکر کنی لیاقتشو نداری... یا احساس گناه کنی از این‌که داری از اطرافیانت بالاتر می‌ری...یا بترسی از حرفهایی که ذهنت باهات می‌زنه و می‌گه حالا چطور مردم باور می‌کنن تو با تلاش خودت به اینجا رسیده‌ای...یا پیش خودت فکر کنی اگه من برم بالاتر، اونوقت پایین بودن فلانی بیشتر مشخص می‌شه و ... و هزار تا بهونه دیگه...

من می‌گم کفران نعمت اونه که تواناییهامون رو به وقتش استفاده نکنیم و بذاریم پلاسیده بشن...بعد حسرتشونو بخوریم. فکر می‌کنم وقتی موفق‌تر و معتمد به نفس تر هستم...اگه سعادت دوست داشتنشو داشته باشم...خدامو عمیق‌تر و قوی تر می‌پرستم و با هر نسیمی ولش نمی‌کنم.

یادمون باشه اونی که بالاتره می‌تونه برای اونایی که پایین موندن، از خوبی‌ها و زیبایی‌های منظره اون بالاها بگه...شاید خیلی‌هاشون همت کردن و خودشونو کشیدن بالا...اگر هم نه...حداقل یه تنوعی تو زندگیشون پیش اومده و می‌تونن تو حرفا و فکرهای روزمر‌شون، رویاهای جدیدتری داشته باشن...

CBP1010769

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

FAN2009541

انسانی که منتظر بماند تا اردک سرخ شده بال بال زنان خود را به دهان او برساند، باید خیلی خیلی صبر کند...خیلی!

این یه مثل چینی بود که دیروز بهش برخوردم و خوشم اومد. وصف حال خیلی از توقعات درونیه ماهاست. اگه همیشه یادمون می‌موند که لیس للانسان الا ماسعی... چی می‌شد اونوقت!

پیوست برای مطلب بالا: هر زنبور برای تهیه نیم کیلو عسل، بیش از ۱۵۰ هزار مایل پرواز می‌کنه!(باعث خجالت ماها که برای گذاشتن زباله دم در هم تنبلیم!!) 

یه نکته: از خوندن کامنتهایی که تو دو تا پست پایین در مورد خدا نوشته شده غافل نشین...معرکه‌اند... اینجا رو هم از دست ندین.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

 

CYP0501197

۱- من معتقدم لذت خوردن یه تیکه شکلات خوشمزه، واقعا از لذت‌های غیر قابل جایگزینه بشریته! ۲- این تبلیغ چای محسن رو تو رادیو پیام شنیده‌اید؟ یه جوری می‌گه می‌خواد بره برا خودش چایی بریزه که آدم کنترل رانندگیشو از دست می‌ده!!

۱+۲= من فکر کنم ترکیب یه تیکه شکلات (ایرانی‌هاش هم اخیرا خیلی خوب شده‌اند و خوشمزه‌اند) با یه فنجون چای داغ، که تکیه بدی به صندلیت و به هیچ چیزی فکر نکنی...هیچ چیز هیچ چیز... بعد شکلاته رو بذاری تو دهنت و درست مزه مزه‌اش بکنی و بعد یه جرعه کوچیک چای...و بوییدن بوی مخلوط شده کاکائو و چای تو بخار متصاعد از فنجون...وااااای...

.

.

...مثل بعضی از مشکلات زندگی که کوچیکن اما آدمو فرسوده می‌کنن....بعضی از دلخوش‌کنکهای زندگی هم کوچیکن...اما حتی شده برا یه لحظه بهت نشون می‌دن که... بی‌خیالش... همینه دیگه!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥

PDP0325342

خدای تو چه شکلیه؟ مرد و مردونه راستشو بگو... ازش می‌ترسی؟ دوسش داری؟ بخاطر ترس از عذابش احترامشو نگه می‌داری؟ موقع‌هایی که می‌خوای به یه چیز خیلی مهم تو زندگیت برسی حسابی هواشو داری و دست از پا خطا نمی‌کنی و بعد ...! اصلا تو خداتو مجسم هم می‌کنی؟ مثلا مثل یه مرد عظیم و مهربون با ریش بلند سفید و یه عصا در دستش، یه چیزایی تو مایه‌های نقاشی‌هایی که از ژوپیتر می‌کشن؟ یا یه آدم معمولی؟ یا اصلا یه دوست باحال با یه تیپ اسپرت و امروزی که همیشه باهاته و آخر مرام  و معرفته؟

خدات کجاست؟ تو قلبت؟ لای قرآن؟ وقتی مفاتیح می‌خونی؟ تو نم‌نم‌های سرد صبحای اول وقت که با نفست می‌کشیشون تو ریه‌هات؟ تو جیبته؟ یا اون بالاهاست؟ یا کنارت داره باهات راه می‌ره؟

خدای تو از مامانت مهربون‌تره؟...ناقلا! اگه می‌گی آره، واقعا به حرفت ایمون داری؟

اگه خدات به مهربونی مهربون‌ترین و صبورترین مادر دنیا بود...دلت می‌خواست کدوم یکی از کارهاتو زیر سیبیلی رد کنه؟ دلت می‌خواست کجاها درکت کنه و حالتو نگیره و بجای قهر و تلخی باهات...نازت کنه و بغلت کنه و هیچی نگه... و تو بدونی که هرچند ناراحته اما آنقدر دوست داره و اونقدر صبوره که می‌خواد بهت فرصت بده تا خودت بفهمی راه درست و غلط کدومه؟

اگه خدای تو مثل یه دوست خیلی خیلی مهربون و فهمیده همیشه در کنارت بود، شبا که می‌خواستی بخوابی ، روتو نمی‌کردی طرفش که باهاش درد دل کنی؟ ...از پرحرفی‌های زنونه و تحلیل‌های مردونه گرفته تا اون نگفته‌های ته دلتو؟ هان؟ نمی‌گفتی بهش؟

هیچ فکر کردی خدای تو که اینقدر به زبون می‌گی دوسش داری و مهربونه...اگه قرار بود به شکل تفکراتی که درباره‌اش داری در بیاد، چه شکلی می‌شد؟ بدریخت بی‌قواره؟...یا موزون و زیبا؟...اصلا تصورات ته دل من و تو از خدامون با هم در تناقض نیست؟...

کی وقتش می‌رسه یه‌بار برای همیشه بشینیم و تکلیف خودمونو با خدامون، خدای خود خود خودمون روشن کنیم؟ هان؟‌

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥

BLP0019717

یکبار دیگر با تمام وجودم به این قانون بی‌بدیل هستی پی بردم: ..اگر تلاش کنی به خواسته‌ات می‌رسی.

ثمره ۹ ماه تلاشم را با تمامی سختی‌هایی که داشت ...بالاخره دیدم و ممنونتم خدا.

شاید ته دل خیلی از ماها مثالهایی وجود داشته باشن که یادمون بیارن فلانی رو که با کمترین زحمت وارد فلان جا شد یا شانسکی فلان رشته قبول شد یا ... اما اونا استثنائند و قانون بالا استثنا بردار نیست...استثنائش خواست خداست که اگه صلاح ندونه نباید اون خواسته بشه...

اما می‌دونی قشنگیه موضوع چیه؟

اینکه وقتی داری با تمام وجود و با ذهن باز و قبولوندن این موضوع به خودت که «اگه نشد هم ایرادی نداره یه راه دیگرو امتحان می‌کنم» تلاشتو می‌کنی، تو روند اون تلاش یواش یواش یه چیزایی برات روشن می‌شه...یه صداهایی ساکت و آروم می‌آن یه چیزایی بهت می‌گن...ناخودآگاه می‌فهمی که باید یه کم راهتو کج کنییا یه کم جاخالی بدی...یا یه کم تلاشتو بیشتر کنی...یا فلان کتاب رو هم بخونی...یا فلان کار رو هم بکنی...یا یه ملاقات با فلانی داشته باشی یا هزار تا حس نگفته دیگه...اون موقعه که می‌بینی در طول زمان تلاش برای رسیدن به خواسته‌ات نه تنها پخته‌تر شده‌ای، بلکه شاید اون هدفه هم کلی تغییر شکل داده باشه اما...تو با تمام وجودت راضی هستی...یه رضایت عمیق و خوش طعم...

جاپاهای خدا تو زندگی‌های ما ...  

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥

DRP0000205

گاهی فقط کافیه یه‌کم سرت رو بگیری بالاتر...کمرتو که خم شده راست کنی...و...دورترها رو نیگا کنی...اون موقع جا برای نفس‌کشیدن بیشتر می‌شه... و چشمات از ذل زدن به اون چیزی که جلوته و گرفتارشی... راحت می‌شن...

تازه شاید یه نسیمی هم اومد و موهاتو نوازش کرد...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥

یادمه یه‌جا تو یه سخنرانی شنیدم که سخنران این جمله < بهشت را به بها می‌دهند نه به بهانه> رو تبدیل کردش به < بهشت را به بهانه می دهند نه به بها>.

خیلی به من چسبید. این‌که خدا بشینه و فکر کنه و برای ما بهانه ای پیدا کنه تا بتونه ببرتمون بهشت. فکرش هم بوی خوب می‌ده.

اینو برای این گفتم که گاهی ما تو زندگیمون باید بهونه بگیریم تا بتونیم ادامه بدیم. شاید اصلا روند زندگی خیلی‌هامون (از جمله خودم) خیلی اوقات ایده‌آل نباشه و اگه بخواهیم منطقی بهش نگاه کنیم، بهای مقابل اون اصلا ارزش امیدوار و مثبت اندیش بودن رو نداره. ولی مهم نیست. مهم اینه که یه‌کاری کنیم تا بتونیم دوباره بلند شیم. حالا کی؟ هر چی زودتر بهتر.

اگه دلگیریم ....چیزی رو بیاریم تو ذهنمون که اون دلگیری رو کم کنه

اگه از دست کسی عصبانی هستیم...موقعیتی که چند دقیقه یا چند ساعت بعد برای آشتی یا رفع کدورت پیش می‌آد رو راحت از دستش ندیم (نگفتم طرف مقابل رو پر رو کنیم، گفتم اگه شرایط بهتر شده بود ما هم از خر شیطون بیاییم پایین!)

اگه دچار دلسردی و دلمردگی شده‌ایم... یه مدت بذاریم حسش کنیم اما نذاریم تموم روحمون رو بخوره ، خودمون رو مشغول کنیم به یه‌سری دلخوشکنک‌هایی که هرکدوممون چندتایی از اونا رو تو ته دلمون قایم کرده‌ایم و می‌دونیم مواقع سختی دوستای خوبی برامون هستن

و آخر و مهم‌تر از همه اگه دلمون گرفته و نمی‌تونیم بشماریم دلایل این دلگیری رو...حداقل گه‌گاهی به یاد خودمون بیاریم که همیشه وضع اینجوری نمی‌مونه و می‌شه حالمون خوب هم بشه...یه حدی برای گسترش سیاهی تو ذهنمون قائل بشیم...اگه کلی از ذهنمون هم سیاه شد و یه کم سفیدی باقی مونده باشه به نظر من بهتر از پخش شدن کامل رنگ خاکستریه.

اینا یعنی امید...

اونوقت اینجوری که شدی می‌تونی قربون صدقه صدای گنجیشکای صبح بری، کلاغ رو دوست داشته باشی، سر صف نونوایی همه‌اش اعصابت خورد نباشه که چرا اون آقاهه اومد یه‌دونه یواشکی گرفت و برد، تو تاکسی اینقدر حرص نمی‌خوری از دست رانندگیه مردم و وضع مملکت و ... آخرشم کرایه تاکسی‌ها!، از صدای شر شر آب راحت نمی‌گذری و حتی با صدای ریختن آب از پارچ تو لیوان حال می‌کنی، سبزی خوردن پای سفره رو با لذت مزه مزه می‌کنی، برای خودت تو آینه موچ می‌فرستی، عروسکتو که بهت می‌گه دوست دارم، دوسش داری و ... اگه با اجازه بزرگترها ...از ضبط ماشینت هم چیز یاد می‌گیری

با همه اینا...می‌تونه دلت پر از درد هم باشه و مث همه آدمایی که از کنارت رد می‌شن، یه کتاب حرف نگفته و درد دل ناکرده داشته باشی...

به این می‌گن امید...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢ دی ۱۳۸٥

تو ماشینم یه ضبط دارم خیلی باحاله. صبح اول صبح که می‌خوام راه بیفتم تا روشن می‌شه اول برام می‌نویسه HELLO  و بعد می‌ره رو رادیو پیام. شب هم که دارم بر می‌گردم خونه، وقتی خاموشش می‌کنم، قبل از خاموش شدن برام می‌نویسه SEE YOU و بعدش می ره تو جلد پنلش!

گاهی فکر می کنم ای ول امید! همیشه به روز بعد ایمان داره که برام می نویسه فردا می بینمت. همیشه هم یه جور می نویسه سلام! می دونه تاثیر یک رویه پایدار رو آدمی که بهش نیگا می کنه چقدره...

جالبه...هیچ وقت هم تو صورتش نگرانی ناشی از امکان خالی شدن باطری و نرسیدن برق بهش و کار نکردن رو نمیبینی... برا خودش حل کرده موضوع رو! تا باطری هست خوب کار می کنه و اگه هم نبود...که خوب نیست دیگه!

بعضی فلسفه ها از شدت سادگی به دل ماها نمی چسبن. قبول دارین؟

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC